داستان کوتاه خاص

فرمالیسم یعنی چه؟  

یعنی ادغام پیچیده  .  و فرم و  محتوای  مرموز  و   وجود  زوایای  پنهان  در  متن 

مثل : 
داستان خاص
بوی خون میدم بهاره . موهام بوی خون میدن. نجوای روح درون دیشب مث هر شب اومده بود سراغم. بهم تاکید کرد که دلیل و عامل و باعث بانی وجود تومور توی مغزم تو هستی. گفتم باشه ، قبول. منو تهدید کردش که نبایستی تومور رو درمان کنم. چون کلی واسش زحمت کشیده ، خون دل خورده تا تونسته این میزان رشد کنه . میگفت واسه عاقبتش کلی ارزو و برنامه داره . چشم انتظاره روز موعود و مرگ مغزی برسه تا خودش از اسارت توی این زندان تن آزاد بشه. میگفت که هیچ درک میکنی ۳۳ سال حبس توی جسم خاکی یعنی چی؟ گفتم باشه سعی میکنم درک کنم و همکاری کنم تا زودتر ازاد بشه .‌
بعدشم خون دماغ شدن هام رو گردن نگرفت و میگه گناهش گردن منه فانی و زمینی هست. . میگه گناه کشتن تو گردن منه که از صب تا شبم که خودمو میشورم بوی خون نمیره.
ولی آخه تو که نمردی! منم بهش گفتم که تو نمردی! که اشتباه میکنه! مگه من چی کار کردم جز این که یکم چشامو بازتر کنم و گوشام رو تیزتر و ته کلاس دانشگاه نشستم و بین تایم تنفس توی دانشگاه ازاد واحد صدا و سیما ، تو رو میدیدم باهاش هستی ، تصویر واضح ولی صدا ضعیف بود. برات گل چیده بودم بهاره . صدای خاموش ولی اشنای نجوای درونم اومدش گفت شهروز امروز بذر ازادی من توی وجودت کاشته شد و تا ده سال دیگه از یه جایی در حوالی مغز و قلبت جوانه میزنه و شکل تومور رشد میکنه تا بتونه منو از این زندان ازاد کنه . بعدشم بهم گفت :
ببین پسر نخور غصه و غم ، ولش کن دخترک بی لیاقت رو ، ولش کن بزار کارما بزنه ‌ . اره کارما یعنی کارنامه ی اعمال ، مثل زراعت کاشت داشت برداشت داره . .

بد و زشت کاشته ، اخرشم همینی که کاشته نصیبش میشه.
بهش گفتم پس میفرماین گلای باغچه حیاط پشتی خونه آجریه کشکن؟ مگه نه این که اگه بهاره نباشه تو هم از زندگی خسته میشی و پیاده میشی اول جوانی‌ . خب این عالیه ، چون من یعنی روح درونت ازاد و رها میشم.
روح درونم گفته که گلهای باغچه حیاط پشتی خونه آجریه مصنوعین شهروز.
گفت که تو و قلب عاشقت از این لحظه فوت کردی ولی هنوز قلبت تپش داره ولی انگیزه و امید و هدف و احساس
واسه ادامه ی مسیر زندگی نه . پس تو مُردی . از وقتی بهار خیانت کرده خودشم مُرده و گلها و ابرا و بارون رو هم با خودش برده. گفت که گناه منه که باغچه گل نداره، که پرستو ها آشیون ندارن، که دیگه بارون نمیاد. گف تقصیر منه که تو رفتی و دیگه هم برنمیگردی . بهاره ولی آخه مگه من چی کار کردم جز این که یکم چشام رو بازتر کنم و گوشام رو تیزتر؟
به چشمام گفتم که دروغ میگه سرش داد زدم گفتم که حرفشو باور نمیکنم که آدم خوبی نیس که میگه گناه تو گردن منه. زدمش و گفتم که تمام تصاویری که بهم نشون داد از خیانت های تو همگیش دروغ بوده ، به چشمام فحش دادم ، چشمام رو بستم و دهنم رو باز کردم و فحشکشش کردم ، ولی اون هیش کاری نکرد. حتی پلک هم نزد ، اما قطره اشکی سورید روی گونه هام .
قاب عکس خیانتت جلوی چشمام ثبت شد، و عمری جلوی چشمم نشست تکون نخورد ، براش صندلی اوردم ، چای با شکلات مسموم اوردم ، پسته ی خندان با چشمای گریان اوردم .اونم مث مجسمه سرجاش واستاد. روی صندلیش هم جابجا نشد. منم زدم زیر گریه. نشسم زمین و گریه کردم. گفت که حقمه گریه کنم. ولی اگه تا ابدم گریه کنم. اگه از ازل تا ابدم گریه میکردم. اگه از ازل تا ابدم تموم آدمای دنیا گریه میکردن باز هم واسه شستن خون تو بس نیس.
بهاره چرا برنمیگردی بهش بگی که نمردی؟ که به پرستو ها بگی که من بی آشیونشون نکردم؟ که به باغچه حیاط پشتی خونه آجریه بگی که جرم من فقط یکم زیاد کردن نمک غذام و پررنگ تر کردن نقاشیام و سفت تر بستن موهام بود که من کاری نکردم جز این که یکم چشام رو باز تر کنم و گوشام رو تیزتر؟ که یکم واقعی ببینم دنیامو که یکم واضح تر ببینم رنگارو تا دیگه این بو بوی خون نباشه؟ تا دیگه دستام بوی مرگ نده؟ تا بهاره عطر طاعون خیانت و بی لیاقتی نده . تا .....
 ۲  ۰


         
نظرات  (۴)
۰۶ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۳:۳۲        وبلاگ قصه
فوق العاده سنگین و خفن بودش.
کاملا نکته اش رو فهمیدم پسرک موی بلند و نویسنده خوب ، ازت تشکر دارم که اجازه ی بازنشر دلنوشته هات رو به مخاطبینت میدی.🤩



۰۶ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۳:۳۴        وبلاگ قصه
شین براری ممنون ازت .
عالی هستی



۰۶ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۳:۳۶        ناشناس
دنبال میشید . خیلی عالی منم از شهروز براری زیاد خوندم بخصوص پستوی شهر خیس
نیلیا😘



چشمان بد دهن
۲۶ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۷:۳۱        ناشناس
خیلی خاص بود از شهروز براری بودش نه؟😍

شهروز براری صیقلانی

کلیک نمایید رمان های ایرانی  

 رمانکده براری  

کتاب سبز

       از  نگاه  کتاب   سبز  برترین های سال ۱۳۹۸   

              ادبیات داستانی بلند   و  نویسندگان  محبوب و ممنوع القلم های سال  

    کتاب  سبز   تقدیم میکند  

BOOKGREEN 



    نویسنده سال

         شین براری   

  درباره‌ی شهروز براری صیقلانی چه میدانیم؟

 شین براری با نام حقیقی شهروز براری صیقلانی  

​​​​​​زادروز ؛   یلدا ۱۳۶۶    1/10/1366

 متولد : شهر رشت استان گیلان در شمال کشور ایران 

سطح تحصیلات : دانشجوی دانشگاههای متفاوتی در سیستم آموزش عالی کشور بوده و سابقه ی تحصیل از دبستان دکتر حشمت،  مدرسه نمونه و برتر مقطع راهنمایی شهید عالمی،  دبیرستان سطح پایین باهنر،  هنرستان ممتاز استان گیلان،  شهید چمران،   دانشگاه پیام نور واحد رشت،  دانشگاه آزاد اسلامی واحد رامسر، مقطع کاردانی،    پس از دو سال و گذراندن واحدهای بسیار موفق در  رشته ی اتومکانیک سیالات،   دچار بحران روحی و  ترک تحصیل موقت و دوری از  محیط دانشگاهی  بمدت چندین ترم و بلکه سال هایی تاریک و  در سقوط را گذراند،   وی که مستقل و درگیر با تقدیر عجیب و سرنوشتی  باورنکردنی بود مدتی را در افسردگی شدید و شکست های متمادی سپری کرد و سالهایی از دست رفته دارد،  اما در پستوی شخصیت منحصر بفرد و کاریزماتیک وی  خصلتی نجیب و افسانه ای همچون مرام ققنوس  ریشه داشت و او به تنهایی توانست در کودتایی درونی و انقلابی غیر منتظره  از خاکستر خود مجدد به پا خیزد و متولد شود ،  او از زیر صفر آغاز و ادامه تحصیل داد و پس از اخذ مدارک کاردانی و کاردانی به کارشناسی  و گذراندن سالها در غربت  و شرایط سخت  با مدرک کارشناسی ارشد از دانشگاه آزاد اسلامی واحد شیراز  در رشته مدیریت شهری،  جغرافیای بومی فارغ التحصیل شود،  وی همچنین در سمتی متفاوت در رشته ی اتومکانیک و از دانشگاهی دیگر نیز مدرک کارشناسی میکانبک سیالات را در رزومه خود دارد.   

وی سابقه ی نویسندگی در سطح حرفه ای را از دوران  کودکی و نوجوانی در کارنامه دارد و جوایز و عناوین و آثار مختلف و متفاوتش،  همگی مدیون سبک عجیب و خاص وی در چیدمان واژگان است.  او  با ساختار شکنی های دوران ابتدایی  نویسندگی اش  صدای اعتراض بزرگان اهل قلم را در آورده بود   و  از جمله میتوان به نقد  تند و کوبنده ی استاد شهسواری اشاره داشت،   و با ذکر مثال،  تمامی  منتقدین وی  با گذشت زمان  و  بهبود سطح کیفی و تغییر سبک نویسندگی اش  به دسته ی موافقان پیوستند.    و استاد محمد حسن شهسواری  در  مقاله ی اخیر خود در سال 1399  از شین براری و زویا پیرزاد و  عباس معروفی ،  بعنوان  سه زاویه ی متفاوت در ادبیات داستانی یاد کرده  و  در نقدی  جنجالی و شوکه کننده  شین براری را با وجود  ممنوع القلم بودنش  با  دو نویسنده برتر سال قیاس کرده و  به تحسین  اثآری همچون  بانوی محله ی ضرب،    رویادوز،  نیلیا،   پستوی شهر خیس،   پسرک رودخانه ی زَر ،   دخترک غمفروش،  وارونگی جنسی،   خانه باغ و.....  از شین براری پرداخت... 


  •             جستار وابسته    

اگر گمان پرخیز تعبیر شدن جملات و پاراگراف های مبهم و انتزاعی داستان بلند نیلیا  برنمیداشت  همگان میپنداشتیم وی (منظور شهروز براری صیقلانی است) نویسنده ای با سبک مختص خود و  واژه چین ماهری ست که جامعه نویسندگان فارسی از دست کارهای عجیب و ساختار شکنی های بی حد و مرزش  عاصی شده اند،   اما اینک در اواسط تابستان  1399  و  بطور دقیق تر   ۱۳۹۹/۰۵/۱۷   ۰۳:۱۳  با انتشار خبری مهم و شوکه کننده  که حاکی از وقوع یک حادثه ی تاسف انگیز و   انفجار انبار شماره 3بندرگاهی در بیروت لبنان است  دگر بار  تمام توجهات به تعبیر یکی دیگر از جملات  وپاراگراف های مرموز شخصیت  کاراکتر  نیلیا  در  کتاب  "بانوی محله ء ضرب"  بقلم شین براری"  جلب شد و تصویر صفحه 127 از اثر ادبیات داستانی بلند  "بانوی محله ضرب"   یا همان کتاب معروف به اثر  "نیلیا"  نقل محافل شد.  

و پاراگراف و جمله ی مرموز و مبهم  دخترکی نوجوان در داستان بنام  ایلین  در فضای مجازی دست به دست میشود  که دقیقا از آن میتوان به مورد جدیدی از سیر پیوسته و زنجیره وار  پیشگویی های جادویی  موجود  درون این اثر  نام برد. 
این اثر ممنوع چاپ و نویسنده آن شین براری  همزمان با میم مودب پور از ممنوع القلم های دولت تدبیر و امید میباشد. 


          تحلیل  نیلیا   

کاراکتر ایلین (نیلیا) 
 ایلین شخصیت اصلی یکی از اپیزود های این اثر داستانی بلند است که در تمامی اپیزودها نیز همچون باقی کاراکترها حضور دارد.  شخصیت های اصلی کتاب  افرادی دوست داشتنی  یا جذاب و  کاریزماتیک هستند که هیچ ادعایی نداشته و  شخصیت های طنز آلود و  جالب شان برای هر مخاطبی تبدیل به یک کاراکتر به یاد ماندنی و ملکه ذهن آنان تا ابد خواهد شد.   از جمله  پررنگ ترین  و  ناب ترین کاراکتر هایی که نویسنده توانسته بصورت یک شاهکار هنری و ماندگار خلق کند  شخصیتی دستو پا چولوفتی و ساده و بی ریاح بنام  " هاجر " است  که سراسر سبب کشش و وابسته شدن مخاطب به اثر میشود و  از ته قلب  احساس همزادپنداری و  تفاهم با دیگران میکند در حالیکه سپس در اولین قدم با اقدامی کاملا خلاف معیارهای طرف  سبب سقوط وی و محو شدنش،از صحنه ی یکتای هنرمندی اش میشود  و با ساده لوحی  محض  میپندارد که  به وی و پیشرفت او چنان کمک شایان توجهی کرده که  ان.شخص  بواسطه ی جا و مقام و ثروت حاصل از اقدامش  به مال اندوزی و  کبر و  فخر فروشی مبتلاگشته که هیچ اثری از وی در روزگارش دیده نمیشود.  آنگاه  زمانیکه  تصمیم به انتقامی  همه جانبه و آسیب به آن شخص میگیرد و  تمام نقشه های عجیبش را  به اجرا میگذارد  آن شخص  بجای ضرر و آسیب  به  پیشرفت و  ثروت و  جلال و جبروت میرسد   و  برای  سپاسگذاری  و تقدیر به نزد وی میاید   او  به غلط میپندارد که  این تشکر ها  بابت  اولین اقداماتش است که با تاخیر صورت پذیرفته  و  از کرده ی اخیر خود نادم میشود و  برای پیشگیری از عملی شدن نیت و به ثمر نشستن اقدامات خصمانه ی اخیر  ،   اقدام به  انجام اموری معکوسشان میکند ، درحالیکه  نمیداند  همین  نیت خصمانه اش و نقشه های  ابله هانه اش  سبب پیشرفت دوستش و با  کنسل کردنش   مجدد  سبب  سقوط  آن فرد  خواهد شد   و.... 
شخصیت  و کاراکتر  پر رنگ  و  دوست داشتنی  بعدی  این  اثر     مریم السادات  نام دارد  که  اپیزود  سوم  این داستان   به وی  اختصاص یافته   و   قابل ذکر است که  شخصیت پردازی  قوی  و چندین لایه ای  این اثر   تا ابد  ماندگار خواهد بود   و اگر چه این اثر اکنون  بایکوت و ممنوع چاپ  و توقیف ممیزی وزارت ارشاد اسلامی است  اما  به هر حال   تا  ابد اینگونه  نخواهد ماند    و    گشایش هایی  در راه  است  .   
و اما    کاراکتر  آیلین   ... 

ایلین که بنا بر دلایلی او را در سیر داستان  نیلیا مینامند.  اسم  دخترک معصوم و نوجوان  است و در اثر برآورده شدن یک آرزوی اشتباهی  به کُما میرود زیرا او لحظه ی مشاهده ی عبور شهاب سنگی در آسمان شب ،   هول شده و  بطور بداعه و فکر نکرده  ارزویی غلط میکند.  و میخواهد که با مادربزرگش باشد و همراه مادربزرگش  اوقاتش را سپری کند،  این درحالی است که مادربزرگش در عالم  کُما  است   و ایلین که  نوجوانی شیرین و معصوم و خوش قلب است که  پس از آرزوی  غلط خود،  شب میخوابد با تعبیر آرزویش  دیگر بیدار نمیشود و در اثر تشنج به کُما میرود  .     در سمت دیگر او خود را در عالمی غیر جسمانی و روحانی در باغ و شهرک ممنوعه و متروکه ی ملقب به شهرک کارخانه ی قدیمی  ابریشم بافی"  واقع در همان محله ی "ضرب  "  در حاشیه ی رودخانه ی  "زَرجوب"  در شهر خیس رشت  میابد ،  و می فهمد که باید در کنار پیرزنی کم حرف و  ارام  که مادربزرگش است   بماند   او از غیبت مادرش   شوکه میشود اما کوچکتر از آن است که بتواند  دریابد چه اتفاقی بوقوع پیوسته  .   او  حتی  نصبت  به  مشکل هوشیاری و  حضور در حالت اغما   خود و مادربزرگش  هیچ درکی ندارد   اما  از جنبه های  دیگر  در روزمرگی هایش  دچار تناقضات پیوسته و پر تکرار میشود  ،  وی نمیتواند دلیلی برای اینکه  هرگز گرسنه اش نمیشود بیابد   اما در مقابل  در میابد که  کاملا وابسته به استشمام  عطر گلهای معطر شده   و  تمام انرژی اش از استشمام  عطر گلهای  باغ متروکه ابریشم بافی بدست می آید،  او  از اینکه  کسی  با وی  حرف  نميزند و به او اعتنا  نمیکنند  رنجیده خاطر است   او  حتی میداند  که  بروی هر ترازویی برود   همیشه  21 گرم  است   ،  او  نمیداند که چرا ساعت دیواری درون اتاق مخروبه ی شهرک ابریشم چرا  درجا و  ریپ  میزند   و  زمان پیش نمیرود  ،    او  از یافتن پاسخ برای هزاران  چرا  و  چگونه های ذهن کنجکاوش  توسط مادربزرگش ناامید میشود و بدنبال یافتن جواب ها و  بلکه حتی رد پایی از مادرش  به خارج از  محوطه ی ممنوعه ی ابریشم بافی میرود    و     سرانجام در اوج ناامیدی ها   برای  گوش دادن به حرفهای افراد درون اجتماع  و استشمام جرعه ای از عطر گندم و بوی نان  به صف نانوایی محله میرود ،  با مشاهده رفتار دیگران   یک به یک  یاد میگیرد تا  همان رفتار ها را تقلید کند بلکه  رنگ و لعابی به  روزمرگی های  کسالت وارش  دهد ،   او  که  نمیتواند با کسی  گفتگو کند  و  هیچ به چشم  دیگران  نمی آید ،    الکی  در صف  می ایستد   و وقتی که نوبتش میشوود  با  ذوق و شوق  رفتاری را تقلید میکند که از دیگران  دیده  و  جایش را  به شخص پشت سری میدهد   و به آخر صف میرود تا  بتواند بیشتر به صحبت کردن های  صف زنانه  گوش  دهد  ،   او  مفهوم اکثر واژگان را  از یاد برده   و  هر کلمه ی جدید  را  بی اختیار  زیر لب زمزمه میکند بلکه  در خاطرش بماند  و  بعد از بازگشت به  باغ  از مادربزرگش معنای آنرا  بپرسد،   تا اینکه این رفتار  و عادت ساده  سبب وقوع یک اتفاق مهم میشود  و  لحظاتی که  زیر لب  مشغول زمزمه کردن  آخرین  بیت شعر جدیدی  که  شنیده  است  بود   و پیوسته  مصرع نخست را تکرار ولی مصرع دومش را  به یاد نمی آورد  و میگفت؛ 
بی تو، مهتاب شبی،  باز از انکوچه  گذشتم...
بی تو  مهتاب  شبی....باز  از آن  کوچه گذشتم... 

بیکباره  یکی از افراد ایستاده در صف  با لباس محلی  و  زنبیلی در دست  ،    پاسخش را میدهد   و با لحن ساده لوحانه و لهجه ی روستایی اش میگوید؛ 
بی تو مهتاب شبی  باز از آن کوچه  گذشتم 
لابد،  کار  نداشتی، وِل  میگشتی
و......
در سیر پیوسته اثر اسم ایلین را از انتها به ابتدا  میخوانند و او را نیلیا خطاب میکنند 
 نیلیا طی داستان دچار نصیان گویی،تشنج،  کابوس، و هزیان گویی ست.  اما  با گذشت چند سال از خلق این  اثر   کاشف بعمل آمده  گه   هر یک از  هزیان گویی های نیلیا  ،   یک پیشگویی  حقیقی  و  اعجاب انگیز از وقایع  این  سالهاست   و   نویسنده  زیرکانه  آنان را  اینگونه  در اثر آورده  تا  بتواند  از  سد  تیغ  تیز  ممیزی   کتاب  و وزارت ارشاد اسلامی  و نظارت پیش از چاپ  بگذرد   و  مجوز های لازم را  اخذ نماید  
البته  با تجدید چاپ این اثر  مخالفت گردید  و تنها  سیصد نسخه از این کتاب با هزینه ی سرکار خانم  حميرا  پوررستگار    مدیر مسیول انتشارات رستگار گیلان  با دوازده شعبه  در سطح کشور   چاپ و  منتشر شده  است .  اثر  387 صفحه دارد  . سایز  رحلی  میباشد.  
در صفحه 177   همچون 11 مورد مشابه وتعبیر شده  از  پیشگویی های  رازآلود نویسنده  ،    با  داستان بظاهر مبهم و ساده ی کابوس های نیلیا  مواجهيم  . که با گذشت سه سال از نوشتن این اثر و گذشت دو سال از  چاپ این اثر   ،   دریافته ایم  تمامی جملات عجیب که در کابوس های نیلیا  عنوان شده ،  در حقیقت  پیشگویی های اعجاز انگیزی بوده اند که یک به یک با گذشت زمان  تعبیر میشوند    از نمونه های مهم پیشین میتوان به اتشسوزی ساختمان پلاسکو  و  زنده بگور شدن ماموران آتش نشانی   و  یا  فوت جناب آیت الله  هاشمی بهرمانی رفسنجانی  در استخر فرح  و  یا حتی  به  آن جمله ی بظاهر بی معنا که  به گران شدن  "غذای ارابه آهنی بیخبر "   اشاره داشت و به  اینکه در  آبان آذر،  معترضان در خیابان محکوم به تیر و مرداد و اعدام میشوند اشاره کرد  که از نظر اکثر  مخاطبان  خاص شین براری ،  این جملات به اعتراضات برای گران شدن بنزین و  تیراندازی سوی معترضان در آبان ماه و تیر خوردن مردم معترض و مردن آنان اشاره دارد   و یا حتی   پاراگرافی در صفحه 39 کتاب  که  به  ظهور  فرشته ی مرگ در سال 9و8 یعنی 98  به بعد اشاره دارد و مینویسد؛ 
از دهه 9  و  عدد سال هشت به زمستون که رسيدش تقویم ، لطفا نگه دارید من پیاده بشم،  آخه قراره  فرشته ی مرگ  بیاد و آدما رو بغل کنه  و  با یه  دشنه ی  تیز و نامریی  نفس آدما رو   بگیره  تا خفه بشن.     کاش بشه یه سفر رفت تا جایی که نفس از آدما فرار نکنه) 

     تعبیر  انفجار  بیروت  

حال با  وقوع  انفجار در بندر بیروت و انبار شماره 3  و اتشسوزی  در بیروت لبنان  ملقب به  عروس  مدیترانه ،    مجدد  تعبیر  صفحه دیگری از این اثر  توقیفی  و بایکوت  مشخص  شد .   با  توجه  به اینکه  تمامی  پیشگویی ها  بطور  رمز آلود و کنایه  و  طعنه  و استعاره های  غیر مستقیم  نوشته شده است   به  مواردی اشاره میکنیم پیشاپیش  بلکه  راحت تر  درک شود          دریای سیا  را  نیلیا  با اسم   دریای سیاوش   بیان داشته 
دریای  مدیترانه   را    به  شکل  جدا  و  بصورت   دریای مهدی  +  دریای ترانه  عنوان نموده  
به کشور ترکیه  بصورت   واژگانی نظیر  =   سرزمین آقا عثمان اینا >  عثمانی   اشاره داشته   
به بیروت  لبنان   با  تجسم   عروسی  نشسته بر ساحل  بین دریای  مهدی و ترانه و   دریای سیاوش   اشاره داشته که دچار انفجار و اتشسوزی میشود 
اعجاب انگيزترين قسمتش   اشاره به تاریخ وقوع آن است   که   میگوید   در خط تقارن تابستان  یک قدم جلو رفتم=   یعنی  از  وسط تابستان  یکروز جلو رفته است   پس=  ۱۵ مرداد + یک روز   ممیشود =۱۶ مرداد  
سپس میگوید   تقویم  تاس انداخته است و جفت  9  آورده است 
خب هیچ تاسی در دنیا   بیشتر از عدد شش  ندارد   و جفت9  میشود 99   

 


       جستار وابسته     

      روزنامه  ادیب  و  دوفصلنامه  ویرگول    

صفحه  28 
  آن پاراگراف و صفحه  مبهم و تا اینک بی معنا و بی مفهوم    این است؛ 
     این نسخه ی اولیه اثر،  پیش از ویرایش آن است  _ 

نسخه          نسخه خام و اولیه  
چیه مادرژون ن ن ن،  چلا  منو  بیدار میکنی؟  چی میگی؟  مادربزرگه قٌرقرو  و بداخلاق منو  بیدار کردی 

_ آخه داشتی توی خواب  جیغ میزدی و میگفتی  عروس سوخته، عروس آقا مهدی و ترانه اینا  سوختش،  آتیش  آتیش ،   بعدشم که  میگفتی  سیاوش منتظر چی هستی  یکم موج بزن بریز روی عروس تا خاموش بشه 

_اها  تازه یادم اومد   من   شده بودم  یه  قاصدک رفته بودم تا  روی   ابر ها.    که  زمین زیر پاهام چرخید و دو بار هم رفت دور خورشید خانم چرخ زدش و من دیدم تقویم تاس انداخته   و جفت 9 آورده ،    خواستم با  قطرات بارون بیام از روی ابرها پایین   که  نشد  چون  دقیقا  رسیده بودیم به  خط قرینه ی تابستان   ،   اگر  اشباباه نگم  خط  تقارن بود که تابستان رو از وسط میتونست دو لا خمیده  تا بکنه   و من یکقدم جلو تر رفتم تا پام روی خط نباشه،  ترسیدم پام رو خط باشه و من بسوزم،   بعدش با یکی دوست شدم بهش میگفتن سیا     ولی سیاوش بود   که...
مادربزرگ با عصبانیت برميخيزد و در بستر خواب مینشیند و میگوید؛   چی  ی ی ی ی ی؟   چه غلطی کردی دخترک چشم سفید؟  
نیلیا با کمی منعو منع کردن گفت؛   چیه؟ چیه مادرژون؟  مگه خیال کردی  سیاوش  پسر بود که من باهاش دوست شدم؟  نه.... سیا  که اصلا  انسان نبودش 
مادربزرگ _   دِ  بدتر ررر (دیگه بدتر) 
نیلیا؛  نه، یعنی اون  آدم نبود که ،    اون  دریا  بود
مادربزرگ_   هاسا  بوگوفته بی  او  ریک دانع اونع نام  سیاوش بوِ،  هاسا از  ترس  ایباره  گی اونع نام  داریا  بوهوسته؟ (الان گفته بودی اسمش سیاوش بود،  اما یهو از ترس  اسمش  دریا شد)  
نیلیا_   نه....  مادرژونی  منو  نگاه  کن،  اسم  دریا ،   سیا  بود   ،   تازه بازم  بودند  ،  مهدی بودش   و ترانه    البته  بهش میگفتن  مهتی،  شایدم  مدی  ،    بعد مدی با ترانه همش با هم بودن ،  و یه عروس داشتن .   عروسش هم بندر داشت هم انبار داشت واسه لبه ی نان بود  ،  که یهو آتیش گرفت  ،  من  ترسیده بودم     داشت میسوخت  ،    یهو عروس مهتی  و ترانه  و دختر سیا اینا  رسید کنار بندر که کشتی بود   بعد  پاهاش توی خشکی بود و یهو انباری آتیش گرفت و عروس هم آتیش گرفت   
مادربزرگ با نگاهی غضبناک از بالای عینکش،  اخم های به هم گره خورده اش را پایین میاورد و زول میزند به نیلیا که نیلیا از خجالت و شاید هم  ترس،  سکوت پیشه میکند و مجدد میخوابد و زیر لب زمزمه میکند؛ 
شما بخواب مادربزرگ،  من اینگار باز زیاد هزیان گفتم  که  عصبانی میزنی یهو،   باشه بخوابم بهتره،  دیگه چرت پرت نگم بهترتره،  ولی آخه بخدا سیا و مهدی اینا  آدم نبودن  اونا دریا بودن ،  یکیش بالای سرزمین های آقا عثمان بود  یکیش هم بعد خانه ی تخریب شده ی سوری اینا  که آقا اسد اینا خرابش کردن،  من. مممممم.... 
و بخواب میرود


      جستار  وابسته  

وی را بقلم  نویسنده  ممنوع قلم و  کاریزماتیک این روزهای کشور  یعنی شهروز براری صیقلانی با اختصار   بروی جلد  "شین براری "  در اکثر کانال های تلگرام و صفحات وبلاگی و خبری فضای مجازی  دست به دست و بازنشر شد. چندین اثر ادبیات داستانی از وی به چاپ رسیده است و سابقه ی همکاری با نشریات معتبری همچون ؛
1_ نشر چشمه _ شعبه  شیراز _ استان فارس_1394/آبان ماه  
2_انتشارات ققنوس_ تهران _ استان تهران _1395/مهر ماه 
3_نشر پوررستگار _رشت_گیلان_دیماه1393_ آذر1397_شهریورماه1398_اردیبهشت1396
4_نشر مرکزی _ کهکیلویه و بويراحمد _استان مرکزی_خرداد ماه1395 
5_نشر کانون شیراز _فرانکفورت _آلمان_دسامبر2017 
6_انشارات آهو _ رامسر _ استان مازندران_بهمن ماه1394 
 7_نشر علی و نشر ارشدان و ناشرین دیگری که با وی همکاری داشته اند.  
_________________________________________

داستان کوتاه 14 از مجموعه اثر شهروز براری صیقلانی

اینایی که من دیدم اصلا شبیه خوابهای معمولی نبودن و اصلا هرگز چنین خوابی ندیده بودم‌. باور کنید. مادر خیلی تاثیرگذار و تکان دهنده بود بخصوص حرفهای اون دختره با اسبش.    مـــــادرش؛ دختره دیگه کیه؟ کدوم اسب؟ یعنی هم خواب موش رو دیدی هم مار ، هم اسب ، هم اون دختربچه‌ی خدابیامرز ، و حتی با یه دختر دیگه هم حرفت شد توی خواب؟ کم کم دارم در عقلت شک میکنم ، حتما با اسب هم حرف زدی !؟.. پس با این اوصاف دیشب پرخوری کردی و خوابهای پریشان دیدی..  {کَمی‌‌سُکوت} داوود: میگفتش که نیلیاست .من داشتم توی یه مسیر باریک روی ابرها راه میرفتم ، که یهو ، دیدم یه دختر بچه با یه عروسک ، جلوم ایستاده ، و سریع یاد بچگیامون افتادم ، چون شبیه آیلین بودش ، اون نگام کرد و از کنارم رد شد. بالاتر یه پنجره بدون دیوار با پرده‌ی سفید و یه رادیو مثل رادیوی ما بود. اون رفت پنجره رو بازکرد، بعد. موهاشو باز کرد. پرده رو بست. و رفت. من تعقیبش کردم. دیدم از کنار یه درخت بید بزرگ ولی خشکیده و سوخته عبور کرد و  رفته کنار یه چشمه‌ی آب زلال و تمیز ، و خم شده داره خودشو توی آب چشمه نگاه میکنه ، بعد صدای قهقهه‌ی خنده‌ی کودکانه‌اش پیچید توی آسمون ، و یهو پاشد شروع کرد کنار چشمه ، راه رفتن ، تا لبه‌ی آبشار رفت، بعد کل مسیر رو برگشت،  اون رسید به یه اسب بالدار . عروسکشو بوسید و انداخت کنار جاده روی ابرها ، بعد آیلین یهو تبدیل به یه دختر جوان شد. من رفتم سمتش ، ازش سراغ آیلین رو گرفتم ، اون میگفت خودشه ولی الان توی اون دنیاست و  نیلیا صداش میکنه مادربزرگش . _میگفت که فقط جسمش از قید حیات رفته ولی خودش همچنان زنده‌ست. و با مادر بزرگش ، ته کوچه میهن ، بغل خونه‌ی شهریار اینا ، زندگی میکنه!.. آخه چرا بعد این همه سال یهو بی مقدمه اون دختربچه ، باید به خوابم بیاد؟.. و جالبش اینجاست که شهریار هم دقیقا توی هَمون خونه ی مَتروکه خودکُشی کرده. هَمون خونه‌ای که دخترک توی خوابم گفتش.  _مادرش؛  نمیدونم والا! از حَرفات سردَر نمِیارَم. حَتما اون خونه‌ِی متروکه سنَگینه ، خب تو غروب رفتی داخلش، شهریار رو توی اون شرایِط پیدا‌ کردی, و باعث شدش ناراحت بشی ، و چنِین خواب آشُفتِه و پَریشانی ببینی. انشالله که خیر باشه.   داوود: چرا هَمه میگَن اون خونه سَنگینه؟ سنگینه ،یعَنی چی خُب?..       —درمقابل نیلیا نیز از پرواز کردن درون آسمانی بیکران ، و قدم زدن بر ابرهایی از جنس مرغوب خیال ، خسته میشود و همزمان با طلوع خورشید در آسمان ابری شهر ، بیدار میشود ، و ـمـادربــزرگش را در حال نماز خواندن میبیند ، او خَــــــــــــمیازه ای به وسعت سجده‌ی مادربزرگش میکشد . و از جایش برمیخیزد ، قبل از هرچیز  به فکر فرو میرود که طی شبی که گذشت ،در خواب و در عالم رویا ، چه خوابی دیده !.. اما چیزی در یادش نمانده ، و هر چه فکر میکند ، رُبـــــان صـــــورتی رنگش را پیدا نمیکند . از مادربزرگش سراغ رُب‍ــــــان صورتیش را میگیرد و مادربزرگـ ، حین خواندن نماز ، به رسم همیشگی ، اَلْلّٰهُ‌اَکـــــــــــبَرٌ  را دو پهلو و به کِــــنایه بلندتـــــَر میگوید. نیلیا بخاطر دارد که شب قبل از خواب ، موهایش را با رُبان صورتی محبوب و همیشگی اش بسته بوده . ولی اینک موهایش پریشان است و خبری از رُبان صورتی رنگ نیست ، لحظاتی بعد  نیلیا طبق عادت ، سرش را بروی پای مادربزرگ گذاشته تا که موهایش را برایش ببافد . مادربزرگـ نیز صبورانه در حال گیس نمودن موهای پریشان نوه‌اش است.     نیلی میپرسد از او؛ خدا کجاست؟ بهم بگو مادرژون جونی ، خدا چیه؟ چجوری میتونم ببینمش؟ چجوری حرفمو و سوالمو ازش بپرسم تا بهم جوابه‍ای راست راستکی بده.‌   _مادرب‍ـ‌زرگـ ; خدا بی نهایت نزدیکه بهت . اما با چشم بصری قابل مشاهد نیست ، اون مثل ادما محدود نیست و لا مکان و بی زمان همیشه وجودش جاری‌ست . اون بی نهایت بزرگه‌ ، اما بقدر فهم تو کوچیک میشه . خدا رو با چشم دل باید ببینی عزیزدلم‌ ‌. اون بقدر نیاز تو فرود میاد و بقدر آرزوی تو گسترده میشه و بقدر ایمان تو کارگشا میشه. و به قدر نخ پیر زنی دوزنده باریک میشه.  (نیلی: یعنی عین شما که دوزنده ه‍ستی ،و هربار میخوائ نخ رو سوزن کنی ، با چشمای خسته ات، و منو صدا میکنی تا برات نخ رو سوزن کنم ، اما من پشت پنجره دارم کوچه رو دید میزنم  ، و نمیام کمکت کنم؟ یعنی اون وقت همیشه خدا میاد بجای من برات نخ رو سوزن میکنه؟)   _م‌+بزر‌گ؛ نخ رو که سوزن نمیکنن. عزیز دلم باید بگی ، سوزن رو نخ  میکنه.  [نیلیا از شیطنت واژه ها را اشتباه تلفظ میکند!..] نیلیا:: مادرژون ژون ‌جونی برام توضیح بده که خدا میتونه تبدیل به چه چیزایی بشه ؟ یعنی مثلا میتونه به یه گل تبدیل بشه؟ پروانـــــِه چطور؟ .(+م‌بـ‌زرگ; مه‍ربونی خدا همه جا هست ، و به قدر دل امیدواران گرم میشه . واسه یتیما پدر و مادر میشه‌، بی برادران رو برادر میشه، بی همسرماندگان رو همسر میشه ،واسه عقیمان فرزند میشه‌.  ناامیدان رو امید میشه. گمشده هارو رو راه میشه. واسه تاریک ماندگان نور میشه. رزمنده ها رو شمشیر میشه. واسه پیرها عصا میشه ، و به قلب ، محتاجان به عشق ، عشق هدیه میده. خداوند همه چیز میشه ، همه کس رو میبینه . و همه کار میکنه اما به شرط اعتقاد  -به شرط پاکی دل ، به شرط طَهارت روح ، و به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.)  نیلیا:: ابلیس دیگه چیه؟ چه موجودی هستش؟ چرا میخواد معامله کنه؟ مادرژونی من اینایی که میگی رو اصلا نمیفهمم که چی هستند. و آخه میدونی چیه ! من راستش یه چیزی میخوام از خدا ، و فقط خدا میتونه برام انجام بده و شما الان گفتید خداجون ه‍مه کار میکنه اما به شرت انتقام؟  م‌+ب‌: نه عزیزم ، بشرط اعتقاد    نیلیا؛؛ خب بعدشم گفتید .  توالت نوح! خب اینا چی هستند؟  [م‌+ب‌: من گفتم طهارت روح و پاکی دل.  عزیزدلم یادته دیشب برام از هاجـر رفیق شفیقت تعریف کردی؟ یادته همش مسخره اش میکردی که کلمات رو ابشبابا میگه! حالا ببین چوب خدا صدا نداره . و خودت هم شدی بدتر از هاجــَـــــر ، و همه چیز رو إبشبابا میگی.] نیلیا:: نه مادرژونی ، من الکی اشتباهی گفتم تا کاری کنم شما مجبور بشی از واژه‌ی (اشتباه) استفاده کنید و اون رو تلفظ کنید . خخخخ آخه خیلی خوشگل اشتباهی کلمه‌ی اشتباه  رو میگید. خواهش میکنم یه بار دیگه بگید .م+‌ب‌؛؛ من ابشباباه رو درست میگم  إبشباباهی نمیگم. (درهمین حال نیلیا از خنده ریسه میرود ، و آنچنان صدای خنده‌اش بلند میشود که باران بند می‌آید و گربه سیاه رنگ  به آسمان شک میکند  نیلی؛ مادرژونی من یه تصمیم جدید گرفتم. تصمیم گرفتم دیگه برای زندگیم تصمیم جدیدی نگیرم. جدی میگم. چون انگاری که من نقشی در زندگیم ندارم. شایدم که اصلا زنده نیستم.  نمیدونم!..  من به خواب هرکه میرم انکار عزراییلم. چون فرداش میمیره.  مادربزرگ با تعجب: چی؟ چی‌چی میگی واسه خودت؟  چرا غنچه ای حرف میزنی؟ واضح حرف بزن ببینم...  نیلیا: اخه راستش رو بخوای  من چند شب پیش بخواب شهریار رفته بودم . یعنی تصادفی اونو توی خواب دیدم. و توی خواب بهش گفتم که برات یه پیغام اوردم از طرف سقاخونه.  شهریار فقط منو نگاه میکردش و بعد مادرش یعنی شوکت خانم رو دیدیم که یهویی بیست سال جوان شده بود و انگاری باردار بودش. بیتوجه به ما اومد و رفت یه شمع روشن کردش توی سقاخونه. و منم روبان صورتی رنگی رو دادم به شهریار

دانلود رمان سقوط در سکوت بقلم شهروز براری صیقلانی ، نبات دختر نازپروده و طراح در زمینه طراحی مبلمان بعد چند سال برگشته تا جایگاهش توی قلب مردی که عاشقانه هم رو دوست داشتن پس بگیره.اما عشق امیرصدرا که با رفتن نبات تبدیل به کینه شده راه این عاشقانه رو پرفراز و نشیب میکنه. نبات میجنگه برای زنده کردن آتش عشقی که زیر خاکستر کینه ی امیرصدرا خفه شده.


   رمان های دیگر ما:  رمان های جدید 
دانلود رمان سیاه روشن
دانلود رمان هستی ام را نگیر (جلد اول)
دانلود رمان حواست نیست
و امیرصدرا فقط دنبال جواب یه سواله؛ چرا نبات با وجود تموم عشقی که بهش داشت اون رو ترک کرده بود.
نویسنده ‫زندگی مثل الاکنگه !وقتی یکی بالا میره و اوج میگیره ،سهم یکی دیگه بی شک سقوطه .. .دانلود رمان سقوط
‫نگاهم به دور تا دور فرودگاه میچرخه و گم میشم بین جمعیتی که با اشک و لبخند به استقبال یا بدرقه ی
مسافرشون اومدن و انگار من تنها 
 استقبال یا بدرقه ی
مسافرشون اومدن و انگار من تنها کسی ام که هیچکس منتظرم نبود .
‫چمدونم رو همراه خودم میکشونم و نفس عمیقی میکشم و ریه هام رو پر میکنم از هوای آلوده ایی که به
طرز احمقانه ایی دلتنگش بودم . اونقدر گیجم که نمیدونم کی سوار تاکسی فرودگاه میشم ،
اما با صدای راننده به خودم میام : ‫_خانوم؟ گفتین کرج؟ شیشه ی ماشین رو پایین میدم
و با تکون دادن سرم تایید میکنم : ‫_کرج ،جهانشهر ‫راننده راه میوفته و من 
گوشیم
رو در میارم و سیمکارتم رو عوض میکنم و فقط یه پیام ارسال میکنم : _من رسیدم .
‫خستم و چشم میچرخونم به شب خفه ی شهر تهران و میخوام حواسم رو پرت کنم .
‫ساعت از نیمه شب گذشته اما بازم شهر شلوغه ،نگاهم قفل میشه روی بیلبورد های بزرگ و کوچیک
سطح شهر و اسمی که انگار تموم شهر فریاد میزنن : “عقیق سبز “ ‫چشمام رو میبندم
رمان سقوط
و نفس عمیقی میکشم . من حالم خوبه !حتی اگر بازم دارم دروغ میگم .. . ‫با رسیدن به مقصد
کرایه رو حساب میکنم و به رفتن تاکسی چشم میدوزم که از جلوی دیدم محو میشه! ‫بدنم
حسابی کوفته اس و ماهیچه هام خستگی رو فریاد میزنن.دسته ی چمدونم رو میگیرم و به همراه خودم میکشم
و وارد لابی میشم .نگهبان لابی با دیدنم به سمتم میاد . _بفرمایید خانوم !امرتون؟ با خستگی
نگاهش میکنم . _مددیان هستم ،واحد ۲۰ نمیذاره حرفم رو کامل کنم دانلود رمان سقوط
که با احترام جلو میاد : _سلام خانوم مددیان !عذرمیخوام که به جا نیاوردمتون .
گفته بودن که تشریف میارید . ‫بدون حرف اضافه ایی به سمت پیشخوان میره
و از مردی که حواسش به تلوزیونه کارت رو میگیره و ‫به سمتم میاد و با برداشتن
چمدونم تا رسیدن جلوی در خونه ه
خونه همراهی ام میکنه و با باز شدن در کارت رو به سمتم میگیره
و میگه : ‫_بفرمایید !هر امری بود بنده در خدمتم . ‫فقط سری تکون میدم و وارد خونه میشم
و در رو میبندم . ‫اونقدر خستم که دید زدن خونه رو به بعد موکول کردم ....'رمان خفته در کالبد‌ها
رمان عشق در ضربات پنالتی. رمان جنگل خیال | jasmine
این مطلب را به اشتراک گذاشت .
 ۳ روز پیش · 

رمان های جدید.   معرفی رمان های جدید با جاسمین     

 
 

پژوهش دکتر روشن فومنی در پیرامون مکتوب نمودن لالایی های بومی.  بازنشر شهروز براری صیقلانی




  مجموعه لالایی های بومی بدلیل مکتوب نبودن در خطر محو شدن و به فراموشی سپردن بسر میبرد ، چه نیکو و پسندیده است زحمات دکتر روشن فومنی برای مکتوب نمودن و جاودانه ساختنشان ، و سپاس فراوان بنده بابت پژوهش های میدانی و جامع ایشان .  

     شهروزبراری صیقلانی . 

 

 

لالایی هاي گيلان

 

 

گيلاني ها دو نوع لالايي دارند، يكي «گاره سري» لالايي هايي كه بر سر گهواره (گاره) خوانده مي شود و ديگري «هلونه گرداني» ترانه هايي كه بر سر هلونه (ننو) خوانده مي شود.

بخشي از ترانه ها و آوازهاي محلي برگرفته از لالايي هاي مادران و زمزمه هاي زنان گيلاني به هنگام كار در مزارع برنج و باغات چاي است، و اين جايگاه زنان گيلك را علاوه بر ساير بخش هاي فرهنگ وتاريخ گيلان ، در موسيقي گيلان بيش از پيش نمايان مي كند.

بايد به اين نكته اشاره داشت كه لالايي در آهنگ و ريتم و حتي در مضمون چون تمام “ترانه ها ي كار” است. ريتمش در متر آزاد براي كاستن ازطول مدت كار و خستگي ناشي از آن و آرامش بخش است مضمون لالايي ها در عين حال كه به فعاليتي در حال انجام مربوط مي شود بيشتر حديث نفس مادر است و از آنجا كه در لحظه هاي تنهايي و خلوت مادر و نوزاد ترنم مي شود سخن از رنج درد ، نا اميدي ،آرزوها وروياهاي مادر دارد.دقت در مضمون لالايي هاي اقوام مختلف و طبقه بندي آنها مي تواند ما را در شناخت فرهنگ عمومي اقوام و مردم مناطق و به طور خاص زندگي و نوع نگاه زنان آن جامعه كمك كند.

 

…لالا لاي بوخوسه* مي جان “روشن”

(با لالا لالايي ميگفتي بخواب*.روشن جان)

بيجار-آموندرم چور.*.نوا—شون

(اي شاليزار-دارم ميام-مبادا…خراب* شوي)

دره تا شالقوزه–مي دونا- پاچول

(پاهايم تا زانو-توي گل ولاي است)

بوخوسه مرزه سر-مي پسره گول

(روي كرت شاليزاردسته گلم بخوابه)

تي لالا-گفتنم- لبريزه خواب بو

(لالايي خواندنت خواب آور بود)

هزار وار-بختراز گهواره تاب بو …

(هزاربار بيشترازتاب دادن گهواره)

“شاع ردکتر روشن فومنی”

 

آیت دولتشاهی

ادامه نوشته

داستان کوتاه

  سلام

پسرک مودبانه کنار رفت و با لحنی بغض الود و چشمانی که از گریه سرخ بود  گفت:   بفرمایید ،  خوش امدید . خونه ی خودتونه. 

زن بیوه ی جوان با موی سیاه و سفید و چشمای درشت و نگاهی خیره و سردرگم  داخل شد . 

سکوت طولانی شد که زن گفت؛  تو  خیلی  مشکوک و مرموزی ،  اون از سماجت بخرج دادنت واسه یه نظر دیدن من توی سفره خونه ، و این از پذیرایی نکردنت  اینجا .  خب البته من که مهمانی نیومدم  ،  خانم کوکبی گفت بیام  ، ولی خب اینجا که خیلی تمیزه ، کجاش رو نظافت کنم ؟ نه ظرفی کثیفه . نه فرشی  و نه لباسی ، خب من چکار کنم پس .   ؟  اقا پسر؟  اقا؟  تو چرا همش بغض میکنی ؟ گریه کردی؟ چیزی شده؟ کوکبی گفت بیام اینجا .  ازش پرسیدم پس چرا حالت رو نگرفت و از سفره خونه ننداختت بیرون ؟  میدونی چی جواب داد؟

پسرک ؛ نه . چی گفت

زن بیوه ی جوان؛   گفتش نگو، اوخهی ، الهی  ، دلت میاد  ،  طفل معصوم  خیلی ماهه. یه پارچه اقاست .  

پسرک گفت؛  ایشون لطف دارن به بنده .  من خیلی بهشون بدهکاری دارم و مدیونشون هستم

زن ؛   وا؟  ما که هیچ  نسیه نمیدیم ،  چی معامله کردی که بدهی گذاشتی؟ 

پسرک :  به مرام و مسلک ایشون بدهکارم 

زن :  زکی،  هنوز خیلی مونده تا بشناسیش .  کسی که طفل نوزاد یه مادر غریب و بی پناه رو  ببره و بفروشه    مرام مسلک داره ؟  بگذریم ،  من هنوز نمیدونم چرا ازم خواست که بیام اینجا . میگفت  امر خیره .  البته خودم یه حدس هایی میزدم . ولی خب  هنوز مستقیما از خودت چیزی نشنیدم .   بزارید یه چیزی بگم 

پسرک :   بفرمایید  سراپا گوشم 

زن ؛  جنگ اخر  بهتر از صلح اخر 

پسرک ؛   نه ،  جنگ اول  به‍  از  صلح آخر 

زن ؛   اره  ، همینی که تو میگی  درسته .  بزار حرفام رو بزنم ،  من تا حالا هرگز به اینکه زمانی  کسی دوستم داشته باشه   فکر نکردم ، بلد هم نیستم  چی باید بگم  چی  باید  رفتار کنم  ،  . و سرت رو درد نیارم   بزرگ شده ی دهکوره ای هستم سمت عراق  توی نوک کوه .  نه سواد دارم و نه کسو کاری‌ . اگه دستام چرک افتاده  واسه اینه که همیشه دستم توی ابه .و دارم ظرف میشورم.  من ادا اطوار های دخترای امروزی رو بلد نیستم.  موبایل ندارم و اگر هم داشته باشم کسی رو ندارم که واسم زنگ بزنه .  در ضمن من خیلی سنت شکنی و ریسک کردم که پا شدم و اومدم اینجا. 

پسرک ؛  خب خونه ی شماست دیگه .  اینم دست کلید بنده . گذاشتمش روی میز تا خیالتون جم باشه که کلیدش رو فقط خودتون دارید . و البته خانم کوکبی . 

زن :  خونه ی من؟ 

پسرک ؛  مگه سند رو نداد به شما؟ بایستی هفته دیگه برید و دفتر اسناد رسمی  ثبت کنید که شش دونگ خونه واسه شماست.  ببخشید بیشتر از این دستم نمیرسید . 

زن  شول شد و گیج تر از پیش  ،  نشست کمی خودش را باد زد و لیوان اب را جای ان که بخورد  پاشید روی صورتش تا مطمین شود خواب نیست ،  سپس گفت؛.

یعنی خانم کوکبی داشت جدی جدی میگفت ؟ اخه چرا باید یه غریبه بیاد و ندیده نشناخته واسه من خونه بخره ؟ 

پسرک ؛  والا خونه ی خونه هم که نیست .  میبینید که  حتی یک اتاق هم نداره  و سرجمع  ۴۲ متره .  بعدشم تنها خوبیش این هست که نزدیک به سفره خونه هستش . راستش خانم کوکبی پیشنهاد داد بجای اینکه پول زیادی واسه رهن خونه بدم  ،  بیام و این جا رو براتون بخرم . 

   چرا  من  پا  شدم  و  اومدم  اینجا  ،  چرا  همه چیز شکل خواب تار و  گنگ  هست  ، شاید جادو  شدم ، شاید گرمازده ، 

زن گفت  ؛  تو ساکتی  منم صبور .  پس دلم گرمه به خدا ‌ . ولی بد نیست که دو فردای دیگه بگن  این پسره که اومده بی خبر و یه خونه گرفته براش ؟  غلط میکنن  بیجا میکنن بگن . خودم میزنم دهنشون رو میشکونم پشت سرم  حرفی بزنن.  ببین راستی ،  داشتم خیال میکردم که چون سن من چهارده سال بلکه یکم بیشتر از تو  بالاتره  اصلا هم بد نیست  چون خب تجربه ام بالاتره .  مگه نه؟  یه وقت خام نشی فکر کنی چون سن من زیاده  پس  زود پبر میشم  و بری  زن جوان بگیریااا    از این  خبرا نیست . درسته که من زنم  ولی از صد تا مرد هم  مردانه ترم .  سرم بره  حرفم  نمیره . یعنی قولم نمیره .    پای قول و قرارم هستم .  الان یکماهه  دیدمت  ولی انگاری  صد هزار سال میشناسمت .  خیلی هم برام  عزیزی .  وگرنه خب  من که خول نبودم پام رو بزارم خانه ی نامحرم .  راستش رو بخوای از هرچی مرد جماعته متنفرم ، بدم میاد . ولی خب تو که مرد نیستی ، 

پسرک با تعجب خشکش زد و نگاهش گره خورد به نگاه زن 

زن گفت؛   منظورم بد نگیر ، تو خیلی هم مردی ، ولی تا یه حدودی .  یعنی یجورایی برام عزیزی ،  شیرینی .  طور دیگه ای به دلم نشستی  ، بخدا از بس مهرت به دلم نشسته  که دلم میخواد کاش پسرم بودی و برات میرفتم خواستگاری بهترین دختر شاه پریان  رو میستوندم.  ولی خب تو هم که همش ساکتی ، دو کلوم حرف نمیزنی ادم بفهمه حسابش با تو  چند چنده؟ همش یه غمی توی چشماته.  راستی  نگفتی پدر مادرت چطور فوت شدن . 

پسرک ؛  نمبدونم . خب قبل از اینکه به یک ماهگی برسم  فوت شدن .    البته شایدم  فوت نشدن.  من که نمیدونم.  شاید.... چه میدونم

زن  :   خب  توی سجلدت چی نوشته ؟

پسرک  :  خب توی جیب شلوارمه که میخوای بشوریش شما ،  چرا نگاه نمیکنی ؟

زن  ابتدا صفحه  دوم را نگاه کرد تا بفهمد پسرک  مجرد است یا نه ،  و از دیدن خالی بودنش نفسی راحت کشید و نگاهی هم به صفحه اول انداخت   جای اسم پدر خط تیره ای خودنمایی میکرد و جای اسم مادر نیز اسمی نوشته شده بود ولی چون سواد خواندن نوشتن نداشت  چیزی نفهمید و شناسنامه را بست و به کناری گذاشت. 

پرسید :  پریروز  نبش بازار جواهرات و سفره خونه ی خانم کوکبی   ، نمیدونم چی پچ پچ کردی دم گوشش که حکم اب روی اتیش شد.  راستیتش از خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون  که قرار بود ایندفعه باز پات رو بزاری توی بازارچه و یا از درب ورودی کاروانسرا داخل شی  و پات به سفره خونه برسه   تیکه بزرگه ات گوشت باشه.  خانم کوکبی  خط خطی بود  ، میگفتش شما به  من  نظر بد داری ،  خب یجورایی هم حق داشت  ، خب  از بسی که  یکماه ازگار از صبح اللطلوع تا بوق سگ  پلاس میشدی توی کافه و تک و تنها  مینشستی  و  صد و ده تا چای کوچیک و بزرگ رو میرفتی دخل حساب میکردی که چی؟ یه نظر منو ببینی .  روزی که دیدم  کاکتوس بزرگه زرد شده  فهمیدم  کل چایی داغ ها رو بجای اینکه بخوری   میریختی توی گلدون بزرگه. 

پسرک با لبخند گفت؛ چای رو نمیخورن  ، مینوشن. 

زن گفت:   همون که تو گفتی درسته .  من  بلد نیستم  مث بچه های نسل تو  و امثال تو  شکسته قلم و یا لفظ قلم حرف بزنم    راستی تو چند سالت بود؟ 

پسرک لبخندی زد و گفت؛   من به شما  میگم  شما .  ولی شما هرطوری راحتی منو خطاب کن . شما وقتی منو  «تو» خطاب میکنی  من خوشحال میشم  چون احساس میکنم از بی ریاحی اینطور میگی.   ‌ من سنم سی سال .   . اما حتی اگر ۱۰۰ سالمم باشه   باز کوچیک شمام.  من نیت خیری دارم . نظری هم به کسی ندارم.  درکل  چشم و دلم اگه سیر نباشه در عوض پاکه .  هلال زاده ام .  چشمم دنبال ناموس دیگران نیست. 

زن نگاهی زیر چشمی به پسرک انداخت و گفت ؛   نگفتی چی دم گوش خانم کوکبی گفتی که اونطور نرم شد و بجای اینکه فحشکش کنه تو رو و با تیپا از سفره خونه پرتت کنه بیرون   یهو اشک توی چشماش بغض توی گلوش و اومد بغلت کرد و ماچت کرد .  خانم کوکبی رو سی ساله میشناسم  از چهارده سالگی  .   یعنی اون پناهم داد ، قصه اش درازه.  من میشناسمش ،  خانم کوکبی هرگز کسی رو بغل نمیکنه و ماچ نمیده ،  مگه چی بهش گفتی؟  خانم کوکبی تلخ گوشت با یه قلب مهربونه . از صد قسمتش  فقط یک قسمتش احساسه .  نود و نه تای دیگه اش  حرص و طمع واسه مال دنیا و پوله .  بجای امنیت و جای زندگی و خوراک و هزینه های زندگیم  یک عمره  دارم توی اشپزخونه براش کار میکنم  ، روزی صد تا مشتری داریم و این یعنی چهار صد تا ظرف برای شستن.  و این یعنی چهار ساعت شستشو.  اب کشیدن  خشک کردن و  چیدن .  ساعت چهار شب میرم توی اتاق کوچیکی که ته اشپزخونه بالای پله ها توی بالکن هست  و  تا ساعت ده صبح میخوابم ، منتها شش صبح نیم ساعتی بیدار میشم  و نخود و لوبیا و عدس و برنج ها رو  اب میریزم  واسه غذای ظهر .   سر جم از زندگیم هیچی نفهمیدم .  چهارده ساله بودم که  به زور  شوهرم دادن .  توی کردستان .  دو هفته زندگی کردیم که شوهرم خونه برنگشت.   کولبر بود  انگار توی دره سقوط کرده بودش .   مادرشوهرم  و  خانم بالا  و خانم زوج  شروع کردن به  جیغ و شیون و  نفرین ناله که  چی؟  که  خانم بس   باعث مرگش شده

پسرک؛  خانم نوربالا و خانم زوج کی بودن؟ خانم بس کیه؟

    خانم بالا یعنی  اولین همسرش . چون اولی بود میگفتن خانم بالا     بعد  چون  بچه اش نمیشد  رفته بود زن دومی رو برده بود که چون دومی بود  بهش میگفتن  خانم زوج    زن دوم بچه هاش همه دختر میشدن  اون مرحوم  منو  به همسری گرفت  تا براش پسر بیارم و اسمم شد خانم بس،  یعنی اخرین همسر.   منم شد اسمم خانمبس.    

پسرک با دهانی نیمه  باز  و مات و مبهوت مانده و میگوید؛  خب چرا میگفتن مرگ اون  تقصیر خانمبس  هستش؟ مگه شما هم همراهش بودید موقع کولبری؟

     نه، معلومه که نبودم.  اونا میگفتن من سرخورم.  یعنی  بد یومن و  شوم  و  نحس و  سق سیاهم ، یکروز از مرگش گذشته بود که دختر بزرگش که همسن خودم بود  یعنی  چهارده سال داشت و اسمش بود  غزبس بهم گفت که  قراره  منو  مسموم کنن.   منم که بی پناه بودم و ترسیدم ، منو به زور و اجبار شوهر داده بودن ، من هنوز دستم به دست عروسک بود که حنا گذاشتن کفش.  من بدنیا اومدم  مادرم  سر  زا  عمرش به دنیا نبود و رفت.   پدرم  دلش دختر نمیخواست و منو پس زد  و نمیدونم چطور دست یه پیرزن مهربون افتادم و اون بزرگم کرد تا دوازده سالگی و خودش فوت شد   و خونه مون توی دهات های مرز عراق و ایران بود  بالای کوهستان .  و  من حرف زدن ایرانی تا دوازده سالگی بلد نبودم و  عراقی حرف میزدم ،  اولین همسایه مون که خونه اش چندین ساعت با ما فاصله داشت   کرد های ایران بودن  و من هم وقتی سر سفره ی عقد  ازم میپرسیدن  هیچی نمیفهمیدم که دارن چی میگن. چون بیبی خاتون که بزرگم کرده بود  عرب بود  و کردی بلد نبودم .   من حتی نه قبل ازدواج چهره ی شوهرم رو نگاه کرده بودم و نه طی دو هفته ای که فقط  سه شب توی دل سیاهی شب می اومد به اتاق تونستم چهره اش رو ببینم .  اتاق کاهگلی که روزها  دختر بزرگش  یعنی غزبس پیشم بود ، ( غزبس معنا؛ دختر دیگه بس است)   شب ها  که من تنها بودم اونجا. و فقط سه شب شوهرم دل سیاهه شب اومد پیشم.    خلاصه بعد مرگش شرایطم بدتر از مرگ بی بی خاتون شد.  چون همه با من دشمن شده بودن .   من هم از بس متلک و فحش و فلاکت شنیدم که پا به فرار گذاشتم و بی مقصد راه رفتم ، چندین روز و شب  از کوهستان پایین اامدم تا بالاخره  یه جاده دیدم ،  جاده رو سمت سراشیبی پایین رفتم یکروز و یکشب.  فقط یه چوب دستی داشتم و یه قوطی کبریت و چراغ فانوس و یه پتو توی بقچه و یه عالمی لباس که سر به سر تن تن کرده بودم ، حتی لباس عروسم رو توی بقچه داشتم و شب اخر  از ترس و با نزدیک شدن صدای زوزه ی گرگ ها   مجبور شدم  اونو هم اتش بزنم تا زغال جمع کنم و اتش نمیره   و  غذامم که  یکم مونده بود  توی سیاهی شب گم کرده بودم .  من رسیدم به یه ابادی  ولی میدونستم حتما اگه کسی خبر داشته باشه و منو بشناسه   میگیره و میبره تحویل میده به خانم بالا و خانم زوج و مادرشوهرم ،  پس  توی سیاهی شب رفتم پشت یه کامیون و روی یونجه ها  خوابیدم  چون  نفت فانوس  شب قبل تموم شده بود و اگه نمیرفتم اونجا  صد در صد گرگ ها  میخوردنم.  چشمام رو باز کردم  فهمیدم داره توی جاده میره  و  یک شبانه روز  ماشین رفت و رفت   تا من اولین کاروانسرایی که توقف کرد  پیاده شدم  و  سر از اینجا در اوردم.  

من فارسی بلد نبودم و خانم کوکبی پناهم داد و من فهمیدم که باردارم  .  و ..... 

خب  خانم کوکبی هم بچه رو فروخت به یه خانواده ی خوب که بچه نداشتن  تا  لااقل  بدبخت نشه  مث من.    از همون روز تا  حالا دارم نفرینش میکنم که این داغ رو روی دل من گذاشت .  هرگز هم نگفت که بچه ام دختر بود یا پسر  ....     چندی پیش کلافه شدم،  ازم پرسید  چته؟   هیچی نگفتم  نگاهشم نکردم 

پرسید   نکنه هوایی شدی   زیر سرت بلند شده؟  باز اعتنا نکردم.    کفری شد  و  یه  روسری اورد جلوم چهار گوشش را باز کرد و داخلش پر از پول .   بارم اعتنا نکردم .  پرسید    دلم میخواد شوهر کنم؟  گفتم هرگز ، محال ممکنه.  پرسید  مرخصی بهم بده  من کجا رو دارم تا برم.؟  خب راست میگفت.  بعد گفت  تا حالا مشهد رفتی؟  

سکوت کردم . خب خودش میدونست که نرفتم.  بهم گفت چه مرگته؟  با بغض و منت به پاش افتادم و گفتم  دخترم رو  بهم برگردون.  

پرسید    چند سالته؟  گفتم  خب الان سی ساله اینجام  . چهارده سالم که اونجا دربه در بودم ،  میشه چقدر؟    

کمی مکث  و مجدد پرسید   ؛  میشه چقدر؟ 

پسرک لبخندی غمگین زد و با بغض پنهان در گلویش گفت؛   میشه چهل و چهار سال.  شما ۴۴ سال داری . 

سکوت.......

جیب های شلوار پسرک را قبل از شستن خالی کرد و دو بلیط مشهد را دید ، عکس زری اقا را شناخت  وگرنه خب سوادش را که نداشت....

زن پرسید ؛   اینا چرا عکس مرقد گنبد و مناره های اقا داره ؟ 

پسرک با بغض گفت :   بلیط هستن. واسه مشهد .  

زن از شدت خوشحالی در پوستش نمیگنجید ، دلش میخواست پسرک را بغل کند  ولی خب میپنداشت که هنوز زود است و هنوز محرم نیستند.    زن پرسید ؛

الکی نگیاااا   ، مگه مشهد  سینماست که بلیطی باشه .  منو گول نزن.  پس چرا عکس تیاره روشون کشیدن؟

پسرک ؛ لای بغض خنده اش گرفت و گفت ؛  تیاره  نه ، هواپیما .  اونا بلیط هواپیماست واسه مشهد . 

زن لحظه ای دلش شک افتاد ,و پرسید؛  خوش به سعادتون ، با دوستت میخوای بری؟ 

پسرک گفت : پاسخی نداد و صدای بسته شدن درب کوچک خانه سکوت را شکافت.    ، 

زن پرسید ,؛   کی بود ؟   اقا پسر  هستی؟ 

واای  هنوز  اسمشم نگفته بهم.   شاید  خواستگار من نباشه و شاید خواستگار دخترم باشه . والا ، هرچیزی ممکنه.  من که خبرش رو ندارم.  اگه مجرد مونده باشه الان دم بخته ، نمیدونم ولی خب خیلی سال گذشته ،    من خسته شدم  از بس گیج شدم و کسی هم هیچ جواب درست درمونی نداد 

زن که گیج شده بود  لحظه ای از کوره در رفت و از هجم بالای سوالات بی پاسخی که در سرش مبچرخید   خسته شد و ناگهان کودتا کرد و از جایش برخواست و سراسیمه دنبال چادرش شد و همزمان شروع کرد به قر قر زدن و گفت : 

منه احمق رو بگو که چرا به ادمای صد پشت غریبه اطمینان میکنم ،     بچه ی تازه به دوران رسیده   حواسش پرته ،  سر خود گذاشته رفته ، من چه میدونم قراره  کی بیاد توی این خونه ،  کیا کلید دارن  ،  کیا دوستن  کیا غریبه  ، کدوم اشنا.... ،  هرچی میکشم  از دست  خانم کوکبی دیوث میکشم  ،  اخه چرا به کسی که  حتی به پاره ی تنم رحم نکرده و طفل دختر یکروزه ی منو  برده فروخته   چرا  من  میبایست  اعتماد کنم   چرا احترام براش قایلم ، چرا    اخه چراااا    من  اگه دخترم رو  لیاقت داشتم و نگه میداشتم  الان از این پسرک قددراز و مرموز  هم بزرگتر بود  ،  

حین خارج شدن از خانه ی کوچک و کم نور  درب باز شد  ، پیرزن با عصا وارد شد ،  خانم کوکبی بود که برای اولین بار بجای لباس های محلی و کردی  ، تنپوشی رسمی و مانتو  تن کرده بود  ،  ارایشگاه رفته بود و موی سرش را رنگ کرده بود ،  تهمینه شوکه شد و ناخواسته خوشش امد و خنده اش گرفت گفت؛ خانم کوکبی این چه تیپی هست زدی؟ 

کوکبی گفت ؛  خب اماده نشدی مگه؟ 

تهمینه ؛  واسه کجا؟  

کوکبی ؛  خب مگه قرار نیست  منو تو بریم  فرودگاه و بریم زیارت مشهد ؟  مگه بلیط ها رو  نداد بهت ؟ 

 


یکساعت بعد  درون هواپیما  

کوکبی  ؛  چرا  خیال میکردی  که من  بچه ات رو بردم و فروختم.  من نمیدونستم اون نوزاد پدرش کیه . تو کردی بلد نبودی  ، فارسی بلد نبودی و غریب بی پناه و مریض پناه اورده بودی پیشم.   من خیال کردم بچه پدر نداره .  و گذاشتمش شیرخوارگاه . اسم مادرشم گفتم.  ولی تو که شناسنامه نداشتی تا من اسم شوهرت رو ببینم   و  اسم پدر بچه رو  بگم . و نگفتم.  حالا بالاخره فهمیدی بچه ات چی بود ؟ 

تهمینه ؛  یعنی چی چی بود؟ مگه دختربچه ی یکروزه قراره چی باشه؟ خب یه فرشته ی معصوم 

کوکبی؛  نه، بچه ات پسر بود . . توی شناسنامه اش هم اسمت نوشته شده .   

تهمینه :  با کمی مکث پرسید؛   لابد جای اسم پدر  خط تیره گذاشتن  نه؟ 

خانم کوکبی  سرش را به مفهوم تایید تکان داد ......

                    پایان

             شین براری

داستان خلاق

ادامه نوشته

کیلومتر 33 سالگی

داستان کوتاهی بقلم شین براری .  زیباست و آموزنده 

ادامه نوشته

آهنگ عاشقانه خاص

http://bayanbox.ir/view/2339687722801181745/shahin-najafi-hamoon-128.mp3

آهنگ عاشقانه غمگین شهروزبراری صیقلانی 

 ›~»  کلیک نمایید بروی لینک آبی رنگ بالا  «~‹


 

آهنگ عاشقانه خاص

http://bayanbox.ir/view/2339687722801181745/shahin-najafi-hamoon-128.mp3

آهنگ عاشقانه غمگین شهروزبراری صیقلانی 

 ›~»  کلیک نمایید بروی لینک آبی رنگ بالا  «~‹


 

آموزش نویسندگی با شهروز براری صیقلانی

داستانک کلیک شوذ

ادامه نوشته

داستانک

ادامه نوشته

رمان بامداد خمار

کتاب «بامداد خمار» نوشته فتانه حاج‌ سیدجوادی است.

این کتاب یکی از پرفروش‌ترین رمانهای فارسی است که در طی دهه اول انتشار، 200 هزار نسخه از آن فروش رفته‌است.

داستان این کتاب، داستان سوزناک عشق نافرجام دختری از اعیان دوره قدیم تهران به جوانی نجار از طبقه پایین جامعه را روایت می‌کند. ترجمه آلمانی این کتاب حدود 10 هزارنسخه فروش داشته و مورد توجه خوانندگان خارجی نیز قرار گرفته است.

 

خلاصه داستان:

سودابه دختر جوان تحصیل‌کرده و ثروتمندی است که می‌خواهد با مردی که با قشر خانوادگی او مناسبتی ندارد، ازدواج کند. برای جلوگیری از این پیوند، مادر سودابه وی را به پندگرفتن از محبوبه، عمهٔ سودابه، سفارش می‌کند. 

                           برای خواندن  اپیزود های رمان بامداد خمار روی ادامه مطلب کلیک کنید....


 

ادامه نوشته

رمان خاله دختر  اپیزود دوم پایانی.  بقلم شین براری صیقلانی


بازنشر از نشر چشمه .  نویسنده شین براری .   برای خواندن اپیزود دوم و پایانی رمان خاله دختر.   به ادامه مطلب بروید.... 


 

ادامه نوشته

رمان عاشقانه خاله دختر     


 رمان  خاله دختر     به ادامه مطلب بروید.... 


م

ادامه نوشته

داستانی حقیقی جنایت در رشت ،

   

 

 

بن بست اجنان 

اپیزود یک 

این اپیزود ؛ صد دانه یاقوت 

 

اواسط بهار 1374 بود و درون شهر رشت نسیم بهاری میوزید ، پیچ میخورد و از روی پل رودخانه ی زرجوب عبور میکرد ، ابتدای محله ی ضرب درون حیاط بزرگ دبستان حشمت ، همه به صف ایستاده بودیم، 

عجلو نظام...

همه اندازه ی یک دست از شخص جلویی فاصله میگرفتیم ، نسیم خوش و معطر بهاری مسیرش به صف کلاس اولی ها رسید و به دور موههای بلند من چرخی زد و زولف موی بور من در هوا پیچ و تابی موزون برداشت و همراه نسیم چند لحظه ای در هوا رقصید ، و من از گوشه ی چشمم چپکی به رشته ی بلند موی رقصان در باد خیره بودم ، که ناظم مثل جن پشت سرم سبز شد ، و گفت؛ 

شهرررروز... مگه دختری؟ که اینقدر زولف موه هات بلنده؟..

در همین لحظات ، کمی بالاتر ، وسط محله ضرب ، یک تراژدی در حال وقوع بود ، حادثه ای که با وقوعش بزودی تمام شهر خیس رشت و دیار سبز گیلان را در بُهت و حیرت فرو خواهد برد 

عباس پسری هجده ساله که بهمراه پدر مادر و خواهرش مستاجر ما بودند و سمت مرکز شهر ، به فاصله ی دویست متری از برج سفید شهرداری ، انتهای کوچه ی اجنان ، درون خانه ی وارثی که ما به آن میگفتیم خانه ی درخت بید سکونت داشتند . اما خانه ی پدربزرگش ، در وسط محله ی ضرب پشت حمام معروف بهار بود . 

ساعت 15:30   

زنگ آخر و درس فارسی ، من تخت اول درون کلاس اول ابتدایی نشسته ام ، و کمی بالاتر وسط محله ی ضرب. عباس برای انکه با دوست دخترش یعنی مریم ، از شهر فرار کند به پول نیاز دارد ، به خانه ی پدربزرگش پشت حمام بهار رفته ، درخواست پول میکند، پدربزرگش سر باز میزند و دست رد به سینه اش زده و قصد بیرون کردنش از خانه را دارد ، عباس پدربزرگ پیرش را هول میدهد ، پدربزرگ کمی عقب میرود و پایش از لبه ی ایوان لیز خورده و به شدت سقوط میکند درون حوضچه ی وسط حیاط ، سرش شکسته و بینی و گوشش خون میچکد ، مادربزرگ شروع به شیون میکند ، عباس که جنون آنی دچار گشته ، بیرحمانه با تخته ی چوبی بر سر مادربزرگ میکوبد ، سپس به درون اتاق خواب رفته و صندوقچه ی کوچکی که از چوب و حلب ساخته شده را میشکند ، چندین باندرول اسکناس میابد ، آنها را برداشته و به حیاط باز میگردد ، گویی هر دویشان زنده اند ، و نفس میکشند ، عباس مادربزرگ را از دو دست گرفته و از روی پله ها به پایین میکشد ، کنار پدر بزرگ درازش میکند ، صدایی از درون اتاق میشنود، مشکوک شده و خانه را جستجو میکند ، ناگه زنگ خانه بصدا در آمده و سپس صدای سوت های همیشگی که بگوشش آشناست، بی شک دوست جدیدش یعنی رضا علینژاد که 15سال دارد از حضور عباس درون خانه ی پدربزرگ آگاه شده و آمده تا سلام علیکی کند و پیشنهاد بازی در زمین فوتبال محله را به وی بدهد. عباس اعتنایی نمیکند ، سراسیمه از انبار نفت برداشته و بروی پدربزرگ و مادربزرگ نیمه جان میریزد ، و اما.....

تنها یک متر آنسوتر ، رضاعلینژاد بیخبر از ماجرا ، حوصله اش از بی اعتنایی عباس سر میرود ، برای بار آخر سوت میزند و میگوید؛

عباس چرا جواب نمیدی؟ بچه ها منتظرند تا برم باهاشون فوتبال ، اگه نمیای من برم!?.. 

کمی سکوت.... 

رضا دلسرد شده و از پشت درب راه افتاده و سمت زمین فوتبال حرکت میکند ، چند قدمی از مهلکه دور نشده که عباس درب را باز میکند و..

عباس درب را کمی باز کرده سرش را میاورد بیرون ، مضطربانه رضا را فرامیخواند و میگوید؛ 

رضا توپوله نرو ، نرو ، یه لحظه برگرد کارت دارم

رضا بازمیگردد و بیخبر از شرایط ، دستش را به کمر زده و شروع به قر قر میکند و میگوید؛ 

عجب بی معرفتی هستی !.. صدبار بهت گفتم که منو رضا توپوله صدا نکن ، بازم منو اینطوری صدا میکنی؟.. عباس_ بیا این چندتا باندرول پول رو بگیر و برو بده به دوستم که سر کوچه ست

رضا_کدوم دوستت؟ سرکوچه که فقط یه گربه ی سیاه و تک چشم نشسته

عباس_ اسمش مریم و یه چادر سرش هست ، یه ساک مسافرتی هم داره ، برو حتما سر کوچه ست...

رضا میرود و مریم را نمیابد ، با قدم های آرام ، و افکار مخشوش باز میگردد، پول ها کمی نم گرفته و یا خیس بنظر میرسد ، عطر نفت به مشامش میرسد، رضا در حالیکه بی خیال و ساده لوحانه به شکمش خیره شده و تلاش میکند تمام نفسش را بیرون دمیده و خودش را کمی شق و صاف بدارد تا فرق بین لاغری تا توپولی را بهتر درک کند به پشت درب میرسد و بی آنکه مکثی کند درب نیمه باز را هول داده و وارد حیاط میشود ، عباس میگوید؛

درب رو ببند رضا

رضا درب را با پشتش هول داده و میبندد ، سرش را بالا میگیرد و نگاهش را از خیرگی به شکمش برداشته و به منظره ی روبرو چشم میدوزد...

رضا در حالیکه شوکه شده ، باندرول های پول از دستش می افتد ، دهانش نیمه باز به لکنت می افتد ، تمام قامتش شروع به لرزیدن میکند ، نمیتواند چیزی را که میبیند باور کند ، صدای آونگ ساعت از درون خانه بگوش میرسد ، و چهار بار بصدا در میاید 

عباس پیت خالی از نفت را به آغوش رضا میسپارد و کبریت را بروی پدر و مادربزرگ نیمه جان میکشاند و آنان کنار حوض به آتش کشیده میشوند ، لحظاتی بعد عباس میپرسد؛ 

پول ها رو دادی به مریم؟

رضا_نه هیچکی سرش نبود

عباس_چرا چرت و پرت میگی 

رضا؛ یعنی منظورم اینه که سرکوچه نبود ، 

رضا شوکه و نگاهش خیره به نقطه ای نامعلوم مات و مبهوت مانده ، شروع به تشنج میکند و قش میرود ، چشمانش را که باز میکند ، میبیند رضا چند مشت آب بروی صورتش ریخته و به آرامی به صورتش چک و سیلی میزند ، در نهایت رضا قصد فرار از مهلکه را دارد ، ولی عباس او را تهدید میکند ، در همین حین صدایی بگوششان میرسد ، باز هم از درون اتاق کوچک خانه ، عباس برای جستجو به سمت ایوان میرود که صدای بسته شدن درب آهنی حیاط توجه اش را جلب کرده و درمیابد که رضاتوپوله فرار کرده ، ناگزیر با بلند شدن دود شدید و بوی سوختن اجساد ، او نیز از جستجوی داخل اتاق و یافتن منبع صدا منصرف شده و پا به فرار میگذارد . 

بی آنکه بفهمد خواهر کوچکش که به خانه پدرو مادربزرگش آمده بوده از ابتدای امر درون خانه بوده و با دیدن صحنه ی درگیری اولیه ترسیده و زیر تخت خواب فلزی و قدیمی پنهان شده ...

ساعت 16؛30 

من از مدرسه تعطیل و کیفم را از دو بندش کول گرفته و با قدم های لع لع ، و شاد و سرخوش از حیاط بزرگ دبستان حشمت خارج میشوم ، و حاشیه ی خیابان باریک و پرپیچ و خم محله ی ضرب را میپیمایم تا از رودخانه زر به اواسط محله ی ضرب میرسم ، ، نبش کوچه ی حمام بهار شلوغ بود ... ، 

و من در هفت سالگی راس ساعت 16:45 به خط تقارن محله ضرب رسیدم ، یکقدم جلوتر از رد پایم ایستادم و ، تنها چیزی که در ذهنم میگذشت این جمله بود؛ 

صد دانه یاقوت ، دسته به دسته ، با نظم و ترتیب.... 

بوی سوختگی گوشت پیچیده بود به تمام محله... 

نبش کوچه ی حمام بهار شلوغ بود ، پلیس ، آمبولانس، تجمع ، میرم نزدیک از لابه لای جمعیت راه خودم. باز کردم ...  

 

شخصی که قهوه خانه کوچکش در روبروی حمام بهار بود ، بنام علی خیرالله ، دو جسد سوخته شده که بسیار کوچک تر از انتظار بنظر می آمدند را در دو پارچه ی سفید پیچاند ، و پشت آمبولانس گذاشت... 

من هنوز هیچ از ماجرا آگاه نگشته ام و از تجمع سمت کوچه ی بعدی که چند قدم فاصله دارد راهی میشوم ، عباس پسر مستاجرمان را میبینم ، و از سر بچگی با خوشحالی میگویم؛ 

سلااااااام آقا عباااااس ... شهروزم ، خوبی؟

عباس بی اعتنا به تجمع خیره شده ، گویی دنبال کسی میگردد ، یک مامور پلیس از کنارمان رد میشود و ناگهان کسی را فرا میخواند !...

عباس که ترسیده حرکتی غیرمنتظره و نمایشی بروز میدهد ، تا اضطرابش را پشت چهره ی شادابش پنهان کند ، او پیش میاید و مرا در آغوش گرفته و میگوید

سلام عموجووون ، خوبی ؟ از مدرسه داری میای؟ امروز چند تا بیست گرفتی؟ 

مامور کمی خیره و دقیق بر ما میماند ، و عباس هم از مهلکه دور میشود ، من سر کوچه ی خودمان رسیده بودم که مامور پلیس برای آنکه همقدم شود مینشیند و دستش را بروی شانه ام میگذارد و میپرسد؛ 

اون جوانک که تو رو بغل کرد رو میشناختی ؟ 

_آره، عباس بود ، پدرش بازم دزدی کرده و زندان هست . 

پلیس؛ عباس چه نسبتی باهات داره؟

_ هیچی ، مستاجر ما هست و چند ماهه که کرایه خونه ندادن. 

پلیس؛ لبخندی میزند و ناگه اخم هایش در هم میرود و شروع به عطر کردن لباسم میکند و میپرسد؛ 

تو از کجا داری میای؟

_از مدرسه بخدا ، فارسی داشتیم زنگ اخر 

چرا بوی نفت میدی؟ 

_ نمیدونم عباس که بغلم کرد ، اونم بوی نفت میداد 

پلیس ها سوار ماشین شان شده و سمت سیاه باغ پیش میروند ، و عباس را میابند 

 

عاقبت؛ 

 

رضا توپوله ،(رضا علینژاد ساکن محله ضرب پشت باغ هلو ، ) 

رضا که از مهلکه فرار کرده بود ، لحظه ای که به خانه میرسد ، در میابد که ناخواسته یکی از باندرول ها هنوز درون جیب شلوارش جامانده ، او از ترس پول را درون چاه میندازد ، اما....

خواهر کوچک عباس که تمام مدت زیر تخت پنهان بوده ، تمام مشاهداتش را بازگو میکند و این میان او تنها تصویری که برای یک لحظه حین سرک کشیدن از پشت قاب پنجره دیده بوده ، صحنه ایست که رضا توپوله دهانش نیمه باز و شوکه ، خیره به اجساد مانده و پیت خالی از نفت در آغوشش است .

 

رضا علینژاد ، به اعدام محکوم گردید ، به دلیل همکاری با قاتل در قتل عمد و بی احترامی به متوفی و برافروختن اتش ، و دو فقره قتل با سلاح سرد ، و ورود به ملک بی اجازه از صاحبخانه ، و سرقت پول ، و نگهداری از اموال مسروقه ،و....  

رضا توپوله سپس به قصاص چشم محکوم گردید ، و هشت سال ابتدایی از محکومیتش را چشم انتظار اعدام شدن طی کرد ، سپس هفت سال بعد را چشم انتظار قصاص چشم یعنی کور شدن از دو چشم گذراند ، و از سن پایین به زندان های مخوف و قسمت قاتلین افتاد و روزی هزار بار در روزمرگی های فاسد و بی ترحم درون بند قاتلین از وحشت مرد و زنده شد ، 

عباس که در زندان اقدام به خودکشی با قرص برنج نمود . و از دنیا معدوم گشت. 

مریم سپس با پسر خوش چهره و خوشنام شهر بنام میلان دوست شد ، و در اتفاقی غیر قابل باور و تکان دهنده ، زمینه ساز وقوع جنایتی مخوف تر گردید ، که میلان در مهلکه ای به دام افتاد و برای دفاع از خود با چاقوی مردی ناشناس که نیمه شب به انها حمله ور شده بود ، خود ضارب را به قتل رساند ، اما تا به خودش امد ، فهمید که فریب خورده و مریم دروغ گفته ، و او وارد خانه ی مریم نشده ، بلکه سمت محله ی باهنر رشت ، شبانه به این توجیح و بهانه که مریم کلیدش را گم کرده ، از دیوار وارد منزلی میشود ، و درب را برای مریم باز میکند ، و میگوید

عجب خونه ی بزرگی دارید مریم ، خوش بحالتون ، چقدر حیاط و باغ بزرگی دارید

مریم بی وقفه اصرار به سکوت و بیصدا بودن داشت ، و بیدار نکردن سرایداری پیر و مریض را دلیل بر بیصدا و مخفیانه وارد شدن شان به خانه بیان کرده بود.  

میلان پرسید؛ مریم اگه پدرت یا مادرت برگشته باشند و الان خانه باشند چی؟ ازت نمیپرسند که این پسره کیه ک آوردی داخل خانه؟

مریم_ نه ،طی این دو ماه که با هم رفیقیم ، من همه چیز رو به ددی و مامی گفتم ، و اونها حتی مشتاق دیدارت هستن، اما الان فقط اومدیم که من یه چیزی رو از اتاق ددی و مامی بردارم و برگردیم بریم ، چون من هنوزم شب رو باید برم خانه ی مادربزرگم سپری کنم و ازش پرستاری کنم ، چون مریضه. 

میلان؛ مریم من احساس میکنم که دروغ میگی ، چون پریروز که اومده بودم اینجا تا بیام دنبالت و برگردونمت خانه ی مادربزرگت ، از سرایدار پرسیدم و اون گفت که مریم اینجا کلفت و کارگره ، رخت میشوره ، ظرف میشوره وو..

مریم از کوره در رفته و یک سیلی به میلان میزند ، و شروع به فحاشی میکند ، صاحبخانه برخلافتصور مریم ، به مسافرت نرفته و خواب است ، از صدای بحث شان ، بیدار شده و درگیری آغاز میشود 

من یعنی شهروزبراری صیقلانی بعنوان نویسنده ی این متن ، وظیفه ی بی طرف بودن و نقل کامل و همه جانبه ی وقایع را بر دوش دارم ، و فارغ از جزییاتی که بر کسی در رشت پوشیده نیست ، اینطور برایتان جمع بندی میکنم که پس از درگیری آن شب ؛ 

دو کودک خردسال هفت و هشت ساله ، مادرشان که سی سال داشت ، پدر خانه که چهل و پنج سال داشت و سرایدار پیر و مریض خانه که پیرمردی هفتاد ساله بود همگی دار فانی را وداع کرده و چشمانشان به طلوع آفتاب صبحی دیگر گشوده نشد . 

و میلان نیز در ملاعام اعدام گردید 

مریم هرگز دم به تله نداد و متواری گشت. 

سر ماجرای قتل کوچه حمام بهار ، و سوزاندن پدربزرگ و مادربزرگ توسط نوه شان عباس ، نیز قابل ذکر است که عباس در دادگاه اعلام نموده بود که ، بنا بر فشار و اصرار مریم بوده که برای دریافت پول به خانه ی مادربزرگ و پدربزرگش مراجعه نموده بود .....

 

رضا توپوله .... آقای رضا علینژاد اکنون پس از گذراندن دو حبس ابد ، پس از 26سال از زندان آزاد گردیده ، و دیگر توپول که نیست هیچ ، خیلی هم خوش هیکل ، سالم ، تن درست ، بی اعتیاد ، باوقار ، با ادب ، و خط موی بور و چشمان عسلی ، هر روز صبح برای ورزش به پارک ملت می آید . 

طی سالهای زندان ، سیاه باغ تبدیل به پارک ملت گردید. 

 

به امید روزی که هیچ جنایتی در سرزمین ما به وقوع نپیونده.

 (نکته ** تمامی اسامی درست و تمام روایت صحیح است اما جزء نام شخصیت منفور یعنی مریم ، بنده از اسم ایشان اطلاع دارم اما بدلیل عدم دسترسی به ایشان ، موفق به جلب رضایت شان برای بکارگیری اسم وی در روایت نشدم. شاید بسیاری از جزییات جالب ناگفته ماند که در اپیزود بعد به شرح آن میپردازیم) 

 

اموزش فن نویسندگی با شهروز براری صیقلانی   عینیت اصول چخوف ..

گر چه امروزه، اصول داستان نويسي، دستخوش دگرگوني ها و فراز و نشيب هاي خاصي است و به نظر مي رسد كه متعهد به هيچ گونه سفارش توصيه و قاعده اي نيست اما عجيب است كه شش اصل طلايي چخوف، هنوز هم براي نوشتن يك داستان كوتاه خوب و خواندني، واجب و ضروري به نظر مي رسد.

هنوز هم مي توان تازگي و طراوت آن را، وقتي كه رعايت و اجرا شود، حس كرد و به اهميت آن پي برد.


      برای آموزش نویسندگی. کلیک کنید بروی گزینهی روبرو...     کلیک کنید .. link  Amozesh nevisandegi

هنوز هم مي توان با تكيه بر اين اصول گرانبها، بر سر شوق آمد، داستان هاي كوتاه زيبايي آفريد و آنها را براي هميشه در وادي ادبيات داستاني جاودانه ساخت چرا كه چخوف با آن دورانديشي خاص خود، عناصر اصلي و جاودان. همه نظریه های ادبي را يكجا دراين شش اصل موجز و جامع، جمع آورده است. از آن گذشته، اگر چه در بخشي از صحنه هاي فعال ادبيات داستاني جهان، برخي از اين اصول به فراموشي سپرده شده اما به يقين مي توان گفت كه در اذهان اكثريت عظيم نويسندگان و فعالان جهان داستان، هنوز باور به اين اصول، جايگاه ويژه ارزشمند و انكارناشدني خود را حفظ كرده است. هنوز هم آن بخش مهم و ستودني ادبيات داستاني جهان، حركت خود را براساس اين اصول، و نظريه هايي كه از اين اصول تبعيت كرده اند ادامه مي دهد.

براي پي بردن به راز ماندگاري اين اصول، نگاهي اجمالي خواهيم داشت به هر كدام و در كنار آن، از اقوالي كه نويسندگان ديگر درجهت درجهت تأييد آن ابراز كرده اند نيز غافل نخواهيم بود.

اصل اول : « پرهيز از درازگويي بسيار در مورد سياسي، اقتصادي، اجتماعي

 

این اصل اصلي است كه اهميت آن، با وجود نظريه هاي جديد اين رشته، هنوز هم پا برجاست و به زندگي خود ادامه مي دهد.

اين اصل، 115 سال قبل، يعني درست در زمانه اي توسط چخوف ابراز شده است، كه آثار ادبي، سرشار از درازگويي بسيار درباره سياست، اجتماع و مسائل از اين دست بود و مخالفت با آن، دورانديشي و شجاعت فراواني مي طلبيد اما چخوف رعايت اين مسأله مهم را در سرلوحه اصول گرانبهايش قرارداد، و خود تا آخر عمر به آن وفادار ماند. اگر با حوصله به كلمات اين اولين دستورالعمل چخوف براي داستان كوتاه دقت كنيم درمي يابيم كه او نويسنده را از سخن گفتن در اين امور باز نداشته بلكه با هوشمندي و درايت تمام، نويسنده داستان كوتاه را تنها از درازگويي، بسيار در اين امور بازداشته چون خود با تمام وجود دريافته بود كه در داستان كوتاه نمي توان به دور از اين مسائل بود. نويسنده اگر بخواهد داستانش را براي مردم بنويسد، چه گونه مي تواند عناصر مهمي همچون مسائل سياسي، اقتصادي و اجتماعي روزگارش را ناديده بگيرد و آنها را به فراموشي عمدي بسپارد؟

 

پرداختن به اين امور، شيوه و شگردي مي طلبد كه چخوف عدم رعايت آنها را در اغلب داستانهاي كوتاه روزگار خود به وضوح مي ديد و همين امر او را وادار كرد نويسندگان جوان را از افتادن به دام آن برحذر دارد. دريافته بود كه در اين درازگوايي هاست كه چهره كريه شعارزدگي رخ مي نمايد و خواننده را از خواندن داستان دلزده مي كند. مي ديد كه در همين درازگويي ها، داستان كوتاه كه به قولي «حداكثر زندگي در حداقل فضاست» تبديل به مقاله اي خواهد شد درباره موقعيت سياسي، اقتصادي و اجتماعي يك دوره. كه البته پرداختن به اين مسائل، في نفسه بد نيست و بلكه در جاي خود لازم و حتي مفيد خواهد بود.

و اينكه پرداختن به مسائل اين چنيني، خود بخشي از اهداف داستان نويسي واقعي است اما رهيافت هنرمندانه و هوشمندانه به عمق آن، نويسنده را ملزم به رعايت اصول، و قرار گرفتن در چارچوبهايي مي كند كه يكي از آنها همين اصلي است كه چخوف به عنوان بند اول اندرز خود به نويسندگان جوان توصيه كرده است.

به عبارت ديگر، داستان كوتاه واقعي، در اصل براي آن نوشته مي شود كه موقعيت انسان را در چنين وضعيت هايي به نمايش بگذارد. يا علل و انگيزه هاي فراز و نشيب موقعيتهاي اجتماعي، اقتصادي و سياسي هر دوره را در ارتباط با شخصيتهاي داستاني خود قرار دهد، و نتايج آن را با سادگي هنرمندانه خود فرا روي چشم و دل خواننده را

 اثر بگذارد. در اين روند، نمايش وضعيت آدمها، نبايد در مقابل نمايش خود بحران، كم رنگ جلوه داده شود چرا كه بحران در اغلب موارد واقعيتي بيروني است و اكثر مواقع، خارج از اراده آدمها بروز مي كند. اما عكس العمل آدمها در برابر آن، واقعيتي دروني است و هر كس با داشتن روحيه اي سالم، و برخوردار از بينش منطقي، راههاي درست مقابله با آن را مي داند. راز ماندگاري هر داستان، دقيقاً در همين نكته به ظاهر ساده نهفته است. يعني رعايت اين نكات ظريف است كه داستان كوتاه را براي همه آدمها و همه زمانها خواندني مي كند.

به عنوان مثال، پسركي به نام «وافکا. در اثر کوتاهی به همین 

نام از چخوف، دنيايي را كه در آن به سر مي برد نمیشناسد

 

 

 

نمي شناسد و از آن استنباط نادرستي دارد. به قول «يرميلوف»، گمان مي كند كه اين دنيا در فكر اوست و همه چيز آن را با درون گرايي كودكانه خود مي نگرد. اما خواننده مي داند كه در اين دنيا هرگز دستي به مهرباني به سوي وافكا دراز نخواهد شد. بين اين دو شناخت از جهان و استنباط از واقعيت، تعارضي هست كه بر اندوه خواننده مي افزايد:

نفس ارسال نامه به نشاني پدربزرگ در يك دهكده بي نام و نشان، سادگي اين كودك و استنباط غلط او از جهان را به خوبي مي رساند. در دنياي وانكا تنها يك دهكده است، و آن هم دهکده خودشان است دهكده خودشان است. و تنها يك پدر بزرگ وجود دارد كه آن هم پدربزرگ خودش است. از آنجا كه در ذهن او، دهكده و پدربزرگ تنها چيزهاي مهم و بزرگ اين جهان هستند، پس او حق دارد كه در درون گرايي اش، دنيا را نسبت به خود صميمي و مهربان بداند و گمان ببرد كه جهان به سرنوشت او بي توجه نيست. وانكا نامه خود را به دنيايي مي فرستد كه تخيل كودكانه اش آن را خلق كرده و به صورتي ايده آل درآورده، و يقين دارد كه اين دنيا پاسخ او را خواهد داد. مي انديشد كه مي تواند از ژرفناي باور نكردني وحشتبار خود، به دنياي آكنده از مهرباني و صميميت بازگردد.

پايان اين داستان، قدرت شگفت آور چخوف را در استفاده از استفاده از يك داستان كوتاه براي آفرينش و تصوير كردن ابعاد عميق زندگي، كه به ناگزير با واقعيت عيني پيوند نزديك دارد، نشان مي دهد.

چخوف در اين داستان كوتاه- به عنوان نمونه- بدون آن كه درباره مسائل سياسي، اقتصادي و اجتماعي دوره خود اظهارنظر كند، واقعيت عريان آن را در قالب يك داستان كوتاه، چنان بي رحمانه و صريح ابراز كرده كه خواننده داستان متحير مي شود. اين تحير بعد از خواندن دوباره داستان، به تحسين بدل مي شود چرا كه چخوف هرگز آن واقعيت عريان را به صراحت ابراز نكرده و بر بي رحمي اش، پاي نفشرده و آن را فریاد نزده اما همگان، تلخي اش را احساس مي كنند.

اصل دوم : « عينيت كامل » 

 

این اصل يكي از اساسي ترين اصولي است كه خود چخوف با رعايت آن به يكي از ماندگارترين نويسندگان جهان تبديل شده است. در تمامي داستانهاي كوتاه او، رعايت دقيق اين اصل به خوبي مشهود است. يعني داستاني از چخوف نمي توان يافت كه براساس عينيت كامل شكل نگرفته باشد. شايد گفته شود كه مگر قهرمانان داستانهاي چخوف ذهن نداشتند، فكر نمي كردند، در رويا فرو نمي رفتند، و تخيل در زندگي شان جايي نداشته است؟

بايد گفت چرا، داشتند، اما همه اينها به شيوه اي كه خود چخوف در آن استاد بود، در لابلاي داستانها و اعمال و حركات شخصيتهاي داستانهايش گنجانده شده و در واقع با عينيت كامل به داستان راه يافته اند. چخوف از آنجا كه خود انساني اجتماعي و مردم گرا بود، تمامي اعمال فرد را در رابطه مستقيم با محيط و اجتماع و مردمي كه با او زيست مي كنند مي ديد. بنابراين تعجبي ندارد كه صرف ذهنيت يك فرد را در چارچوب نگاه او به دور و برش، شايسته داستان كوتاه نداند. البته امروزه، ذهنيت آدمها، اصل اساسي داستان نويسي، پيشروست و كتمان آن به هر دليل، در افتادن با برنامه هاي توسعه در اين ژانر ادبی است. 

چخوف و سبك داستان نويسي او، به عينيت، بيشتر از ذهنيت وفادار است. او به گواهي داستانهايش، هرگز اثر خود را سراسر به ذهنيت خود و قهرمانان داستانهايش اختصاص نداد. اگر هم در بعضي جاها به تخيل و رويا اهميت مي داد، فقط در جهت عينيتي بود كه قصد توصيف آن را داشت. بعضي از قهرمانان آثار او در رويا فرو مي روند، در تخيل خود غرق مي شوند، اما همه اينهاعيني است و در ارتباط مستقيم با خود زندگي است. منظور چخوف از عينيت كامل، در نيفتادن به ذهنيت صرف و در نغلتيدن به آن روياهايي است كه ارتباطي با زندگي آدمها ندارند. وجودشان محسوس است، اما در واقع به غلط جايگزين تفكر درست و منطقي مي شوند و شخصيت را شخصيت را از زندگي واقعي و عمل به هنگام و جنب وجوش عقل گرايانه باز مي دارند.

چخوف، اگر ذهنيتي اين چنين را هم- حتي- در داستان هاي كوتاه خود مي آورد، بيشتر در جهت نشان دادن وضعيت جامعه و آن نوع زندگي هايي است كه اندوه را شدت مي بخشند و آدمي را به سوي ملال و انزوا سوق مي دهند.

به عنوان نمونه، اگر به يكي از داستانهاي چخوف مثلا «سوگواري» نگاه كنيم خواهيم ديد كه منظور او از عينيت كامل چه بوده است. در داستان سوگواري، درشكه چي پيري كه فرزند خود را از دست داده، در اين جهان بزرگ كسي را نمي يابد تا اندوهش را با او در ميان بگذارد. سرانجام به سوي اصطبل مي رود و ماجرا را براي اسب خود بازگو مي كند.

«... ديگر چيزي به هفتأ پسرش نمانده، اما هنوز نتوانسته از مرگش لام تا كام با كسي حرفي بزند. آدم بايد آهسته و با دقت تعريف كند. چطور يك سر و يك

 

 

 

 

و يك كله افتاد؟ چطور درد كشيد؟ پيش از مرگ چه حرفهايي زد؟ و چطور مرد؟ آدم بايد جزييات كفن و دفن را شرح بدهد، و همين طور ماجراي رفتنش را به بيمارستان براي پس گرفتن لباسهاي پسرش...

كتش را مي پوشد و سراغ اسبش به سوي اصطبل راه مي افتد. به ذرت، به كاه و به هوا فكر مي كند. در تنهايي جرأت ندارد به پسرش حرفی بزند، اما در فكر پسر بودن و پيش خود او را مجسم كردن برايش دردآور است. به چشمهاي درخشان اسبش نگاهي مي كند و مي پرسد: «داري شكمت را از عزا درمي آوري؟ باشد، در بياور. حالا كه نتوانستيم پول ذرت را گير بياوريم، علف مي خوريم. آره، من خيلي پير شده ام. درشكه راني از من برنمي آيد، از پسرم برمي آمد. توي درشكه راني، روي دست نداشت، كاش زنده بود.»

لحظه اي ساكت مي شود، سپس ادامه مي دهد: «همين است كه مي گويم، اسب پير من! ديگر پسرم وجود ندارد. ما را گذاشته و رفته. اين طور بگويم، بگير تو كره اي داشته اي، مادر يك كره اسب بوده اي، و آن وقت ناگاه كره اسب تو را مي گذارد و مي رود. ناراحت كننده نيست؟» اسب كوچك مشغول جويدن است. گوش مي دهد و نفسش به دستهاي صاحبش مي خورد.

افكار درشكه چي سرريز شده اند. اين است كه داستان را از اول تا آخر براي اسب كوچك تعريف مي كند.

با نگاهي دقيق به داستان درمي يابيم روشن ترين نكته هايي كه باعث ماندگاري آن شده اند، از ارائه عيني و بي طرفانأ داستان سرچشمه مي گيرند.

«كلينت بروكس» و «رابرت پن وارن» دو منتقد مشهور، در نقدي مشترك بر اين داستان چخوف، به اين اصل مهم در سبک

نويسندگي وي توجه كرده و نوشته اند: «يكي از روشن ترين نكته هايي كه خواننده در بازنگري داستان كوتاه «سوگواري» درمي يابد، ارائه عيني و بي طرفانأ داستان است.

نويسنده به ظاهر، صحنه ها و كنشهايي مي آورد، بي آنكه به هيچ يك از آنها، به منظور القاي تعبيري خاص، اهميتي بيشتر ببخشد. در بند نخست داستان، اگر به تصوير تنهايي مرد در سر پيچ خيابان به هنگام شب، با برفي كه بر او و اسب كوچك مي بارد، دقت كنيم، مي بينيم كه اين صحنه هرچند تنهايي را القا مي كند، اما شرحي كه در توصيف صحنه داستان مي آيد، همدردي ما را برمي انگيزد:

هوا گرگ و ميش است. دانه هاي درشت برف گرداگرد چراغ برقهاي خيابان كه تازه روشن شده اند، چرخ مي خورد و به شكل لايه هاي نرم و نازك روي بامها، پشت اسبها، شانه و كلاه آدمها مي نشيند. «ايونا»ي درشكه چي، سراپا سفيد است و به صورت شبح درآمده است. پشتش را تا آنجا كه يك انسان توانايي دارد، خم كرده، روي صندلي خود نشسته و كوچكترين تكاني نمي خورد. هربار كه انبوهي برف به رويش ريخته مي شود، گويي لازم نمي داند كه آنها را از خود بتكاند. اسب كوچكش نيز سراپا سفيد است و بي حركت ايستاده و با آن حال تكيده، بي تحرك، و پاهاي راست چوب مانندش 

،حتي از فاصله نزديك، به يك اسب زنجبيلي مي ماند.

درحقيقت، هنگامي كه چخوف، توصيف مستقيم، بي طرفانه و عيني را كنار مي گذارد، بر سر آن است كه از شدت همدردي ما كاسته شود نه آنكه بر آن افزوده گردد. زيرا صحنه كمتر حقيقي جلوه مي كند. دقت كنيد: «درشكه چي، سراپا سفيد است و به شكل شبح درآمده است.» يا «اسب كوچكش نيز سراپا سفيد است و بي حركت ايستاده است، و با آن حال تكيده، بي تحرك و پاهاي راست چوب مانند، حتي از فاصله نزديك، به يك اسب زنجبيلي مي ماند...» 

مقايسه مرد، و اسب با شبح و اسب زنجبيلي، از اين رو به ميان آمده است تا صحنه، زنده و دقيق ارائه شود، اما شبح و اسبهاي زنجبيلي، خيالي اند، كه نه احساسي دارند و نه رنج مي برند و بنابراين، نمي توانند همدردي كسي را جلب كنند. به سخن ديگر، صحنه هرچند به يقين، تنهايي را القا مي كند كه اين خود در داستان «سوگواري» با اهميت است، اما به گونه اي تنظيم شده تا در جهتي خلاف جلب همدردي حركت كند نه به سوي آن. گويي چخوف بر سر آن است كه بگويد صحنه داستان بايد تنها به ياري ارزشهاي خويش، خود را نشان دهد.»

اصل سوم : « توصيف صادقانه اشخاص و اشیاء 

 

 

این اصل اگرچه در پخش كوچكي از داستان نويسي امروز، كه به داستان ذهني و روانشناختي مشهور شده، ناديده گرفته مي شود، اما در بخشهاي مهم و فعال آن هنوز هم با سربلندي تمام به زندگي خود ادامه مي دهد چرا كه صداقت در توصيف اشخاص و اشياء، يكي از عوامل مهم جذب مخاطب است. آنتون چخوف، خود يكي از نويسندگاني است كه صداقت و معرفت در توصيف اين عناصر، داستانهايش را با استقبال كم نظير خوانندگان مواجه كرده، او هيچگاه در هيچيك از داستانهايش، در مورد آدمها و اشياء پيرامونشان غلو نكرده است. آنها را نه آنچنان بي بها طرح كرده كه ماهيتشان را از دست بدهند، و نه آنچنان به توصيفشان نشسته كه خواننده آن را باور نكند.  

اصل مهم حقيقت مانندي، كه بعدها در داستان-نويسي رواج پيدا كرد....

، زاييده همين اصل بوده اما نبايد فكر كرد منظور چخوف از توصيف صادقانه اشخاص و اشياء، عكسبرداري صرف از آنهاست.

منظور اين نيست كه نويسنده آنچه را ديده، بي كم و كاست و دقيقا به همان صورت در داستان خود توصيف كند. در اين صورت صحنه و آدمهاي او با عكاسي چه فرقي خواهد داشت؟ طرح اين اصول بديهي، امروزه شايد خنده دار به نظر برسد چرا كه حالا هر دانش آموز دبستان هنر، اينها را در مرحله آمادگي، مي آموزد و مي پذيرد. اما اگر ت. 

توجه داشته باشيم كه چخوف اينها را، 511 سال قبل از اين - يعني در زمانه اي كه هر نويسنده، اشخاص و اشيا را در داستانهايش به ميل خود تعبير و تفسير مي كرد و آنها را به هر صورتي كه خود مي خواست يا انديشه اش مي طلبيد، به حركت و سكون وامي داشت - مطرح كرده است، از دورانديشي و درايت او شگفت زده مي شويم.

نكته مهمتر اين كه، خود چخوف گذشته از استعداد بي نظيري كه در گلچين اشخاص و اشياء داشت، اين نبوغ را هم داشت كه از زاويه اي به اشخاص و اشياء بنگرد كه كمتر چشمي قادر به نگاه كردن از آن زاويه بود.

shahrooz66barari@gmail 

مي توان درباره آثار چخوف مطرح كرد و به بحث درباره آن نشست.

اصل چهارم : « نهايت ايجاز » 

           برای یادگیری فن نویسندگی خلاق کلیک کنید...

 در این اصل بازهم چخوف انگشت بر حساس ترين اصل در هنر داستان نويسي گذاشته. بدون شك، در همه زمانها و مكانها، حتي در پيشروترين نظريه هاي ادبي، ايجاز يكي از رموز اصلي موفقيت است.با آن كه چخوف اين اصل را در مورد داستان كوتاه ابراز كرده، اما امروز، نويسندگان باتجربه، حتي در نوشتن رمان هم آن را رعايت مي كنند. نويسنده داستان كوتاه، براي توصيف آدمها و اشياء و لحظه ها، بايد با كمترين كلمات، بيشترين معنا را القا كند، و صحنه را كند، و صحنه را از طريق چنين رويكردي فراروي چشمان خواننده قرار دهد.

عبارت «حداكثر زندگي در حداقل فضا» ناظر بر همين موضوع است.به عبارت ساده تر نويسنده بايد بتواند بار بيشتري را در بسته بندي كوچكتر قرار دهد تا راحت تر به مقصد برسد. در اين مورد، خود چخوف به سال 6991 در نامه اي به برادرش مي نويسد: «به عقيده من، توصيف طبيعت بايد خيلي كوتاه باشد، و بايد خصلتي اتفاقي داشته باشد. حرفهاي مفت از اين قماش را بايد دور ريخت كه خورشيد مغرب، غوطه ور در امواج دريايي مي زد و رو به تاريكي داشت، و سيلابي از الوان ارغوان و طلايي در آن جاري بود و چه ..و چه...

يا اين كه پرستوها پروازكنان، بر فراز سطح آب، شادمان بودند و جيك جيك مي كردند و...

آري اين حرفهاي مفت را بايد دور ريخت. در توصيف طبيعت، آدم بايد به جزييات كوچك بچسبد و آنها را به شيوه اي پهلوي هم قرار دهد كه خواننده پس از آن كه آنها را خواند، چشمانش را ببندد و همه آنها را پيش خود مجسم كند.

براي نمونه، نويسنده، شب مهتاب را مي تواند خيلي راحت اين طور ترسيم كند: روي سد آسياي آبي، تكه شيشه اي مثل يك ستاره براق چشمك مي زد، و سايه سياه سگي، يا شايد گرگي، همچون توپي غلتان گذر مي كرد - و مانند اينها. طبيعت آنگاه زنده و سرشار جلوه مي كند 

آدم كسرشأن خود نداند كه دست به سنجش پديده هاي طبيعي با پديده هاي مربوط به رفتار آدمي و جز اينها بزند. همين حكم در عالم روانشناسي نيز بي گمان مصداق پيدا مي كند.

اصل پنجم : « بي پروايي و اصالت ، و پرهيز از كليشه پردازي » 

این اصل نياز چنداني به شرح و تفسير ندارد چرا كه اصلي واضح و روشن و تعيين كننده در همه امور و به ويژه در نوشتن داستان كوتاه است. اين واقعيتي است كه نويسنده هيچگاه نبايد بترسد. بي پروايي در پرداختن به مسائل جامعه و آدمها، يكي از عامل مهم و حياتي براي جلب مخاطب، و اعتماد آنها نسبت به اثر نويسنده شده است.

اگر نويسنده اي با ترس و لرز از مسئله اي سخن بگويد، اثرش آن طور كه بايد به دل ها نمي نشيند. بيشتر مردم، آثار نويسندگاني را دوست دارند كه با شجاعت، درايت و هوشمندي خاص هنرمندانه، حرف آنها و درددلشان را در قالب داستان كوتاه بيان كرده است. به عنوان نمونه، اگر نويسنده اي هدفش پرداختن به وضعيت اسف بار محرومان يك جامعه است، نبايد از حمله و انتقاد چپاولگران همان محرومان، كه به عناوين مختلف در مقابل انتشار آثار او سد ايجاد مي كنند، بهراسد. عوامل اين صاحبان زر و زور، در همه نهادهاي اجتماعي حضور دارند، و به ويژه در وادي ادبيات

عنوان منتقدان مدرن، و به عنوان هنرمندان آوانگارد، با تريبون هايي كه همان صاحبان زر و زور در اختيارشان مي گذارند، داد «هنر براي هنر» سر مي دهند. نويسنده واقعي نبايد از انتقاد، و افشاء نابساماني ها و بي عدالتي ها ترسي به خود راه دهد چرا كه اين، كمترين وظيفه اي است كه به عهده اش گذاشته اند. در اين راه، او بايد اصالت خود را حفظ كند، يعني از آن چيزهايي سخن بگويد كه اصيل است و يادآوري آن براي مردم، دوست داشتني و مايه پويايي و پيشروي است. بديهي است او اگر بتواند در طرح اين مسائل از كليشه هاي رايج دوري كند، اثرش از استقبال بيشتري برخوردار خواهد بود. در اين باره ، موپاسان مینویسد؛ 

«موپاسان» مي گويد: «هفت سال آزگار شعر نوشتم، قصه هاي كوتاه نوشتم، داستان نوشتم، و حالا هيچيك از آنها برايم باقي نمانده است.

استادم « فلوبر» همه آنها را مي خواند و نظرات انتقادي اش را برايم مي گفت و با اين كار، دو سه اصلي را كه فشرده درس هاي طولاني و آميخته با شكيبايي اش بودند، ذره ذره در من تثبيت مي كرد. مي گفت: اگر اصالتي در تو هست بايد نشانش بدهي، و اگر در تو نيست بايد به دستش بياوري و من فهميدم وقتي نويسنده مي خواهد چيزي را توصيف كند، بايد آن قدر چشم بدوزد و با آن ور برود و در آن تأمل كند. تا بالاخره جنبه اي را در آن كشف كند كه هيچ كس پيش از آن بدان توجه نكرده يا از آن سخن نگفته است. هر چيزي در اين دنيا، حاوي مايه هايي كم يا زياد از آن جنبه هاي هستي است كه هنوز كاويده نشده اند. بي مقدارترين چيزها نيز اندكي از ناشناخته ها را در خود دارند. بگذار همين را كشف كنيم. براي آن كه بتوانيم آتش را وصف كنيم كه دارد شعله مي كشد، يا درختي را كه سر به آسمان كشيده است، بايد در برابر آن آتش و درخت چندان بايستيم كه ديگر هيچكدام به چشممان چنان جلوه نكنند كه گويي با هر آتشي يا هر درختي برابرند. از همين راه است كه آدم در كارش به اصالت مي رسد. استادم « فلوبر » به من مي گفت: وقتي از جلوي بقالي مي گذري، يا از جلوي درباني كه دارد چپق میکشد ک

بايد آن بقال و آن دربان را طوري به من خواننده نشان بدهي كه ديگر اصلا نتوانم آنان را با هيچ بقال يا دربان ديگر عوضي بگيرم.

اصل ششم : « شفقت داشتن » 

 

درباره این اصل چه مي توان گفت ؟

خود دستورالعمل همه گفتني ها را در خود جمع دارد. نويسنده بايد آدم ها را دوست بدارد. همان خصلتي كه در همه نويسندگان بزرگ بوده و باعث موفقيتشان شده است. البته منظور چخوف آن نيست كه نويسنده بايد براي قهرمانان اثر خود دلسوزي كند. منظور او از شفقت داشتن، مهرباني و حس انسان دوستي است كه براي هر نويسنده اي لازم است. درواقع، نويسنده بايد ادمی باشد كه نگاه همه جانبه، و مهربان او شامل همه افراد داستاني اش بشود. دلسوزي براي آدم ها، با نشان دادن رذالت بعضي از آنها با هم فرق دارد. نويسنده خوب، حتي براي آن آدم رذل هم دل مي سوزاند. اما اين به آن معني نيست كه او اين دلسوزي را در اثر خود دخالت دهد. او اعمال و حركات آدم هايي اين چنين را توصيف مي كند و نشان مي دهد. اين ديگر با خود خواننده است كه تشخيص دهد كدام شخصيت خوب است و كدامشان بد. نيكي و رذالت آدم ها را خواننده بايد با تمام وجود حس كند. همين نكته به ظاهر بديهي است كه نويسندگان واقعي و باتجربه را از نویسندگان 

نويسندگان مبتدي متمايز مي كند. يعني نشان دادن اعمال و حركات و گفتار شخصيت ها، طوري كه وجود آدمي به نام نويسنده براي خواننده محسوس نباشد. و خواننده خود، بدون آن كه كسي بدي يا خوبي چيزي را به او تصريح كرده باشد، به بد بودن يا خوب بودن طرف از خلال اعمال و حركات او پي ببرد.

 

راز خانه اجنان، از اثر بنام  اسرار شهر خیس، بقلم اقای شهروز براری صیقلانی نشر میهن مونیخ2013 ژوئن...

 اسرار شهرخیس.

اپیزود سوم.       .

راز خانه ی وارثی 

کوچهء اجنان.      



  تمام کوچه رو گذاشته بود روی سرش از بس داد و شیون و فریاد میکشید ، همسایه ها ته بن بست اجنان تجمع کرده بودن و از لای درب چوبی و زهوار در رفته ی خانه ی وارثی سرک میکشیدن ، رفتم نزدیک من سومین نسل از خانواده ی صیقلانی ام که بعنوان تنها وارث دو تا خانه ی ته بن بست اجنان در ایران و رشت حضور داره ، چون تمام وارثین دهه ها ست که ترک دیار کردند و قصد بازگشتی هم ندارند ، پدرمم ک فوت شده و حالا من یه جوان هجده ساله ام که دو تا خانه ی وارثی رو اجاره میدم معمولا برای تشخیص خانه های به هم چسبیده که هر کدام دارای سندی شش دونگ و جداگانه هستند از واژه ی خانه درخت بید ،برای خانه ای که صد و شصت متر زیربنا دارد و بی نهایت قدیمی ساخت و سنتی ست استفاده میکنیم و به خانه ی دیگر که دیوار حیاط شان مشترک است میگوییم خونه کوچیک. درحالی که خونه کوچیک صد و چهل متر مربع زیربنا و چندین اتاق تو در تو و آب انبار ، زیر خانه ، ایوانی بلند ، با ستون های قدیمی چوبی ، و یک حوض گرد با فواره ی آبی که بشکل مجسمه ی یک فرشته در وسطش قرار دارد. البته از گفتن کلمه ی فرشته خنده ام گرفته ، چون بی شک ان فرشته عزراییل میتواند باشد ، از بس که چهره ی عجیب و مبهمی دارد ، بگذریم...

 صدای جیغ و شیون از خانه ی درخت بید بگوش میرسید که سالهاست خانم کوکبی مستاجرش است. رفتم تا دم درب ، همسایه ها با دیدنم کنار کشیدن ، خودمم کمی گیجم که چه اتفاقی در حال وقوع است ، اما صدای شیون را براحتی میشناسم چون صدای خانم کوکبی زنگ خاص خودش را دارد...

رفتم و یالله گفتم ، 

دختر کوکبی آمنه که پایش لنگ است گفت ؛ 

کیه؟

_صیقلانی ام، شهروز 

وااای خاک عالم، مامان بس کن دیگه جیغ نکش اقای صیقلانی اومده

*کی اومده؟ 

اقای صیقلانی اومده 

*آمنه جان اقای صیقلانی ک چند ساله فوت کرده... چطور اومده اینجااا؟

نه مامان ن ن، پسر اقای صیقلانی ، شهروز خوشگله اومده 

من سرم را انداختم پایین و نگاهم را قلاف کردم تا چشمم به نامحرم نیفتد ، رفتم توی حیاط لبه ی حوض. نشستم ،در حالی که روی به درخت بید و با سری پایین خیره به ماهی قرمز درون حوضچه ام که شاد و سرخوش عرض و طول حوض مستطیلی و بزرگ را شنا میکند ، سپس پرسیدم

چیه؟ چی شده ؟ یکی بهم یه چیزی بگه .. آمنه خانم، مادرت چرا جیغ میزنه؟ 

آمنه گفت؛ قراره بمیره 

یهو ناقافل از لبه ی حوض پاشدم و برگشتم سمت ایوان خونه ، پرسیدم

چی؟ این چه حرفیه؟ عیبه امنه خانم ، ناسلامتی مادرته هااا

خانم کوکبی با اه و ناله در حالی که پاهاش دراز بود و دخترش دستو پاهاش رو ماساژ میداد بهم گفت؛ 

شهروووز جان ، راست میگه ، امشب دارم میمیرم . آخه چرااا؟ خدای من چرااا؟ 

یهو درب باز شد ، بی بی خاتون اومد داخل ، بی بی پیر و گیس سفیده کوچه ست ، و بیش از حد انتظار برام احترام قايله ، بی بی دکتر آورده

دکتر بعد معاینه گفت؛ 

اینکه چیزیش نیست!... خیلی هم حالش خوبه ، هم فشارش خوبه ، هم ضربان قلبش ، همه چیزش ایده آل هست.

دکتر لحظه ی ترک خانه به یکباره بی انکه کسی صدایش کرده باشه ، از جایش پرید و برگشت گفت؛  

بله؟ جانم؟ چی فرمودید؟ و راه افتاد تمام طول حیاط خانه رو پیمود تا دم درب انبار به آرامی قدم های اهسته و پیوسته ای برداشت ، طوری گردنش را متمایل به درب انبار کج کرده بود و سرش را به مفهوم تایید تکان میداد که گویی در حال همکلامی با شخصی ست . ...  

من نگاهم به نگاه بی بی گره ی کوری خورد ، یه نگاه به انبار ته حیاط انداختیم و به دکتر خیره ماندیم که با درب نیمه باز انباری مشغول حرف زدن است...

بی بی پرسید ؛ مگه کی توی انباره اقا شهروز؟

_،نمیدونم بی بی خاتون ، منم پیش پای شما اومدم 

دکتر حرفايش تمام شد و سریع از انتهای باغ کوچک ته خانه به جلوی ایوان رسید و از کنار خانم کوکبی به حالت عجیبی رد شد ، و بجای آنکه خط مستقیمی از ته حیاط تا جلوی درب را بپیماید ، مسیرش را طوری انحنا داد که گویی چیزی سر راهش قرار دارد و ما قادر به دیدنش نیستیم... آمنه که کمی شیرین میزند و بعبارتی کارهای نسنجیده را به سرحد کمال رسانیده با یک سینی و لیوان های شربت بسیار از پستوی خانه ظاهر شد ، با پایی مریض و قدم های لنگ لنگان ، نیمی از شربت ها درون سینی سرریز شده بود ، رو به اقای دکتر گفت

ا وای تشریف داشتید حالا ، تازه براتون شربت اوردم 

دکتر نگاهم نکرد و با لحن مخصوصی که ویژه ی پزشکان بی اعصاب است گفت

نه. ممنون جانم ، میل ندارم ، لطفا بهشون بگید جلوی مادرتون رو خلوت کنن تا اکسیژن بهشون برسه ، خدا نگهدار...

 

باز من و بی بی خاتون نگاهی به یکدیگر و سپس به خانم کوکبی انداختیم ، اما حتی یک مگس هم دور و برش نیست ، پس چرا دکتر چنین حرفی زد؟ 

 

از همه بدتر ، آمنه بود که خودش یک به یک شربت ها را سر میکشید و با چیز نامعلومی اختلاط میکرد ، گویی داست پیغام دکتر را میرساند ، 

دکتر بی خداحافظی و هراسان امد توی کوچه و لحظه ای پشتش رو نگاه کرد ، و چشم در چشم من شد ، ترس و شوکه شدگی از نگاهش معلوم بود... 

 

 

با بی بی خاتون تا وسط بن بست و خانه ی درخت پیر انجیر همقدم شدم ، بی بی پرسید

شهروز خوشگله ، تو نمیخای چیزی رو بهم بگی؟ 

_چه چیزی بی بی خاتون؟

نمیدونم ، اما تو زیادی میفهمی ، پس بگو ببینم چه خبره؟ 

_ بی بی چجوری بگم بهتون ، یه چیزایی هست ولی ..... 

ولی چی؟

_ولی خودمم مطمين نیستم. پریروز که اومده بودم اینجا تا کرایه خونه رو بگیرم ، رفتم روی ایوان نشستم ، کوکبی برام چای اورد ، بعد وسط حرفاش ، یهو مادر و دختر ، همزمان از جاشون بلند میشدن و دست به سینه یه چیزایی میگفتن ، منم به حدی جا خورده بودم که الکی از جام بلند میشدم و دست به سینه وامیستادم.... از بس هول شده بودم که استکان چای رو موقع خداحافظی با خودم برداشتم اوردم بیرون ، دوباره برگشتم و از لای درب بازه کوچه ، استکان رو گذاشتم توی حیاط.... بی بی چرا جیغ میزنه کوکبی؟

  والاااا. میگه که اونها بهش گفتند که امشب میمیره ، 

_ اونها؟؟ اونا دیگه کی هستند؟ 

والا منم نمیدونم چرا کوکبی سر پیری خول شده. ... 

_ راستی بی بی خاتون ، کوکبی دیروز تعریف کرد که یه روز صبح از خواب پاشده و دیده کف دست امنه رو نیمه شب حنا گذاشتند... و آمنه هم یه نعلبکی اورد و کلید کرد ک روح اقای صیقلانی رو احضار کنه ، ولی من از خجالت اب سدم ، چون معلوم بود ک اینکاره نیست... 

و پا شدم اومدم

شهروز امروز و الان چرا اومده بودی اینجا؟ 

والا میخواستم بهش بگم که وامش در اومد و یک میلیون واریز شد و من هم یک میلیون رو چون کارت عابرش پیش بود براش از خودپرداز گرفتم و الان توی جیبمه. اینااا. اما دیدم شرایط مناسب نیست دیگه نگفتم بهش... اصلا دروغ چرااا ، بی بی پاک یادم رفته بود که چرا اومدم اینجا. تا بخوام بهش بگم...

 

 

اون شب خانم کوکبی مرد

 

یک میلیون خرج کفن و دفنش شد. 

 

 

 

تمام حکایت عین حقیقته. روحش شاد مرحومه ربابه دونده پادو ، ملقب به خانم سادات محمدی. 

یادش گرامی . 

 

انتخاب اسامی برای شخصیت های رمان، پرسش و پاسخ با اقای شهروز براری صیقلانی

آپگیتی

ترانه ، آواز دلنشین

بقیه در ادامه مطلب

امیل

معرب از سنسکریت نام درختی از تیره فریفون که گاهی بعضی از انواع آن بصورت درختچه یافت می شوند

امیله

امیل ، معرب از سنسکریت نام درختی از تیره فریفون که گاهی بعضی از انواع آن بصورت درختچه یافت می شوند

اوریسا

آیلی: اسم ترکی دخترانه به معنی ماه صفت، ماه رخ.

دلوین: رباینده دل. {شخصت قهرمان رمان آنتون دانیلی در کتاب ، عشق جنون زا}

لاریسا: اسم فارسی دخترانه به معنی نفیس و با ارزش

هیرو: اسم کردی دخترانه  - منسوب به آتش،  آتشی و سرخ گون.

رومیسا: اسم فارسی دخترانت معنی دختری که مانند رومیان است، سپید رو.

مانیسا: اسم فارسی دخترانه به معنی اندیشمند و متفکر.

مهنیا: اسم فارسی دخترانه به معنی آنکه اجداد و پدرانش از بزرگان و نیکان است ، از نسل بزرگان ، بزرگ زاده.

برسین: اسم فارسی دخترانه - اسم دختر داریوش سوم که اسکندر با او ازدواج کرد.

هانیسا: اسم فارسی دخترانه به معنی 

به معنی مسرور و شاد.

رستا: اسم فارسی دخترانه به معنی رستگار شده، رهایی یافته و خلاص شده.

شیدخت: اسم فارسی دخترانه به معنی (شید: خورشید + دخت: دختر)؛ دختر خورشید، زیباروی (به مجاز).

گلبرگ: اسم فارسی دخترانه به معنی برگ گل.

شارمین: اسم سنسکریت دخترانه به معنی فرخنده و خجسته، خجسته فرخنده.

تیلاو: - اسم شخصیت مکمل رمان چارلز لندن ، عشق در سامپتهمتون

فلورا: اسم لاتین دخترانه به معنی فلوریا، الاهه گلها و بارآوری (در رم باستان)

هیما: اسم عربی، فارسی دخترانه به معنی بانوی عاشق [مرکب از هیم (عربی به معنای عاشق و شیفته) + الف تانیث فارسی]

راهین: اسم کردی دخترانه به معنی آموزنده.

بارسین: نام یکی از زنان ایرانی.

سی دا: اسم  لری دختران

دخترانه به معنی هدیه ای برای مادر.

ویونا: اسم فارسی اوستایی دخترانه به معنی عروس، دختری که تازه عروس شده.

(بنده ، شهروز براری صیقلانی ، تمامی محتوای این مطلب [که پیرامون معانی و مفاهیم نام های دخترانه ی خاص میباشد ] را از پژوهش جامع آرتینا سید اجاق زاده محمدی استخراج کرده ام و ارزش محتوایی اش را مدیون این دوشیزه ی محترمه بوده و قدردان تلاشش میباشم) دایدای

اِریحا: اسم عبری دخترانه به معنی مکان خوشبو، گلی که شکوفه آن چلیپا شکل است.

آرنیسا: - ترکیب آر از ارامنه ای با از فارسی پهلوی ، میشود هم وزن اسم مشابهی در یونان باستان که *آرنیسیا* فرشته ی آینه ی وجدان نما نیسا

هلناز: اسم فارسی دخترانه به معنی زیبارو و خوش بو.

پرنسا: اسم فارسی دخترانه به معنی 

معنی مانند ستاره پروین، دیبای منقش و لطیف، پرنیان.

هلنسا: اسم: فارسی، عربی دخترانه به معنی [هل (فارسی) + نسا (عربی)] معطر، خوشبو.

آی سن:  اسم ترکی دخترانه به معنی مثل ماه، زیباروی.

ماهین: اسم فارسی دخترانه به معنی مانند درخشان و نورانی.

تانیا: تانیا درفرانسه: شهبانوی مهربان؛ در کردی: تالار، تهنیا، دختر تنها؛ در خراسانی: توانست

تهنیا، دختر تنها؛ در خراسانی: توانستن؛ در ترکی: آشنا و آشنایی؛ در فارسی: دختر یگانه، بی مانند

 

اسم دخترانه و پسرانه هیوا (Hiva) با ریشه کردی به معنی امید. همچنین هیوا (Heyva) در ترکی به معنی میوه به است.

چه اسمی به هیوا میاد؟

اسم دختر که به هیوا بیاد: هیلا، هلیسا، هیرو، هیلدا، آنیسا، مهرسا، پانیسا، مایسا،

اسم پسر که به هیوا بیاد: هیرسا، هیرمان، هیراد، هیمن،

_________________________________  

اسم دخترآوین

Avin

اسم دخترانه آوین با ریشه کردی، به معنی مانند آب زلال، پاک در کردی به معنی عشق.

چه اسمی به آوین میاد؟

اسم دختر که به آوین بیاد: آیلین، آیشین، یاشگین، شمین، ساتین، نگارین، الینا،

اسم پسر که به آوین بیاد: آرسین، یاسین، هامین، 

اسم دخترانه روژان

Rozhan

اسم دخترانه روژان با ریشه کردی، به معنی روزها.

_________________________________ 

نظربدهید 1396/09/29. ™ 16:17' PM. نوشته شد. سمیه ترابی /بازنشر از وبسایت Kafe98ketab2020@blogfa.com , از مطالب آرشیو شهروزبراری صیقلانی 

_________________________________   

SamandhaFox@gmail.com کاربر به شناسه ی » 

     نظر داد در مورخه 1396/10/12 ساعت "06:29™ pm .

 

      چه اسمی برای شخص عامل سقوط فرد منفور قصه ام بزارم ?! شخش اولم راوی هستند رو اسرین انتخاب گذاشتمن اسلن چی هس معناش?،? 

________________________________     

پاسخ

 

درود احترام ، اسم دخترانه اسرین

Asrin

عرضم به حضورتان که اسم دخترانه اسرین با ریشه کردی، به معنی اشک، همچون اشک پاک.

پرسیده بودید ،؛ چه اسمی به اسرین میاد؟

اسم دختر که به اسرین بیادش 

  آیلین، آیشین، یاشگین، شمین، ساتین، نگارین، اسرا هست. 

 

اسم پسر که به اسرین بیادش به نظرم آرسین، یاسین، هامین، آروین، یامین،

_________________________________  

اسم دخترانه آوین Avin - معنی و ریشه

اسم دخترآوین

Avin

اسم دخترانه آوین با ریشه کردی، به معنی مانند آب زلال، پاک در کردی به معنی عشق.

چه اسمی به آوین میاد؟

اسم دختر که به آوین بیاد: آیلین، آیشین، یاشگین، شمین، ساتین، نگارین، الینا،

اسم پسر که به آوین بیاد: آرسین، یاسین، هامین، 

اسم دخترانه روژان

Rozhan

اسم دخترانه روژان با ریشه کردی، به معنی روزها.

_________________________________  

نظربدهید 1396/09/29. ™ 16:17' PM. نوشته شد. سمیه ترابی /بازنشر از وبسایت Kafe98ketab2020.blogfa.com , از مطالب آرشیو شهروزبراری صیقلانی 

_________________________________   

Garoosian00ZABOLI@gmail.com کاربر به شناسه ی » 

     نظر داد در مورخه 1396/10/15 ساعت "03:49' ™ pm .....

      

       عالیه ..?؟ از هنرجویان سابق سرکار خانم ائمه ای هسم اقای براری چه اسمی به روژان میاد؟?

_________________________________  

  پاسخ 

درود احترام .اسم دختر که گفتید به روژان بیاد: نهان، آیلین، آیشین، آیسان، آیسن، آیلا، آینور، مانیان، سلوان،

بستگی به این داره که چه جایگاهی درون داستان تون داره؟ ایستا؟ پویا؟ همراهتان؟ متضاد ؟ فرعی؟ ضدقهرمان ؟ تکمیلی؟ 

 _________________________________   

Garoosian00ZABOLI@gmail.com کاربر به شناسه ی » 

     نظر داد در مورخه 1396/10/16 ساعت "04:35' ™ pm .....

 

?¿ اسم پسر که¿? به شخصیت روژان در رمان بیاد¿? ک بتوانم از آن شخصیت مکمل یا فریعی یا?¿ پویا و یا شخصیت ایستا قرار بدمش چی اسم یا نام مناسبته استاد؟? 

_________________________________      

پاسخ:

درود احترام .

روهان، رایان، آریان ، ماهان ، شایان ، آیهان ناتان، آرسان، جانان،و.... بسته به خصایص شخصیت شما داره، در ضمن هزارمین بار تاکید میکنم بنده استاد نبوده و نیستم و مطالب فوق هم از بنده نیست و بنده سررشته ای از معانی و مفاهیم اسامی ندارم

  _________________________________  

 FasterMsKo@gmail.com کاربر به شناسه ی »  

     نظر داد در مورخه 1396/10/26 ساعت "14:55' ™ pm .....

 

فاطمه هسم. اوستاد سوال شوده برایم کخ :-) سلین و سورن به نظرم ترکیب قشنگی در درام هسن یا نوچ^

_________________________________   

پاسخ 

درود احترام 

خسته شدم از بس توضیح دادم که به هرکسی لقب استاد ندید ، اگر بنده استادم پس آقای تیوپور چیه؟ پس استاد جلیل غدیری چیه؟  

در ضمن هم راستا و هم وزن سورن و سلین میشه 

اسم دخترانه سالیز Saliz - 

اسم دخترانه وانیا Vania -

اسم دخترانه تیارا Mahura - 

اسم پسرانه ایلیاد Iliad - 

اسم پسرانه شهراد Shahrad -

اسم پسرانه رادین 

اسم پسرانه رادوین Radvin - 

اسم دخترانه دیانا Diana -  

اسم دخترانه سلین Selin -

اسم دخترانه سوین Sevin 

 

 

 

تست آزمون دقت ، شهروز براری صیقلانی جلسه اموزشی کانون پویندگان دانش

 

تقویم شماره ی 98 بروی دیوار میخکوب شده و با گذر ایام و چرخش روز و شب ، تقویم سینه خیز پیشروی کرده و یکقدم مانده تا قرینه شود .

رشت از تابش خورشید ، آفتاب سوخته شده ، 

هوای شرجی ظهر تابستان و پیچش روزمرگی ها بر آدمک ها . پیرزنی با موی سفید و عصای چوبی ، شیشه عینکش را پاک کرده و ، یکقدم جلوتر از رد پایش ، رخ در رخ کیوسک مطبوعات می ایستد ، دستش را به کمر ستون کرده و تیتر روزنامه های زرد را با پوزخند ی معنادار مرور میکند ،  

 دلال خط سواری رشت انزلی ، یک نفس تکرار میکند؛

_انزلی حرکت، انزلی حرکت . انزلی حرکت. انزلی یک نفر حرکت ، آقا انزلی ای؟ 

وسط چهارراه گلسار ، مجسمه ی اسبی سفید با نیم تنه ی پری دریایی در حوضچه ی آب نشسته ، فواره ی آب از دهان نیمه بازش سمت آسمان به اوج میرسد و ناگزیر مبتلا به درد جاذبه گشته و مجدد محکوم سقوط به درون حوضچه میریزد .

 مزدا ۳۲۳ قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت . این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان ، به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود . شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :” بفرمایید؟” . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : ” خوشحال میشم تا جایی برسونمتون”. دختر جوان گفت : ” منظریه میرما”. پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : ” حتماً، بفرمایید بالا “. دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ،

در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :” توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست “

- البته .

پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ظریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :”کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم “. دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد .

- ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ .

- اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها .

دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:” اِی ، کمی ”

- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته .

دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:” ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی شده ، راضی نمیشه ؟”

- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی 

عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد .

- آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده.

- نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم .

با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: ” اِه، بروکسل چی کار داری؟ ”

- دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟

دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:

- اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.

- اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.

- فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.

پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟

- من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟

- چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه … اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ،30 سالمه و پیش بابام که کارگذار بورس کار می کنم . خوب حالا شما .

دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد .

- من که گفتم ، اسمم دایاناست .28 سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت بلوار گیلانه و الان هم محض تفریح دارم می رم منظریه. تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم . واااای چه زود پاییز تموم شد و دیماه رسیدااا!..میخام لباس زمستونی بخرم .... .

- همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.

دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:

- اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند … . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟

- چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.

دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.

-ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . … اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .

سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت .

-دایانا خانوم ، داریم می رسیما .

- دایانا خانوم کیه؟ دایانا … . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟

- نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه .

دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:

-آره راست میگی … پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه میدان آزادی نگه دار ، باهات کار دارم .

سعید ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت :

- بفرمایید.

دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.

- موبایلت … شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .

پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.

- بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم … اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم .

دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن”کوشی خوبی داری ها” قناعت کرد .

- قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره.

- خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .

- ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .

- باشه … پس من می رم .فعلا خداحافظ .

- خوشحال شدم،…خداحافظ . … زنگ یادت نره .

دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ،

، سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد . حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ،دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت تویوتا قرمز حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . پاسخ داد:

- بله؟

صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .

- سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم …

- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری … ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟

- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .

- جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای …ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا … فقط یه چیزی ، این یارویی که نوار کاست آهنگش توی ماشینت بود کی بود؟

- کی ؟ اون خارجیه ؟ … استینگ بود ، استینگ .

- هه هه … یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟

- ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست … آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه …

- نه ، داشتم جدول حل می کردم . ماشینت ،وسط منظریه پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،… برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،… خداحافظ

 

پایان 

 

(دوستان بیش از سی مورد غلط های فاحش و تعمدی در تضاد واژه آرایی ، پیوستگی، شرح حال، توصیف، قوانین و اصول نویسندگی ، پیرنگ ، و... به عمد در متن بالا گنجانده شده ، به بیست مورد آن اشاره کنید؟) 

   شین شهروز براری صیقلانی مدرس رسمی دانشکده تربیت معلم واحد پردیس امام علی ع رشت. 

 

 

بازنشرآزاد 

آموزشی 

 

داستان برگزیده خوابگرد بقلم شهروز براری صیقلانی ، و حواشی این انتخاب #ساختارشکن

 

 
لحظات را در خیالم از رشت و محله ضرب ورق میزدم تا رسیدن به تئاتر شهر، امتداد درخت‌های چهار راهه میکائیل ِ یخ زده را گز می‌کردم به خودم که می آمدم میافتم در خیال بافی زیاده روی کرده ام و در خیابان میکل ناماهی ژاپن هستم و در فکر اسم این خیابان بودم. برایم هیچ جور معنی روشنی نداشت. در ژاپن اسم‌ها یک جور وارونگی خاص داشتند. یک زاویه‌ی مرموز که جور دیگری نمی‌شد آن را فهمید یا ترجمه کرد. بیشتر سوال‌های من در مورد واژه‌ها پدرم را برافروخته می‌کرد. بیچاره در ناتوانی محض می‌افتاد. دست‌هایش شروع به تاب خوردن در هوا می‌کرد. انگار خواسته باشد غبارهای پراکنده را از جلوی چشمهایش کنار بزند. درست مثل درخت بونسای، همه‌ی تمرکزش طبقه‌طبقه می‌شد. گاهی برای تلفظ بعضی واج‌ها زبانش را گاز می‌گرفت. این جور وقتها چشم‌هایش در بادامی‌ترین حالت ممکن ثابت می‌ماند. یک جور استفهام بدوی که شاید به خاطر چگونگیِ چشمهایش در ذهن من کرانه کرده بود. جوان‌ترین عکسش را آویخته بود به ریش دیوار اتاقش. مال دوران سربازی‌اش بود در جبهه‌ی غرب. دو تا خط زرد روی فرنچِ خاکی‌اش جا خوش کرده بودند و یک نگاه غمبارِ سپاهی داشت که حالا به زاویه‌ی چشم‌های تیز ژاپنی‌ها پهلو می‌زد. آن سال‌ها تصور اینکه من هم یک روز شبیه بادام بشوم شب‌ها قبل از رفتن به رختخواب نگرانم می‌کرد. تازه‌تازه شروع کرده بودم به خواندن بوف کور هدایت، آن هم به هیرای (۱) دست و پا شکسته‌ای که پدرم ساخته بود. خانه‌ی ما در بن بست شی‌جین بود. یک واحد با پله‌های سرامیکی و نرده‌های بلند و پنجره‌ای کاغذی که رو به ابرها و البته مجسمه‌ی رودکیِ میدانِ «می‌ن» باز می‌شد. پدر هرگز نمی‌خواست قبول کند این مجسمه‌ی یک شاعر است. اما خودم دیده بودم که بعضی غروب‌ها دورِ میدان می‌گشت و با حالتی دست به چانه، براندازش می‌کرد. می‌گفت هر کس این را ساخته اندازه‌ی خر راجع به رودکی نمی‌دانسته است. بعد سیگار بهمن‌اش را روی چارپایه کوتاهش خاموش می‌کرد و می‌رفت سراغ جمله‌های بوف کور. تقریبا فصل اول را تمام کرده بود. یک سرگرمی تکان دهنده در خودش و برای هرگز انتخاب کرده بود. این کار گاهی مایوس‌اش می‌کرد. اما گاهی آنقدر اشتیاق نشان می‌داد که به محض رسیدن، دفتر و دستک‌اش را باز می‌کرد و غرق کار می شد. این جور وقت‌ها حتما ترکیب تازه‌ای پیدا کرده بود یا اینکه در گفت و گوها و نشست و برخاست‌هایش به واژه‌ی بکری برخورده بود. تا رسیدن به خانه زمزمه‌اش می‌کرد. آنوقت می‌نشست به نوشتن و تنها چیزهایی که می‌شد در دفترش خواند حاشیه‌های شلوغ و خطوط اریب و شلخته‌ای بود که در جوارِ شکل‌ها و نقطه‌ها خودش را پنهان می‌کرد. چیزی که روشن بود؛ پدر به هیچ بهانه‌ای نمی‌خواست از خودش دوری کند. اما من دانش آموز سر به زیری بودم که انگار امروز تولّدش بود.
خیابان «شی» را گُم کرده بودم. اینجا می‌شد حس غریبگی نکرد اما من دیر رسیده بودم. دیشب از خواب جا ماندم و فرصت نکردم تکالیفم را بنویسم. از وقتی خانم کویوما این چارپایه‌ی سنتی را به مادرم پیشکش کرد شش ماه می‌گذرد. حالا شده میز کار پدر. این چارپایه در اصل یک سه پایه‌ی کوتاه و خوشتراش بود از چوب بلوط. اما چون مادر آنرا توی هال کاشته بود هیچ وقت دوست نداشتم روی آن تکالیفم را انجام بدهم. از دو ماه پیش که مادر اتاقم را جارو می‌کشید و مجبور شدم توی هال تکلیفم را تمام کنم به جادوی این میز پی بردم. خیلی خوشدست و گیرا بود. انگار آنقدر ازش کار کشیده بودند که رام شده بود. ولی چون توی هال بود رغبت نمی‌کردم کنارش بنشینم. ترجیح می‌دادم توی اتاق خودم باشم. چه برسد موقع نوشتن مشق. یک جور احساس ریاکاری آزارم می‌داد. انگار وجدانم وَنگ می‌زد. نگهبان می‌دانست که با کی طرف است. پدرم سپرده بود راهنمایی‌ام کنند. راهروی باریک را رد کردم و از ردیف گلدانهای سِدر گذشتم. پرده‌ی چوبی را کنار کشیدم. عجیب بود که درِ ورودی از جلوی صحنه باز می‌شد. درست مثل سینما ملّتِ قزوین. روزی که با پدرم رفته بودم تماشای کُلاه‌قرمزی. انگار هزار سال با هفت سالگی‌ام فاصله داشتم. وقتی رسیدم، همه‌ی سرها به سوی من برگشت. سامی‌سِن (۲) جمعیت را مَست کرده بود. یک جای خالی پیدا کردم و نشستم. پیرمرد بلندی زانو زده بود روی سِن و یک ساز توی شکمش چانه انداخته بود. انگشتهای سالکی‌اش روی ساز چاره گری می‌کردند. آهسته می‌نشستند به سینه‌ی ساز و غباری از روی سیمها بلند می‌شد. یک نور کم‌عمق و چرک صحنه را پوشانده بود. همه چیز زنده تر از آن بود که تصوّر یک نمایش را داشته باشم. فکر می‌کردم لابد با یک تصویر از آدم‌های چوبی یا عروسک‌های گچی طرف هستم. چیزی مثل مجسمه‌ی رودکی. ولی خیال دیدن پدرم روی صحنه ذوقِ مرا گرم نگه می‌داشت. پرده‌ی اول تمام شد و من لابه لای کلاهخود‌ها و سرنیزه‌ها و خش‌خشِ کشیده شدن پا روی تاتامی، پدرم را ندیدم. تنها چیزی که فهمیدم این بود که هیچ چیز قرار نبود آنقدر آهسته پیش برود که من همراهی‌اش کنم. واژه‌ها با سرسام و سلوک، از زبانِ بازیگرها بیرون می‌زد و من حیران مانده بودم. فریاد‌هایی که کش و قوس می‌آمد و رشته‌ی خیال را یکجا می‌درید. در آخرین دلخوری خودم غرق شده بودم و هیچ کاری هم از دست پدر ساخته نبود. همه‌ی زندگیِ پدر شبیه دست نوشته‌هایش بود. تا جایی که می‌توانست آنها را دور از دست بقیه نگه می‌داشت. کنار حفره‌ی کوچکی که پشت سیفون توالت بود. این مخفی‌کاری برایش حکم سپر را داشت. انگار می‌خواست از چیزی که درونش جا خوش کرده دفاع کند. می‌خواست روی بی قراری‌هایش سرپوش بگذارد. بی صبرانه منتظر هر حادثه‌ای بود. چیزی مثل انقلاب یا جنگ. در همان سالها همه‌ی عکس‌های جنگ‌اش را پاره کرد و سوزاند. حتا آن یکی که با گُربه اش گرفته بود. کنار خمپاره انداز کوچکش که همیشه می‌گفت سلاح فریبکاری است. بیچاره گربه، در یک عملیات شبانه ترکِش خورده بود. آنوقت هیچ دوا و پُمادی کارگر نشده بود. حیوانکی را از خاک دشمن غنیمت گرفته بود. یک جفت چشم عربیِ سرمه خورده داشت و هر بار که نگاهش می‌کرده یاد بد مستی های رشت و محله ی ساغرین سازش می‌افتاده است. و بعد لابه لای خمیازه‌هایش پوف می‌کرد و می‌گفت حیف! و می‌خزید توی رختخوابش. دیشب هم همینطوری غافلگیرم کرد. شیوه‌ی فریبهایش را می‌شناختم. تقریبا باورم شد که من را به یک نمایش دعوت می‌کند. همه‌ی اینها را به ژاپنی شلخته و با نجوای یک جامه‌دار می‌گفت. از وقتی که این شغل را به اجبار پسندید، چیزی بین ما عوض نشد. جز یک کارنامه‌ی قبولی که نمره‌ی الف رویش ثبت شده بود. آنشب وقتی نگاهش می‌کرد، نگاهش می‌کردم. از باریکه‌ی بازِ در می‌پاییدمش. دستش را کشید پشت گردنش و همانجا برقِ یک قول مردانه از نگاهش پرید. کارنامه را با احترام تا کرد. درماندگی‌اش را احساس می‌کردم. لحنش مثل تک تیرانداز‌هایی بود که از بیچارگیِ آخرین فشنگ‌شان، خبر داشتند. اعتراف می‌کنم دلم برایش سوخت. دلم برایش آتش گرفت. دلم برایش کباب شد. و تمام شب را به دنبال ترجمه‌ی این چند تا جمله بودم. تا اینکه خوابم بُرد و هرگز نتوانستم دلسوزی را به ژاپنی تعریف کنم.
دلمردگی دلیلِ خوبی برای دلزدگی است. اصلا هر چه هست از این دل پیدا می‌شود. میان‌پرده‌ی اول شروع شده بود. دسته‌ی دخترها با صورت‌های گچی وارد شدند و آنقدر آهسته این کار را کردند که آهستگی آنها از من عقب ماند. من تردماغ شده بودم و بی اختیار جور دیگری نگاه می‌کردم. لکه‌های سرخ روی گونه‌هایشان من را در خودم معلّق نگه داشته بود. سازها مثل صاعقه به گوش می‌خوردند. حرکاتِ هماهنگ و معنی داری روی صحنه دست به دست می‌شد و آنوقت در یک آن محو می‌شدند. شُکوهِ شکننده و خیره کننده‌ای به رقص می‌آمد. تماشاگران بی پروا شروع به گفتگو کرده بودند. من هنوز به صحنه سرک می‌کشیدم و به دنبال ردی از پدرم بودم. صورتک‌هایی با لباسهای بلندِ بلند، خنده‌کنان دور شدند و در امتداد راهرو با گام‌های ریز و رمنده، ناپدید شدند. می‌دانستم جامه‌دار است. اما درک روشنی از کارش نداشتم. گفته بود روی صحنه سرهنگ است. گاهی هم اژدها گردانی می‌کند. ولی بالاخره باید پیدایش می‌شد. پدر هیچ وقت به فارسی، نگران نمی شد. اصلا ایرانی‌های اینجا هیچ وقت به فارسی اعتراف نمی‌کردند. ترجیح می‌دادند درماندگی را با یک زبان بیگانه بشنوند. انگار تحمّل بار شکست با لهجه‌ی فارسی لطف چندانی نداشت. مثل یک جور حقارتِ معنی دار و دهن کجی بود. دیشب هم به ژاپنی به نمایش دعوتم کرد. گاهی لابه لای حرفهایش می‌شنیدم که از «هایا» حرف می‌زد. هایا یک جور اصطلاح من در آوردی بود. آخرین نعره‌ی یک سامورایی قبل از مرگ. اما پدرم می‌گفت همیشه اینجور وقتها که بوی شکست بیشتر از همیشه به مشامش می‌رسد، این فریاد ذره ذره پرده‌ی گوشش را می‌خورد. بعد باهراس پناه می‌برد به بوف کور. تمام شبهایش را توی این کتاب می‌غلتید. آنقدر که من هم کنجکاو شده بودم و گاهی که دیرتر به خانه می‌آمد به چاله‌ی کنار سیفون دستبرد می‌زدم. کتاب نازکی بود با جلد سفید رنگ و عکس یک جوان عینکی با سبیل هیتلری رویش چاپ شده بود. با خواندن اولین جمله‌اش دانستم که کتابی است درباره‌ی یک آدم زخمی. اما هر بار این فرصت را نداشتم که بی چون و چرا و مزاحمت بخوانمش. ولی تلاش خودم را کردم. پرده‌ی آخر شروع شد و بازیگر دلشکسته‌ای که گچ‌های صورتش ترک خورده بود پیدایش شد. آرام و باوقار گام می‌زد و انگار با اسبابِ صحنه، سازش می‌کرد. دور پلکهایش غبارِ غمباری داشت. موسیقی در انگشت‌هایش رخنه می‌کرد و کلمات را شمرده و آهنگین می‌خواند. پدر گفته بود برای دیدن شینجو (۳) خیلی جوان هستم. ولی من اصرار داشتم یک بار هم که شده او را روی صحنه ببینم. تن پوشِ اخرایی به کول داشت و پارچه‌های رنگارنگی ازش آویزان بود. مثل یک موجود سرگردان روی صحنه پیچ و تاب می‌خورد. یک زن بود. با موهای بافته و آویزان از دو طرف سینه‌اش. یک گل سینه‌ی ارغوانی و یک شمشیر با دسته‌ی طلایی در دستش. تنها تنیده بود در خودش و انگار از هیچ کس انتظار دلجویی نداشت. نجوای سامی سن گوش فلک را کر می‌کرد. خانومی که کنار من نشسته بود مدام دماغش را بالا می‌کشید. پدر می‌گفت نقش بعضی از زنها را مردها می‌گیرند. می‌گفت این یک رسم است. حالا هیچ کدام اینها شبیه پدر نبودند. لااقل از شیوه‌ی راه رفتنشان دستگیرم شد. رشت که بودیم همشاگردی‌ها گاهی راه رفتن پدر را برای خندیدن توصیف می‌کردند. می‌گفتند پدر براری اینطوری راه می‌رود و جلوی من ادایش را تکرار می‌کردند. پدر یک پا نداشت. البته از مچ قطع شده بود. اولین باری که جورابش را کشید و پای راستش را آنطور که بود شناختم، مبهوت شده بودم. یک پروتز لاستیکی به مچ پایش پیچ شده بود. رشک توی چشمهای مادرم زبانه می‌زد. طوری نگاهم می‌کرد که به یک پیغمبر. آخر اصرار داشت نباید آنرا به من نشان می‌دادند. اما پدرم می‌گفت این بچه باید حقیقت را ببیند. بعد پایش را جمع و جور کرد و نشست کنار سفره و یک دل سیر فسنجان خورد و آخرش برای دلجویی از من یک دعا یادم داد. گفت دعا می‌کنم فردا برویم سینما! من هم گفتم آمین. همان فردایش دعایم برآورده شد.
 
ترس، واهمه‌ی وحشتناکی است. وحشت در نگاه زن موج می‌زد. طوری که شاید انبوه تماشاگران آنرا تشخیص می‌دادند. از گیر و دار واژه‌هایی که روی هوا پخش می‌شد دوباره آنرا شنیدم. همان کلمه‌ای که پدر برایم مشق می‌کرد. آن روزهای اول که رسیده بودیم، خسته از مهاجرت همیشه مبهوت می‌ماندیم. سرنوشت، پدر را اینجا کشیده بود. این را خودش می‌گفت و بارها از زبان مادر شنیده بودم. و دلتنگی ما را به دنبال او روانه کرده بود. مثل زنجیر که هیچ وقت از صدای خودش خبر ندارد، ناله می‌کردیم. برای خودمان. برای دیگران. انگار هر حرکتی و هر حرفی صدای ما را در می‌آورد. پدر عکس یک سبوی شکسته را به دیوار کوبیده بود. یک سبو که او را یاد خاطرات خیس رشت اش می‌انداخت. 
 . هنوز برای آن کُلاه حصیری‌اش آه می‌کشید که روز آخر از میخ بالاخانه‌ی باغ آویزان ماند. چند بار هم تماس گرفته بود و از آشنایان دور و نزدیک سراغش را می‌گرفت. بافته‌ی دست خودش بود، سوغات دوره‌ی اسارت. هر وقت می‌گفت خواب ماهی شور و ترش تره را دیده، مادر می‌گفت خیر باشد. وقتی چراغ اتاقش را کم می‌کرد من سرگرم نوشتن بودم. هاراکیری! هاراکیری! هزار بار نوشتم و فردا توی مدرسه به معلم نشانش دادم. انشای من همین بود. حالا این کلمه توی گوشم زنگ می‌زند. انگار مرد قصد دارد با سرنوشت خودش بازی کند. زانوکِشان نزدیک زن می‌شود و با دستهایش در هوای تنگِ صحنه، یک طناب می‌کشد. این تصوّر من بود. آنوقت همه‌ی حسرتش را گره کرد به چشمبند و نشست به زمزمه کردن. چانه‌ی زن چربناک بود؛ و گیس‌هایش خیسِ خیس٫ از سبک نگاهش می‌فهمیدم که قصد سپری شدن دارد. فقط دلش می‌خواست همه چیز زود پیش برود. چند ردیف جلوتر خانم کویوما را دیدم. زن صاحبخانه. بادبزن پارچه‌ای را ورای صورتش تاب می‌داد و نگاهش را از روبرو بر نمی‌داشت. بر خلاف لباسهای خانه‌اش اینجا خیلی با وقار و متین نشسته بود. در یک نگاه شناخته نمی‌شد. از پشتِ سر، نقش یک پروانه نقره‌ای روی پیراهنش پرواز می‌کرد. با مادرم میانه‌ی خوبی داشت. می‌گفت طفلکی شوهرش را در اوکیناوا از دست داده است. بینی پهنش مثل یک کشتی روی صورتش پهلو گرفته بود. حتا شاید گریه می‌کرد. شوهرش چهل سال پیش از این تیرانداز توپخانه بوده و لابد برای رفتن به تِتسو نوآمه (۴) به حد کافی از آمریکایی‌ها بیزار بود. یک بار عکس شوهرش را توی قاب دیده بودم. با چند تا درجه روی شانه‌هایش و یک دسته موی تُنک که پهلوی سرش خوابیده بود. بیچاره تمام خانواده‌اش را در بمباران از دست داده بود و حالا دیگر از هیچ چیز نمی‌ترسید. پیرزن به ستوه آمده بود. هنوز از پدر نشانی روی صحنه نبود. یادم می‌آید معلّم وقتی دفترم را باز می‌کرد دهانش ماسیده بود. انشایم را برداشت و آهسته نجوا کرد: سِّپوکو! (۵) مثل یک آدم جاخورده برگشت سر میزش و تا آخر روز نگاهش را از من دزدید.
مادر از ایران یک چادر گُلی با خودش آورده بود که گاهی یواشکی سرش می‌کرد و توی اتاق قدم می‌زد. برای دل خودش. فقط همین. چند ماه بعد توی تئاتر کابوکی برای پدر یک کار نان و آب دار پیدا کرد که زحمت زیادی داشت. می‌گفت با تلفن یک آشنای دور جور شده است. پدر یک دبّه زیتون از رودبار کشیده بود تا زیر طاق اتاق تازه‌مان در کیوتو. دیوارِ نشیمن، یک پنجره‌ی کشویی داشت که باز می‌شد رو به ستون سیمانی آپارتمان پشتی که رویش نقش یک سامورایی غول پیکر را رنگ کرده بودند. انگشت شستش جلوی در ورودی ساختمان بود و چشمهایش نزدیک طبقه‌ی یازدهم. طوری نشسته بود که انگار ایستاده باشد. با یک نیزه توی دستش گستاخانه خانه‌ی ما را دید می‌زد. من زمزمه‌های عاشقانه‌ی زیادی بلد بودم که همه‌شان ژاپنی بودند. اما فقط اینها را ازبر کرده بودم برای خوشامد او. معنی هیچ کدام را که نمی‌دانستم. خیلی تقلا کرد دبه را جاساز کند نشد. آنقدر نشد که خسته شد و کنار نشست. جای فشار انگشت‌هایش روی گردن دبه فرو رفته بود و کم‌کم وا می‌شد و تق صدا می‌داد. بعد مدام دور اتاق قدم می‌زد. وقتی روی این حصیرهای پوسیده راه می‌رفت صدای قدم‌هایش توی اتاق شکسته می‌شد. من آنوقت‌ها دلم می‌خواست یک سامورایی باشم. اما چون نمی‌توانستم، یک روز رفتم و از فروشگاه سفالی پایین چهارراه عکس یک سامورایی را گرفتم و بعد یک تکه از سر خودم را با تُف چسباندم روی تنه‌اش. فکر می‌کردم خیلی با معنی شده بود. کاری که یک عمر با همه‌ی آرزوهایم کردم. درست مثل پدر. روزهای اول تلاش هایش به هیچ کجا ختم نمی‌شد. هر چقدر افسرده‌تر و پریشان‌تر می‌شد کمتر از خواندن کتابهایش دست می‌کشید. اینجا خودش را باخته بود. سرمایه‌اش را واریز کرد روی یک گلخانه‌ی سنتی و هر ماه از پیشرفت کارهایش پشیمان‌تر می‌شد. یکی دو دوست ایرانی پیدا کرده بود که آخر هفته‌ها مهمان ما بودند و دلداری‌اش می‌دادند. گاهی برای پیشرفت کارها تکاپو می‌کرد. گاهی خیلی با خودش نجوا می‌کرد و دست آخر با آهنگ دلشکنی می‌گفت: کِی رفته را به زاری باز آری؟ و از پنجره، مجسمه‌ی میدان را با ته سیگار نشانه می‌رفت. مادرم این را بارها یادآوری می‌کرد که نباید سر به سر خودش بگذارد. مادر چند تا خیابان بالاتر در یک رستوران چینی، آشپزی می‌کرد. از دستپختش راضی بودم و هر ماه با یک پاکت پنجاه هزار ینی و یک ظرف گوهان (۶) مخصوص که با تخم مرغ ورز داده بود درِ اتاق صاحبخانه را می‌زد. همین برایش کافی بود که کرایه را بی محابا زیاد نکند. پیرزن، تنها دندانِ برنج خوردن داشت. ملاحظات مادر را درک می‌کرد. انگار از توی نگاه همدیگر همه چیز را می‌خواندند. مادر شمرده حرف می‌زد و آمیختگی بیشتری با مردم داشت. اما وقتی بر می‌گشت، می‌نشست به کیسه کردن حبوبات و بسته‌بندی میگوهای یخ زده در یخچال. گونه‌هایش گود افتاده بود. من از الفبای تازه سرسام گرفته بودم و جراتِ خجالت کشیدن نداشتم.
 
مردِ با معنی را برای یک لحظه گُم کردم. چند سایه‌ی سیاهپوش از راه رسیدند و لباس‌هایش را عوض کردند. آنقدر به سیاهی صحنه چسبیده بودند که نمی‌شد تشخیص داد. انگار از همان اول کار، یک جایی آن پشت‌ها ایستاده بودند. چون یادم نمی‌آید که آمدن یا رفتنشان را دیده باشم. مرد زخمی آرواره‌اش را جنباند و شمشیر را کشید و با یک حرکت تند به چپ و راست تکانش داد. شکمش را یکباره درید و حتا یک لحظه دست‌هایش نلرزید. دهانش باز شد و در نگاهش یک حفره‌ی عمیق بسته شد. بعد با وقار به پهلو افتاد و خون همه جا را سرخ کرد. چهار سیاهپوش کنارش ایستاده بودند و شاهد ماجرا از نزدیک. یکی از آن سیاه پوش‌های جامه‌دار می‌لنگید. خودم دیدم که وقت برگشتن پایش می‌لنگید. حالا وقتی بیشتر فکر می‌کنم به خودبینی پدرم مغرور می‌شوم. راست می‌گفت شینجو برای من زود است. داستان از این قرار بود: خودکشی، برای عشق. همان زنی که شمشیر را با متانت روی صحنه آورده بود و سپرده بود به دست سامورایی. مثل شبهایی که مادر یک دسته اسکناس تا خورده را با شرمرویی می‌گذاشت کنار پای پدر. وقت‌هایی که مشغول نوشتن بود. سودای ترجمه‌ی بوف کور، کورش کرده بود. به اسکناس‌ها توجهی نمی‌کرد. ولی با چشم و ابرو نیم نگاهی می‌کرد و تا چند شب مهر پنهانی‌اش را نثار حضور مادر می‌کرد و در شبهای بعد و بعدتر رفته رفته این مهربانی‌اش نیست می‌شد. هیچ وقت تنهایی یک سامورایی را از نزدیک ندیده بودم. کتف‌های خانم کویوما می‌لرزید. دستمالش را گرفته بود روی بینی و بادبزن را رها کرده بود. مهماندارها در تدارک پخش ساکی (۷)  بودند. دو به دو می‌آمدند و کاسه نوشیدنی را کنار میز جا می‌زدند. حضورشان در این موقع مثل یک تبخال من را آزار می‌داد. سامورایی سنگدل، گویی به سکوت سنجاق شده بود.
سالها بعد پدر با یک کلّه‌شقی ایرانی، بالاخره کار کتابش را تمام کرد. آخرین خواسته‌اش این بود که چاپ شدن کارش را ببیند. اما آن اوراق آنقدر آشفته و پریشان ماندند که بیست سال کهنه تر شدند. صنوبرهای سر راه را یکی یکی می‌شمارم. کاشی‌های مسجد بادی الله، جایی در خیال من کش می‌آیند. انگار چیزی در درون من سوگوار است. بعد از این همه سال به دنبال سایه‌ی خودم برگشته بودم. گمان می‌کردم جایی در رشت مفقود شده است. پدر می‌گفت چیزی اینجا هست که باید بیابمش. اما اشتباه می‌کرد. من به گیلان آمده بودم که پیدا بشوم. انگار منتظر چیزی بودم که مرا از نو کشف کند. باید در معرض این تابستان قرار می‌گرفتم. کف دستهایم مثل دوره‌ی کودکی پوسیده شده است و این یعنی من به خانه برگشته‌ام. مادر، پیله کرده بود که برگردم. همیشه باعث آزارش بودم و کیوتو پاسخ خوبی برای خانه خرابی های روحِ من نداشت. یک مشت از یادداشتهای پدر را به چمدان سپردم و راهی رشت شدم. اما چرا رشت ؟ هیچ نمیدانم . 
باران سمجی فرودگاه را شسته بود. چند ساعت بعد، ریز ریز از روی گنبدِ خُمارتاش فرو می‌ریخت. آن قهوه‌خانه‌ی سر پل زرجوب هنوز همانجا بود. گلدانهای سنگی را چیده بودند وسط خیابان و تا جایی که چشم می‌دید شکوفه زده بودند. عطر اطلسی پیچ می‌خورد توی دماغم. شنبه روز مناسبی برای گردش بود. مادر دلش می‌خواست در تماس‌هایش از نگاه مردم برایش حرف بزنم. نگاه رشتی ها غریب نواز بود ، همگی شیک پوش و فحش به دهان . اما به حدی دوستانه فحاشی میکنند که به آدم بر نمی خورد . یک جور بادام داشت. مثل اینکه تَرک خورده باشد. زیر شلاق تابستان پوک و پراکنده شده بود. قبرستان ارامنه درش هنوز قفل بود ، آنرا رد کردم و پیاده رسیدم به سینما سپیدرود ، تابلویش مثل یک پارچه‌ی پاره پخش شده بود پایین. بر و رویی نداشت و از رمق افتاده بود. یک زنجیر تابیده بودند به درش و از پشت نرده‌ها قفلش کرده بودند. گوشه و کنار، حروف سنگی برجسته‌ای را نشانده بودند و با خط نستعلیق رهایش کرده بودند کنار خیابان. تا نزدیک حرف الف خودم را کشیدم و همانجا تکیه دادم بغلش. آدمها به من نگاه نمی‌کردند و این خوب بود. یعنی من غریبه نیستم. به گمانم آن روبرو مجسمه‌ی دهخدا را کاشته بودند وسط سبزه میدان. لغت نامه‌ی سنگی را توی بغلش چنگ زده بود. انگار کسی بخواهد ازش بدزدد. به اندازه‌ی کافی می‌شناختمش اما نمی‌دانم اگر پدر اینجا بود راجع به سازنده‌ی این مجسمه چه می‌گفت.
 
من هر شب در رشت سمت محله ی ضرب ،کابوس یک سامورایی را می‌بینم که از خواب می‌پرد و به من یک شمشیر می‌دهد. روانه ی بوستان ملت میشوم ،بافروتنی پیش میروم ،به کافه کتاب میرسم ،و در مهِ گریزنده‌ی آنجا زانو می‌زنم. کلاهخود را کنار می‌کشم و مشتهایم را روی زانو گره می‌کنم. مثل یک شبح به سایه‌ای که از روبرو فرار می‌کند خیره می‌شوم. انگار قصد انتقام داشته باشم. باید در فاصله‌ی چند نفس کار را تمام کنم. شمشیر را که از قلاف می‌کشم به مرگ می‌اندیشم. به زخم‌هایی که انزوای من را به آهستگی می‌خورند. در تمام این سالها با خیره‌سری زخم‌هایم را نوازش می‌کردم اما نمی‌شد. این زخم‌ها مثل گرگ‌هایی شده بودند که قصد دریدن مرا داشتند. شمشیر را با شتاب از بالا به پایین کشیدم و شکمم را شکافتم. شاید اینگونه به شکست، شبیخون زده باشم.
باد… برگ‌های درخت سیب را… بالای سرم… تکان… می…
 
پانوشت‌ها:
……………………………………………………………………………………………………………………………………….
۱ـ Hiraganaنوعی الفبای ژاپنی در سطح مدارس
۲ـ سامی‌سن یا shamisen نام یک ساز زهی در کابوکی
۳ـ یک نوع نمایش کهن حماسی
۴ـ اصطلاحی ژاپنی برای نبرد اوکیناوا در جنگ جهانی دوم
۵ـ اصطلاح ژاپنی معادل هاراکیری
۶ـ نام یک غذای معروف در ژاپن
۷ـ SAH-kee نام یک نوشیدنی سنتی و ملی در ژاپن
30
آثار برگزیده 
۱۲ نظرهم‌رسانی کنید :    
این مطالب را هم خوانده‌اید؟
 
۱۲ نظر
Reply 
«گفت دعا می‌کنم فردا برویم سینما! من هم گفتم آمین. همان فردایش دعایم برآورده شد.»
برای من این سه جمله نمونه‌ی یکی از رموز زیبایی‌ این داستان است: تخیل و نوعی آشنایی‌زدایی دلپذیر و خوش‌طعم.
Reply
م. نقدپیشه
داستان اگر چه سخت خوان و غریب است، اما در نوع خود جالب است. بنظر نویسنده دست به تجربه گرایی زده.خواسته نشان دهد می تواند جور دیگری بنویسد و واقعن هم توانسته. اما کاری که کرده، داستانی که نوشته، اگر چه زبیاست اما بیشتر به درد انجمن دوستی ایران و ژاپن می خورد از بس نشانه و کد های فرهنگی ژاپنی دارد. داستان گاهی توصیف ها و روایت های خوبی در درونش دارد چه اشاره به بوف کور و هدایت و چه نمونه هایی مانند: «غنیمت گرفتن گربه از خاک دشمن» یا « ترجیح می دادند درماندگی رابایک زبان بیگانه بشنوند»… با این همه بعضی جاها ادیت می خواهد. البته نه خیلی زیاد….
Reply
آزاد
  انتخاب این داستان به عنوان داستان اول شاید به دلیل استفاده از جملات بکر و تازه‌ای باشد که نویسنده با مهارت کنار هم چیده باشد،داستان هیچگونه حس همذات پنداری را در من خواننده ایجاد نمی کند، حسرت زندگی در اصالت خویش برای یک خانواده دور افتاده از وطن در چنین شرایطی زیاد چنگی به دل نمی‌زند، شخصیت پدر جا نیفتاده است، شخصیت راوی نیز گنگ و مبهم است، اصلا راوی چرا در آخر شکم خود را می‌درد؟ آیا از بازگشت به اصالت خویشتن ناامید شده است؟ چرا راوی از ژاپن فقط هاراگیری در خود نهادینه می‌کند؟! در هر حال رای داوران محترم قابل احترام است.
Reply
رضوان
من با نظر شما کاملا موافقم. به نظرم تک جمله های این داستان می تواند جذاب باشد و همچنین شکستهای زمانی داستان اما آنچه مشکل من با داستان است شخصیت پردازی داستان و روایت ناقص آن است.
به نظر من تقریبا کل داستان حول شخصیت پردازی پدر شکل می گیرد ولی در آخر راوی با زخمهای مثل گرگ که در داستان توصیف نشده اند به هاراگیری دست میزند! که خواننده را در علت این ماجرا تنها می گذارد. من فکر میکنم داستان تک گویه هایی جذاب دارد اما انسجام در روایت ندارد. پراکندگی در شخصیت پردازی خواننده را از روایت اصلی منحرف می کند و در آخر روایت اصلی که بر اساس شخصیت پدر شکل گرفته است رها شده و راوی واقعا برای پیدا کردن یک پایان دست با هاراگیری زده است!
Reply
سام
دوستانی که از سبک اثر غافلگیر شده اند یک نگاهی به کتاب اول این نویسنده یعنی شین شهروز براری صیقلانی بیاندازند. من قبلا یک اثر داستانی بلند ازش با نام “شهر خیس" خوانده بودم که داستانهای آن هم عالی بود و با پیرنگ و تعلیق و ماجرا بیگانه نبود. در کل خواندن کارهایش یک حال و هوای خاص می طلبد و نباید این را نادیده گرفت که “عمیقا” و در بطن زبان به مسائل و مضامین نگاه می کنند. به جناب براری تبریک می گویم و به جایزه بهرام صادقی بیشتر تبریک می گویم که چنین انتخاب جسورانه ای کردند
Reply
Cigars,HANANE
          بسیار کوبنده و غیرمتعارف بود.
سربلند باشید
Reply
فرانک
 با اینکه داستان به سبکی نبود که مرا جلب کند ولی اعتراف میکنم در واکاوی مسائلی که مطرح کرده بود موفق بود. البته من نمیدانم اگر قرار بود این همه لایه های انتقادی در کاری وجود داشته باشد اصلا میشد واضح تر از این نوشت؟ فکر می کنم این پدر و پسر یکی بودند و دنباله ی منطقی هم. از آنجایی که سرنوشت پدر نامعلوم ماند بسیار خوشم آمد و معلوم شد که چرا این داستان رتبه اول شده است. در واقع حسن این داستان به چیزهایی بود که نوشته نشده بود و پایانی که مثل یک تلنگر بود. زبان کار مشخصا در اولویت بود و خلاقانه کار شده بود. من تصور می کنم اینجا شخصیت کلاسیک نداریم و چیزی که جای شخصیت را پر کرده است یک مفهوم است که عمیق و جاندار بیان شده بود. در مجموع مورد پسند من بود. تشکر
Reply
امير
نثر و زبان متلکفی در خدمت پیرنگ و عمق بخشیدن نبود. البته موضوع تا حدی بکر و جالب است
Reply
سهیلا حسنی
با نظر شما مخالف هستم. به نظر این داستان نثر متکلف ندارد. زبان در این داستان به یک تعادل دست یافته و به خوبی لایه های مختلف شخصیت ها و مکانها را نمایش می دهد. حتی تا جایی پیش می رود که خودش یک فضا می سازد. متاسفانه ما عادت کرده ایم از اصولی هواداری کنیم که چیز زیادی ازشان نمی دانیم و در واقع به تاریخ ادبیات پیوسته اند و صرفا در کتابها به آنها اشاره شده تا بتوانیم یک داستان خوب!! داشته باشیم. و اگر داستانی آن اصول را زیر پا گذاشت می شود شبه داستان!! به نظر من مهمترین مسئله، زبانی هست که پیامی را انتقال می دهد. ما به شیوه‌های بیانی نو نیاز داریم. شکلی نو. شگردی نو. در نهایت بهتر است ایده ای با پرداختی بد داشته باشیم اما تازه و پیشرو. از این لحاظ داستان آقای شهروز براری صیقلانی بهترین داستان این مجموعه بود. ضمنا این داستان هیچ موضوع بکری ندارد و بارها تکرار شده است، این هنر نویسنده است که توانسته یک موضوع تکراری را جوری بیان کند که بنده و شما فکر کنیم بکر است. با این نگاه شما، بسیاری از شاهکارهای ادبی دنیا شبه داستان و دلنوشته هستند! و لابد همه ی نوشته های بارتلمی و ولف و خیلی های دیگر اصلا داستان نیستند. توصیه دوستانه می کنم به جای اصل قرار دادن سریال های تلویزیونی کمی هم کتاب های تازه بخوانیم شاید اصولمان کمی بروز بشوند و به چند لغت ساده با لحن شاعرانه نگوییم مهجور! ضمنا اصلا قرار نیست ملاک ارزش گذاری ما برای خوب بودن یا بد بودن یک داستان، همذات پنداری باشد! و اگر اینطور بود به جای خرده گرفتن به داستان بهتر است به ذات خودمان هم کمی مشکوک باشیم. در مقایسه با داستانهای دیگر این یکی واقعا حرف حسابی برای گفتن داشت. حالا اگر ریختش کمی غریب است از نظر من اشکالی ندارد و این می تواند یک ویژگی باشد.
Reply
ZEYMO
۷ فروردین1398
من هم ذات پنداری عمیقی با این داستان داشتم. جملات و ترکیبات بکر و ارزشمندی داشت. مثلا “جرات خجالت کشیدن نداشتم” یا “زنجیری که از صدای خودش خبر ندارد” و..
من فکر می کنم که دردها و رویاهای همه آدم ها در سراسر جهان به هم شبیه است و این داستان احساس تعلق به من داد. تعلق تمامی انسان ها به یکدیگر.
Reply
اسکندر
۳۰ فروردین 1398
اعتراف می‌کنم در این داستان با مفهوم تازه‌ای از آهستگی آشنا شدم.
شما هم نظرتان را بنویسید
 

معرفی رمان عاشقانه از شهروز براری صیقلانی نشر انقلاب

کتاب رمان دختربی پناه سرگذشت عاشق و معشوقی است بنام ایرمان و نیلیا که در جریان وصال به هم اتفاقاتی برایشان رخ میدهد اینک جهت اطلاع خوانندگان عزیز بخشهایی ازاین کتاب آورده میشود:

…… میخواهم سخن ازتووقصه ازعشق پاکمان آغازکنم. قصه ما ازآن هنگامیکه تو،مثل یک فرشته معصوم وپاکیزه درزندگی من قدم نهادی وصفحات درخشان وزینی رابه دفترخاطراتم اضافه نمودی! تو باهمان برخورد نخستین وباهمان نگاه اولین وبا اشعه ی نگاههای سوزان و فروزانی که از عمق آن دونرگس شهلا وپرکشش وجادوگرت که برپیکرپرارتعاش و لرزانم فرومیریختی،بیکباره مرا ازپای درآوردی و من بی اختیار و بیخود ازخویشتن بسویت مجذوب وکشیده شدم ! وآن وقت بودکه دریافتم تودریک آن موفق شده ای که قلبم رابرای همیشه تسخیر خود کرده ، اندیشه هایم رابرای ابد بخودت اختصاص دهی!و…..
این رمان پیشکش علاقه مندان داستانهای بلند میشود.    عاشقانه رمان...
معرفی رمان جدید ، عاشقانه ، رمان جدیدی از نشر انقلاب ، عرضه گردید ، بقلم توانای شهریار داستان نویسی مدرنیته ، شهروز براری صیقلانی . . 
 
نويسنده / شهروزبراری صیقلانی کتاب : فارسی حجم کتاب : 2.8 مگابایت نوع فايل : PDFتعداد صفحه : 238
   عاشقانه های حلق آویز ، عاشقانه های حلق آویز.      نیلیا.      و.      ایرمان            
 
 

عروس خون

       

دانلود رمان عروس خون بس داستان درباره دختریه به اسم روژان تو یکی از روستاهای ایران زندگی میکنه ، که بخاطر یه رسم قدیمی که هنوز در بعضی مناطق پابرجاست محکوم و مجرم به دختر بودن..... 



     داستان جدید.          

هوا گرگ ومیش بود. روستا در سکوت غریبی فرو رفته بود . تنها صدای گرگ هایی که اطراف روستا پرسه می زدند هر از گاهی سکوت کوچه ها را میشکست. و نور ضعیفی از بعضی پنجره های خانه ها به بیرون میتابید که نشان از سحرخیزی اهل روستا می داد. زن بیدارشده بود و نگاهی به بچه هایش که معصومانه خوابیده بودند انداخت. یه دختر و سه پسر حاصل زندگی آرام وساده شان بود.به طرف شوهرش رفت در خواب عمیقی بود.زمستان بود و به قول شاعر هوا بس ناجوانمردانه سرد بود.

زن به طرف چاه رفت آب یخ زده بود. به طرف سطل های آبی رفت که قبلا پر کرده بود یخ روی آب را شکس به طرف اجاق برد آتش را روشن کرد آب را روی آتش گذاشت


رمان عروس خون

تا گرم شود. سرما به تمام بدنش نفوذ کرده بود ولی وظیفه اش را به خوبی بلد بود

نه تنها او بلکه وظیفه تمام زنان روستا بود.آب گرم شده بود سطلها رو به طرف اتاق برد

کتری را پر از آب کرد و روی چراغ نفتی که وسط اتاق بود گذاشت .بعد از این کارها شوهرش و بچه ها را بیدار کرد تا نمازشان قضا نشود. خانواده شش نفریشان دور سفره نشسته بودند دانلود رمان عروس خون بس

.مشغول خوردن صبحانه بودند که صدای تیر تفنگی بلند شد.دل زن در سینه لرزید همه اهل روستا با شنیدن صدا از خانه هایشان بیرون آمدند. رمان عروس خون

مردان روستا با عجله به طرفی میدودند.صادق شلوارش را پوشید و همگام با مردان روستا به طرف محل حادثه رفتند. به محل حادثه که نزدیک شد

دلشوره عجیبی به سراغش امده بود مثل حیوانی که وقوع زلزله را قبل از زلزله احساس میکند. پاهایش یارای رفتن نداشت دانلود رمان عروس خون از ajansbook.ir           



http://www.rasht2019.blogfa.com


http://www.kafe98ketab2020.blogfa.com




http://raiygan98roman.blogfa.com


http://www.kanonnevisandegan.blogfa.com 


http://www.shirinneshat.blogfa.com


 

                   معرفی رمان

   معرفی رمان های جدید   ajansbook.ir 

...  رمان اندروید من روحم , یک اثر موفق است که توسط نشر انقلاب منتشر شده و نویسندهء این اثر شهروز براری صیقلانی از نویسندگان صاحب سبک در رمان نویسی مدرنیته شهری هست. داستان در مورد سرنوشت یک روح است که از هویت خود باخبر نیست و دلیل مرگش را نمی داند . بین دنیای زندگان و مردگان گرفتار شده و تا دلیل مرگش را نفهمد به او اجازه وارد شدن به عالم اموات را نمی دهند .

در این میان او با پسری آشنا می شود که توانایی دیدن ارواح را دارد . حوادثی اتفاق می افتد و ماجراهایی پیش می آید که سرانجام آن پسر قبول می کند ، روح سرگردان را در رسیدن به خواسته اش کمک کند .

در بخشی از این رمان می خوانیم :

۶ – ۷ سالم بود . یه روز با مامانم داشتیم می رفتیم محله ی سرخبنده وسط رشت پیشِ پدربزرگم . مامانم تازه از سرکار برگشته بود و خسته بود . اما خالم زنگ زد و گفت حال پدربزرگم بده . بابام بیمارستان بود . پدرم دکتر بود مادرم پرستار . من و مامانم به بیمارستان پورسینا رفتیم . وسط راه بودیم که مامانم خواست برای این که خوابش نبره آهنگ بذاره .

جاده خلوت بود . خم شد تا از داشبورد سی دی برداره که یه دفعه یه ماشین از جلومون اومد . جیغ زدم و گفتم مامان !.

مامانم سرش رو بلند کرد اما دیر شده بود . ماشین زد بهمون . شیشه شکست و رفت تو چشمام . از اون حادثه فقط من جون سالم به در بردم .

دو سال طول کشید تا یه چشم برام پیدا شد . بعد از پیوند تونستم روحا رو ببینم . اولاش می ترسیدم . کلی پیش روان پزشک بردنم . تا این که یکی از روان پزشکا حرفم رو باور کرد و گفت :

– شاید این یه هدیه از طرف خدا باشه . بهتره قبول کنی و ازش نترسی .

از اون به بعد اون و پدرم همیشه کنارم بودن و کمکم می کردن .

دختر : خدا مادرتون رو بیامرزه .

رها : خدا رحمتش کنه .

مرسی گفتم و خواستم یه لقمه دیگه بگیرم که دیدم چیزی نمونده ، و به اینکه یک روح از چی تغذیه میکنه فکر کردم ، ازش سوال کردم ، اونم پرسید ؛ 

تغذیه دیگه کیه؟ 

گفتم یعنی انرژی خودتون رو از کجا میارید ؟

جواب داد؛ انرژی رو هم که الان پرسیدی ازم ، نمیدونم چیه ، ولی ما به چی وابسته ایم رو اگه منظورته ، باید بگم؛ ما از عطر گل های معطر از نور ضعیف و سعله ی لرزان یه شمع که به نیت دعا روشن شده باشه ، ما از پیامهای خیری که برای شاد بودنمون از دنیای شما برامون فرستاده میشه ، مثل فاتحه و این جور چیزا نیرو میگیریم 

پدر اومد داخل اتاق و یه پوزخند زد گفت؛ بازم که داری مثل دیوانه ها با خودت حرف میزنی تا کی قراره ادای دیوانه هارو در بیاری ؟ خسته نشد........

 

برای دانلود کتاب به آژانس بوک دات آی آر رجوع کنید 

http://www.


ajansbook.ir

 

 

fantasy داستان نویسی فانتزی

 فانتزی چیست ؟  

   نگاهی به سبک داستان نویسی خلاق و گرایشات و تِم های آن 

 شهروز براری صیقلانی 

تعریف کلی و کوتاه برای تم فانتزی. در داستان نویسی فارسی 

[]فانتزی     

    فانتزی به معنای سفر به درون ذهن نیمه آگاه است ، و میتواند بوسیله ی ادبیات داستانی مخاطب خود را تغییر دهد ، آثار وهمی ، ترس آور ، جادویی ، رویایی ، اوهام و خیال را میتوان با فانتزی قصه ای ساخت و عرضه کرد . بطوری که مخاطب پس از خواندن آن قصه دقیقا بتواند با نویسنده . خالق اثر همزاد پنداری کند و عالم خیالی درون قصه را چنان باور کند که گویی سالها پیش از این نیز در آن سرزمین خیالی و تخیلی بوده است .  

در داستان های فانتزی به موجوداتی بر میخوریم که کارهای خارق العاده انجام میدهند و همچون ما برای خود یک مبدا و مقصدی در زندگیشان دارند و این میان بدنبال مقصودی تلاش میکنند 

توجه. ««•»» 

  ساختار دنیای فانتزی با دنیای ما کاملا متفاوت است ،اما مردمانش مردان و زنانی هستند تقریبا همچون ما ، دنیای فانتزی مکانی ست که هر غیرممکنی در آن ممکن میشود ، و از محدودیت های دنیای حقیقی ما به دور است   

نتیجه گیری »»•«« 

  پس با دنیای فانتزی که واقع گرا باشد برخورد میشود. و از جوانب بسیاری واقع گرایی و رئالیسم و رئالیتی نوول با سبک فانتزی ، دو روی مخالف یک سکه اند که هیچ گاه همدیگر را نمیبینند و از اصل و اصول پایه ای با هم در تضاد هستند .

  فانتزی و داستان فانتزی نوشتن یعنی ، خلق محیط و پدیده ها و شخصیت ها و کنش هایی که فراتر از جهان حقیقی ما هستند .

در فانتزی گاه شخصیت های غیر حقیقی در جهان واقعی نفوذ میکنند یعنی نویسنده در عین حال در یک بخش از روایت داستان خود ، یک تداخل زمانی را بواسطه ی هر عامل ناشناخته ای بوجود میاورد تا از جهان غیر واقعی خود به زندگی حقیقی پل بزند و بر اثر ان تداخل زمانی برای خود یک فرصت بیافریند که درونش دنیای فانتزی و حقیقی در زمانی مشترک پیش میروند و عواملی از آن فانتزی به دنیای واقعی نفوذ کرده اند ، حال بنده به شخصه به شما پیشنهاد میکنم از این سناریو برای نوشتن یک داستان فانتزی بهره نگیرید چون بسیار کلیشه ای شده ، و سعی کنید یک اثر تمام فانتزی با مبدا و مقصد و مقصود و پیرنگ و شخصیت های فانتزی باشد که هیچ رد پایی از دنیای حقیقی در داستان دیده نشود . 

زیرا در ادبیات داستانی به آن اثری فانتزی گفته میشود که دارای شخصیت مستقل از دنیای واقعی باشد . 

یادتان باشد مرز بین داستان تخیلی و داستان فانتزی باریک و شکننده است. 

یکی از مهمترین عوامل در داستان فانتزی ، رابطه ی بین خیال و حقیقت است ، و گویی آنقدر این دو در هم ریشه تنیده اند که یکی شده اند .  

مهم ترین چیزی که داستان فانتزی را از داستان کهن جدا و متفاوت میسازد ، بوعد (بُعد)ُ شخصیت هاست. . زیرا در فانتزی شخصیت ها تک بعدی نیستند و ما با شخصیت های چند بعذی روبرو هستیم. 

نکته       

مهم ترین سبک و قالب داستانی کودکان ، سبک داستانی فانتزی است . 

یکی از مهمترین عوامل فانتزی ، جادو است 

فانتزی ترکیبی ست از اجزای حقیقی که در دنیای واقعی یافت میشود اما در فانتزی با چینش و سبک سیاق خاص خود کنار هم یک دنیای آرمانی و فرابشری را شکل میدهند که درونش اتفاقات ناممکن رایج است ، و موجودات غیر حقیقی نیز در رفت و آمدند در آن.

فانتزی یعنی خلق دنیایی برای غیر ممکن ها . 

 

شخصیت پردازی ، جلسه کانون پرورش فکری

 

شهروز براری صیقلانی مدرس . 

۱- در توصیف باید تصویرسازی کرد، خود را نباید نشان داد. پیام را باید در موقعیت و قصه و شخصیت‌پردازی گفت، نه با بی‌تفاوتی نسبت به جزئیات آنها.

۲- ما در توصیف باید شهود و علم حضوری برای مخاطب ‌ایجاد کنیم نه اینکه فقط اطلاعات بدهیم تا خودش چیزی سر هم کند و بفهمد.

۳- تحلیل‌ها باید از نوشته حذف شوند. طوری باید توصیف و تصویر کرد تا خواننده خود به علت‌ها پی ببرد.

۴- چون حس مجموعه در هر جزئی از آن وجود دارد، چه بسا توصیف دقیق اجزاء کل مجموعه را از توصیف بی‌نیاز می‌کند.

۵- هر چه کمتر توضیح بدهی و بیشتر تصویر بسازی به شخصیت خواننده احترام گذاشته‌ای و این باعث جذاب‌شدن اثر می‌شود، هم‌چنین اگر خروج از مطلب را به شرط اینکه ادامه‌اش معلوم باشد باز بگذاری.

۶- اضافات یا نواقص زبانی دلالت مطلب، به عمق یا ضعف نگاه باز

می‌گردد. اگر حس کامل باشد در لفظ ظاهر می‌شود.

۷- وقتی وارد محیطی می‌شوید، نمی‌توان گفت رنگ و شکل محیط روی شما تاثیری نگذاشته، گرچه هیچ ربطی به سوژه ندارد برای انتقا حس باید آنها را خ

8- توصیف درعین متنوع بودن نباید ازهم‌گسیخته باشد.

۹- شما باید طوری تصویرسازی کنید تا خواننده تجربه یک روزه را در ده دقیقه به دست آورد. بچه‌حزب‌الهی‌ها به شدت از تجارب اجتماعی خالی‌اند. در عالم واقع آدم یک بار فرصت زندگی دارد ولی باید بقیه حالات را تجربه کرد.

۱۰- سعی کنید واقعیت عریان را نشان دهید، اظهار فضل نکنید. در جنگ چون بچه‌ها برای موضوعات واقعی کار می‌کردند، رشد می‌کردند. الان همه کاغذی شده‌اند، اهل مانور هستند. تحلیل‌ها و توصیف‌های ما منطبق بر واقعیت نیست، کلیشه‌ای است.

۱۱- گفت‌وگو یا موسیقی خوب آن است که به یاد نماند و شنیده نشود.

 

۱۲- طوری باید یک موضوع را توصیف کنید تا برای مخاطب تصویر شود و آن را تجربه کند، بیشتر فیلمبردار باشید تا گزارش‌گر در توصیف رابطه هم باید وصف صورت بگیرد، نه اینکه با مثال یا تمثیل سعس در نشان دادن داشته باشیم.

 

۱۳- محوریت در نوشته با حس است که باید از واقعیت حکایت کند. برای تولید معنا اتکا به اطلاعات کافی نیست

 

شد.

 

۱۴- دفترچه خاطرات شیوه‌ای برای روایت از واقعیت است درعین لفظ، قلم سخن بگوید.

 

۱۵- وقتی نوشته شما اصل نباشد ممکن است متن خوبی درآید ولی دیگر پیشرفت نمی‌کنید.

 

۱۶- از ویژگی‌های نزدیکی به واقعیت این است که همه چیز سر جای خودش است و قابل حذف نیست. هماهنگی با محیط و افراد دارد بر خلاف مکالمه‌های تلویزیونی.

 

۱۷- اشیاء جزئی از معنا و حس‌سازها هستند و با اتفاقات اطراف پیوستگی دارند، باید جزئیات را دید. واقعیت اجتماعی برای کسی دقیق می‌شود که تجربه داشته باشد.

 

۱۸- آن‌چه از سرگرم بودن در این سنین می‌نویسیم نه براساس تجارب واقعی که خطی‌کردن تایپی‌هاست.

۱۹- دریافت برای مشاهده از طریق حواس است، ولی برای هر کس یک چیزی مهم است. 

۲۰- حذف در مشاهده خودآگاه یا ناخودآگاه صورت می‌گیرد. نویسنده لااقل در بیان باید آن را خودآگاه جلوه دهد.

۲۱- وقتی نگاه در مشاهده منقح شد، زبان و کلمات و جملات زائد هم پاک می‌شود.

۲۲- انتخاب صحیح زاویه دید و اجزاء، حس را خوب منتقل می‌کند.

۲۳- باید مثل بیهقی نرم نگاه کرد و زیبا.

۲۴- کلمات زائد در متن نشان‌دهنده وجود زوائد در نگاه ماست. باید بتوانیم با نگاهی قاطع عکس بگیریم تا خود مخاطب بفهمد.

۲۵- آدم‌ها وموقعیت‌ها را نوع دیدن نویسنده می‌سازد.

۲۶- اشتراکات انسانی تیپ و امتیازات آنها «شخصیت» را می سازند. شخصیت‌پردازی یعنی کشف و بیان این امتیازات. خیلی از اثار هنری تیپ را تعیین می کنند و لذا پخته نیستند.

۲۷- ارزش شخصیت، پردازی به پرداختن ارزش‌ها درمقام تحقق خارجی است و الا پیام غیرمستقیم فیلم ارزشی هم این است که ما برای یک نوع آدم، نسخه داریم و بس!

 

پیرنگ و ساختار رمان را بشناسیم تا زحماتمان هدر نرود

 

 

 

من قصد سکوت داشتم چون اکثرا باب و رسم در برنامه های رئالیتی شو و یا مستند گونه اینچنینه ک یک خطوط قرمزی رو رد کنند تا مخاطب جذب کنند ، اما خب توی قسمت نظرات بچه های کانون گیل و پویندگان شاهد بروز سوء تفاهم برای دوستان شدم ، و از ایجاد چنین حجوه ای بر علیه خانم کتایون ریاحی شوکه شدم. 

دوستان چرا اون چیزی رو برداشت میکنید ک دلتون میخواد؟

آقای هوشنگ ابتهاج به هیچ وجه به شخص کتایون ریاحی توهین نکردش، بلکه فقط نقد بیرحمانه ای کردش اثر ایشون رو. 

ما که هنوز نخوندیم این اثر رو. 

پس چرا نظرهای کارشناسانه میدید واسه خودتون. 

مگه شما منتقد ادبی هستید که اینچنین از واژه های نابجای اقای ابتهاج (کوچک_ پسرش) سوء استفاده ی ابزاری میکنید؟.. 

منظور از واژه ای که دوس ندارم خودمم تکرارش کنم، و بمفهوم ، هرجایی ، و هرزگی ، داشت ، خطاب به سبک اثر بود. 

مگه داشتن سرکار خانم کتایون ریاحی محترم رو نقد میکردند که شما کج خیالی میکنید؟

مگه خودتون از روز اول دچار چنین صفتی در آثارتون نبودید؟ 

والا من که منم ، هنوزم میتونم ظرف 5 دقیقه یه متن فاح**ه. بنویسم.

یعنی اینکه ، سبک مشخصی نداره، و همه ی سبک ها درونش قاطی شده، 

بر فرض من نوعی بیام و با هدف تبریک روز قلم بر اهالی قلم و خرد ، یک متنی رو شروع کنم و با شیب ملایم و یک طرفه به مبحثی غیر بپردازم ، و یهو بکل از ماجرا پرت بشم ، بطوری که اول و آخرش بی ربط با هم باشند. همین. 

مثلا ، فی البداعه یا بقول دوستان ، ول بداعه الان مینویسم ، تا بطور عملی از مفاهیم لغوی نقد اثر خانم ریاحی ، آگاه بشید 

 

 

برادران و خواهران افغان ، تاجیک ها و ایرانیان و تمام فارسی زبانان اقلیت در ارمنستان و هندوستان با درود و احترام

 

این متن تنها برای اقلیت جامعه فارسی زبانان و فارسی نویسان ماست برای هرآنکسی که در گوشه ای از این کره ی خاکی و بروی زمین اجاره ای به زیر این سقف مشترک و آبی ، با رقص قلم بر سفیدِ کاغذ آشناست . 

اواسط تیرماه 1398 شمسی ست و چند قدمی از روز قلم و اهل قلم عبور کرده ایم . من شین براری از شهر شمالی و خیس رشت برای تمامی فارسی خوانان آرزومندم که قلم شان هر روزه بر خطوط موازی کاغذ قدم زنان پیش میرود سالی خوش پُر محتوا ، پربرکت و به دور از زخم تیغ تیز سانسور آرزومندم. 

 

حروف بیصدای الفبا و حروف صدا دار ََ َ ِ ُ ° را در کودکی بلطف آموزگار کلاس اول مان آموخته ایم ، و پیش از أن نیز در بدوِ خروج از نوزادگی مان و همزمان با چهار دستوپا راه رفتن و ایستادن و سپس آموختن راه رفتن ، حرف زدن را نیز به مرور فراگرفته ایم ، حال در هر سن و سالی که هستیم بی شک غرق روزمرگی هایمان شده ایم و در وانفسای زندگانی درگیره چالش های زندگی هستیم ، و برای بهبود کیفیت زندگی مان میجنگیم . 

همگی بر متفاوت بودن و متفاوت اندیشیدن مان واقفیم زیرا برگزیدن شغل و پیشه ی نویسندگی در قرن بیست و یک و در بین انبوه اندیشمندان و متفکران زمانه کاری عجیب و بس دشوار اما تحسین برانگیز است. 

 من نیز بعنوان کوچکترین فرد جامعه ی ادبی که همچون زنبور عسلی کم اثر در گلستان بزرگان ادب و ادیبان پُر اثری میمانم و در تَوَهُمات خویش هر شب رویای شکفتن دارم و میپندارم که من نیز مثل باقی گلهای رنگارنگ و معطر گلستان یک غنچه ی نشکفته ام . سپس بر دیواری از جنس واقع بینی تکیه میزنم و در آرزوی یافتن حتی ذره ای شباهت بین خودم نسبت به گلهای گلستان ادب به واژه ی « هیچ »میرسم '   

مابین من تا به اساتید ادب ، چند قدمی ست در عرض ، البته تنها برفرض . این چندم قدم اما در اصل ، همچون درّه ایست بی انتها ، و مثل شکافی ست عمیق و ژرف و پر ارتفاع ست  

صدایی از درون دلم نجوا میکند؛ هیس س س هیچ به روی خودت نیار.. حقیقت تلخ تر از ته خیار.... 

نگو درّه ، نگو چاله ، فقط بگو شیار

 

باشد پس منم میگم ک فرق مابین من کم سواد و تاریک و شبان، نسبت به ادیبان روشنفکر زمان ، هستش تنها در حد یک دَرزِ باریک ، مثل شیار  

 

پس من جزء جامعه ی ادبی نیستم اوه خدای من ، چه بد .... 

در دره ای از ناباوری ها سقوط میکنم ، در عمق غم فرو میریزم توجیح تناقضات هزاران تفاوتم نسبت به جمع کثیر گلهای درون گلستان ادب فایده ندارد ، اصرار میورزم . اما من که در واقع تنها زنبوری بیش نیستم در این میان. 

 اما هر صبح با تابش خورشید به قاب چوبی و زهوار در رفته ی اتاق کوچکم از عمق خواب به طعم تلخ حقیقت میرسم و باز روزِ نو و روزی از نو ، من میمانم و تکراره مکررات . مثل زنبوری کنجکاو و خستگی ناپذیر از این گل به آن گل میروم ، از این مقاله به یک بهانه تا قلب ترانه میدوَم ، از متن سپید یا موج نو تا دلنویس های بی ریاح میروم ، از سفیره زوزه ی سرکش باد ، مثل برگ زرد و خشکیده ای افتاده از شاخه جدا ، آزاد و رها به هر سوی چهار کنج گلستان میروم ، به لحظه ای بی اختیار از تکرار یاد و خاطر یار ، تا درون متن شیوَن و فریاد میروم ، از طول و عرض کافکا تا نصف نهار مبدا صادق هدایت میروم ، از بیهقی و کلیله و دمنه تا صد حکایت ، حتی تا دم دادگاه و ثبت متن شکایت میروم ، به هر متن و حرف و محتوا سرک میکشم عاقبت قطره ی ناب نهان در قاب هر کلام و اندیشه ی پنهان پشت هر سلام را جویا میشوم ، گاه تا ده ها بار بی اعتنا به گذر زمان ، یک فرضیه یا بلکه رمان را مرور میکنم و ناگاه تمامش را از بر حفظ میشوم ، همواره یک اصل تکرار میشود و باز جوینده ای یابنده میشوم ، و همچون زنبور شَهدِ شیرین هر گل را میچشم و میکشم ، تا سیر از طعم هزار اندیشه میشوم ، سرآخر نیز من میمانم و خویشتنِ خویش، بی دفاع و درمانده تر از پیش. به تعبیری میتوان گفت ؛ زنبورکی بی عسل و بی کندو ، حتی دریغ از پر پرواز و لااقل یک سلاح سرد یا که حتی سره سوزن در جیب برای مبادا و دفاع از خویش ، در حسرت قدرت زهر زنبور یا دشنه ای همچون نیش. 

من میشوم هر غروب در نقشی جدید روانه. نقشی که تحمیل شده از سوی جبر بی رحم زمانه . برِّه ای آسیب پذیر میگردم در سکانس تیره و تار شبانه ، من میمانم و گَلِه ی گرگان درنده .

تا به ساحل امن ، نظاره مینشینم تک تک سکانس های این شهر 

گدایی با عصای قرضی ، و نقص عضو فرضی ، با مدرک لیسانس اصلی 

دخترکان نجیب ولی شبزی ، رژه ی قِر دار ، و چشمک رمزی ، موههای فِردار

بوق های ممتد ، 

ژولیدگان نیمه مست ، با قدمهای رکیک و متلک های دمِ دست 

مزاحمان خیابانگرد که از بلوغ رنج میبرند 

با حرکات موزون و هنرنمایی ، توجه میخرند 

دختران نقاش ، بی دفتر و کاغذ ، چهره ی خویش را رنگ و لعاب از طرح و نقش میکنند . 

برای هر حرف قشنگ ، قش میکنند 

پسران با هر صورت زیبا ، به صیرت خود پشت میکنند

مجردهای آویزان ، از هر گوشه و کنار ، چون علف ، رشد میکنند 

پسران بهر چهره ی زیبا، با دوزک و کلک ، دنیایی را بهر فریب دختران فرش میکنند 

دخترکان شهر ، از برای حرفهای ناب و وعده های خیالی ، خودشان را سریع کشک میکنند

همچون تمساح ، دم از غم و غصه و اشک میکنند ، 

(در این شهره خیس و وارونه ، روزهای چتری ، بی وقفه بارونه، پسرهای شهر دروغگویانی ماهر شده اند ، زیرا دختران شهر برای وعده های واهی ، صف کشیده و با هم جنگ میکنند، در مقابل اما ، دختران شهر همگی آرایشگرانی ماهر شده اند ، زیرا پسران جذب زیبایی های ساختگی شده و ادعای دلباختگی میکنند ) 

 

منظور اقای ابتهاج در مستندی که پخش شد ، از واژه ی سبک هرزه و تن فروش ، چنین مثال بالایی بود ، که انگار پیتزای قرمه سبزی با فسنجون درست کرده باشی ، زیرا سبک نداره ، پیرنگ نداره ، در صورتی ک هر مبحث بطور جداگانه دارای زیبایی های خاص خودش هست ، اما پیوستگی نداره. و حالا من الان طی پنج دقیقه فی البداعه تند تند و چشم بسته چنین متن بی ارزشی رو سر هم کردم ، اما خانم کتایون ریاحی بعد از گذر و اتلاف چهار سال از عمرش ، اون اثر افتزاح رو خلق کرد. مشت نمونه ی خرواره. حالا خانم ریاحی ک اصلا پیشینه ی بازیگری داره و نمیشه ازش ایراد گرفت. 

در کل اقای هوشنگ ابتهاج از نظرم بیش از حد کم لطفی کردش به خانم ریاحی ، چون بنده کاملا واقفم ک ایشون اگر نویسنده ی ضعیفی هستن در عوض شخصیت و اندیشه ی پیشرو و طراز اولی در جامعه ی هنرمندان دارند ، و تمامی خصوصیات یک منتقد اجتماعی رو بطور ذاتی دارا هستند .....

 

 

 

 

طرح رمان ، کانون طاها شهر لاهیجان ، گیلان

به نام تاری 

 

نگرشي بر طرح رمان

در ابتدا لازم مي‌دانم توضيح كوتاهي راجع به طرح داستان ارائه نمايم.

پِیرنگ یا طرح یا پلات (Plot) در اصطلاح ادبیات داستانی و ادبیات نمایشی، به توالی منظم اعمال و حوادث داستان که مبتنی بر رابطه علت و معلولی است، اطلاق می‌شود. در یک اثر داستانی ممکن است علاوه بر پیرنگ اصلی، یک یا چند پیرنگ فرعی نیز وجود داشته‌باشد.

به باور من (شین براری صاد) طرح به معني اصل درونمايه يك داستان است. هر نويسنده بايد بتواند طرح يا منظور خود را از نوشتن داستان بداند و بتواند بصورت خام و بدون پيرنگ بيان كند. از ويژگي‌هاي يك طرح خوب جذابيت، تكراري نبودن و نگاه خاص نويسنده به آن طرح است. يعني ممكن است از يك طرح هزاران داستان نوشته شده باشد ولي وقتي طرح مورد نظر از زاويه ديد نويسنده‌اي جديد تقرير مي‌شود، تبديل به داستاني جديد به همراه جذابيت‌ها و ويژگي‌هاي خاص آن اثر مي‌گردد.

همچنين طرح مي‌بايست دربر گيرنده زاويه‌ديد، روابط علت و معلولي زمان و مكان مشخص وابسته به منطق داستان باشد. شناسايي شخصيت‌هاي داستان در يك طرح ويژگي عمده آن است. همچنين نوع گرايشات، باورها و حتي تكيه خلق و خوي شخصيت‌ها و جنس روابط آن‌ها با يكديگر مي‌تواند از ارزش‌هاي يك طرح خوب داستانی باشد. 

سابقه استفاده از پی‌رنگ به رساله فن شعر ارسطو باز می‌گردد. ارسطو در فن شعر وقتی عناصر تراژدی را برمی‌شمارد از باب هفت به بعد به تشریح دقیق پی‌رنگ می‌پردازد. او برای طرح داستان یا همان پی‌رنگ اصطلاح Mythos را برگزید، و در باب شش، پی‌رنگ را توالی یا ترتیب رخدادها تعریف می‌کند. از نظر ارسطو پی‌رنگ که خود همراه با پنج عنصر دیگر سازنده تراژدی می‌باشند، از سه بخش تشکیل شده است. آغاز، میانه، و پایان. ارسطو در فصل هفت به هنگام شروع تعریف پی‌رنگ آن را نخستین و مهم‌ترین عنصر تراژدی معرفی می‌کند. لازمه تراژدی از نظر ارسطو یکپارچگی و کامل بودن است. منظور نیز آن است که باید آغاز وسط و پایان داشته باشد.

 shahrooz66barari@gmail.com

بگذارید کمی ساده تر سخن بگویم. وقتی قرار است داستانی نقل شود، این داستان باید از سلسله حوادثی تشکیل شده باشد. درست مانند دانه‌های تسبیح در رشته تسبیح. یعنی حوادث یا رخدادهایی که داستان را شکل می‌دهند به مانند دانه‌های تسبیح هستند. اما دانه‌های تسبیح به خودی خود تسبیح نمی‌سازند، باید رشته‌ یا نخی آن‌ها را به هم متصل کند. این رشته چیست؟ رشته مزبور رابطه علت و معلولی است. یعنی هر رخدادی باید معلول رخداد دیگری باشد، و از آن ناشی شده باشد. بدین گونه بین این عناصر که همان دانه‌های تسبیح باشند پیوند برقرار می‌شود، و پی‌رنگ داستان شکل می‌گیرد.

فورستر نویسنده بریتانیایی در اثر خود موسوم به «اصول رمان» داستان را روایت رخدادهایی می‌داند که توالی زمانی دارند. با نگاه به همین تعریف پی‌رنگ داستان را هم روایت حوادث می‌داند که در آن علیت (رابطه علت و معلولی) مورد تاکید و اهمیت است.

بگذارید مثال فورستر را از کتاب Literary Terms تالیف Cuddon اینجا بازنویسی کنم. وقتی می‌گوییم پادشاه مرد، و بعد ملکه مرد دو حادثه را که از توالی زمانی پیروی می‌کند بیان کرده‌ایم اما برای آن که پی‌رنگ داستان را شکل بدهیم باید بین این دو حادثه رابطه علت و معلولی ایجاد کنیم. پادشاه مرد، و ملکه نیز از فراق  او دق کرد. حال می‌توان پرسید ملکه چرا دق کرد؟

از فراق  پادشاه. توالی زمانی هم در این پی‌رنگ رعایت شده است. یا بهتر است بگوییم منطق زمانی.

همانجا می‌خوانیم، «ملکه مرد و کسی نمی‌دانست چرا، تا آن‌که بعدها مشخص شد از فراق شاه ملکه دق کرده بود.» در این پی‌رنگ، راز و رمزی نهفته است که به ما کمک می‌کند تا داستان را بسط بدهیم. با چنین پی‌رنگی می‌توان در داستان تعلیق نیز ایجاد کرد و خواننده را تا پایان داستان مشتاق نگاه داشت.

يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي طرح وجود شروع مشخص داستان است. يعني نويسنده مي‌بايست بصورت مشخص زمان و مكان شروع داستان خود را بداند و در طرح خود بازنويسي كند.

لازم به ذكر است گاهي سوژه اوليه و يا خلاصه نويسي با طرح اشتباه گرفته مي‌شود. مطابق تجربه و مطالعات من سوژه اوليه بسيار لخت و خام و بدون هيچ رابطه علت و معلولي و يا زمان و مكان مي‌باشد. به عبارتي سوژه اوليه يا همان جرقه ذهني چيزي نيست جز يك ايده. بطور مثال نوشتن از مردي كه در جنگ به واسطه از خود گذشتگي مي‌ميرد. اين يك فكر اوليه يا جرقه ذهني است. وظيفه نويسنده آن است كه اين سوژه را در ذهن خود بپروراند. با شخصيت اصلي و فرعي داستان زندگي كند و در زمان مناسب طرح خود را كه دراي زمان و مكان است ارائه نمايد. يعني وقتي شروع به نگارش طرح خود مي‌نمايد بايد بداند معني از خود گذشتگي از ذهن شخصيت‌ها يا دراصل باور نويسنده چيست؟ زمان اتفاق و مكان حوادث كجاست؟ سير وقوع حوادث با توجه به فرم اثر چگونه است. و در نهايت روابط علت و معلولي داستان را مشخص نمايد.

و اما در بيان تفاوت ميان خلاصه نويسي يك اثر و طرح آن به يك تعريف كلي مي‌رسيم. در طرح اثر كه توسط نويسنده اثر نگاشته مي‌شود داستان و روابط دروني آن مورد نظر است. اين روابط دروني شامل معني داستان، لايه‌هاي زيرين، منظور اصلي و .. است در حالي كه خلاصه نويسي معمولا توسط مخاطب به دلايل مختلف نگاشته شده و حاوي برداشت شخصي او از بيرون اثر به بيان ساده تر ريخت شناسي اثر است.

آقاي براری بصورت خلاصه فرمودند طرح را نويسنده مي‌نگارد تا نقشه‌ي راهي باشد براي نوشتن رمان خود. و در جاي ديگر از اين نقشه و طرح به عنوان چراق روشني بخش ياد مي‌كنند. به اعتقاد ايشان نويسنده مي‌بايست طرح خود را مهندسي نمايد. مهندسي نمودن طرح به معناي پي ريزي صحيح، جايگزيني درست عناصر داستاني، تعريف روابط علت و معلولي و شناخت كاملي از شخصيت‌هاي داستان بصورت كاملا واضح مي‌باشد. در طرح مي‌توان خلق و خو، رفتار و حتي تكه كلام‌ شخصيت‌ها را آورد كه نشان دهنده جهان بيني خاص شخصيت داستان است.

[]=[] «خط طرح (Plot line)» مسیر داستان و به طور کلی حوادث و رویدادهایی است که از ابتدا تا انتهای داستان روی خواهد داد. خط طرح داستان کوتاه معمولاً بسیار کوتاه و در حد یک پاراگراف یا چند جمله است. این خط طرح موارد ذیل را در بر خواهد داشت:

۱ـ شروع داستان

۲ـ شخصیت اصلی داستان (توصیف اجمالی)

۳ـ حادثه‌ی اصلی داستان

۴ـ پایان داستان.  

shahrooz3barari@gmail.com

طرح خوب ، استعداد تبديل شدن به داستان را پيدا مي كند. با يك طرح واحد مي توان داستان هاي مختلف  نوشت.نوشتن طرح كار خيلي سختي نيست.طرح را مي توان از دنياي پيرامون خود، از زندگي واقعي مردم و يا از توسل جستن به تخيلات بدست آورد.از حوادثي كه اتفاق مي افتد. داستان نويس،هنرمند است و هنرمند زندگی را تقليد نمي كند بلكه از مصالح و مواد خام آن استفاده مي كند و چيزي را كه مي خواهد مي آفريند. وقتي دنبال طرح داستاني هستيم هميشه نمي توانيم به انتظار الهام يا جرقه هاي ناگهاني بنشينيم. گاهي بايد دنبال طرح بگرديم. بعنوان مثال مرد يا زن يا شخص جالبي را در نظر بگيريم و خصوصيات ويژه اي به او بدهيم.سپس او را در موقعيت حساس قرار دهيم. مثلا خطر از دست دادن شغل، يا تهمت ، يا سوءظن سرقت. بهرحال موقعيتي كه باعث تغيير در زندگي او مي شود.

بعد فكر كنيم شخصيتي كه ما با خصوصيات ويژه اي خلق كرده ايم بطور منطقي و با ويژگيهاي خاص خودش ، در مقابل اين حادثه چه عكس العملي از خود نشان مي دهد. اين گونه، دير يا زود به طرح و پيرنگ مناسبي مي رسيم.

[]4[]چهار ويژگي براي نوشتن طرح

۱ـ در طرح و هنگام نوشتن پيرنگ ، زمان نوشتار(زمان حال است) متن پيرنگ را با زمان حال مي نويسيم. 

 

 متن پيرنگ را با زاويه ديد سوم شخص مي نويسيم.

۳ـ هنگام نوشتن طرح يا پيرنگ توالي زماني حوادث را رعايت مي كنيم.

۴ـ در طرح، به وقايع فرعي نمي پردازيم بلكه وقايع كلي و اصلي را به ترتيب يادداشت مي كنيم.

یک فضا سازی مناسب می تواند مخاطب را در طول داستان پیش برده و وی را با محیط مانوس کند. چشمانتان را ببندید و شخصیت هایتان را در مکان هایی همچون بیابان، جنگل، اعماق دریا، مترو و یا هر جای دیگری که می خواهید قرار بدهید و تمام جزییات این مکان ها را مد نظر داشته باشید. این چنین تصوری در متعادل سازی محیط داستانی و حتی شخصیت پردازی ها به شما کمک خواهد کرد. از همان ابتدای داستان می بایست مکانی که شخصیت ها قرار است در آن جا (و یا آن جاها) ایفای نقش کنند برای شما شناخته شده باشد.

فضا سازی شامل زمان، مکان، بافت و ساخت محل مورد نظر و جو یا محیطی که قرار است طرح داستانی در آن شکل بگیرد می باشد.

همیشه به یاد داشته باشید که فضا سازی را همراه با شخصیت پردازی و طرح داستانی در هم ادغام کرده به نوعی که با هم تعامل داشته باشند. می بایست تمام جزییاتی که به خواننده صحنه ی واقعی داستان را نشان می دهد بدانید اما به یاد داشته باشید تنها آن دسته از جزییات را بیاورید که به جلو رفتن داستان کمک می کنند.

طرح داستان وقایعی را که قرار است در داستان روی بدهد را همراه با خط روایی اثر مشخص می کند. بر اساس طرح و پیرنگ، می بایست شرایط و اتفاقات داستانی به همراه نقاط عطف کار مشخص شده و معلوم گردد که شخصیت های داستان در انتها چه کاری انجام خواهند داد.

طرح داستان چینش و انتخاب رویدادها از طرف نویسنده است که می بایست با دقت و گزینشی منطقی صورت بگیرد تا مشخصات دراماتیک و یا زیبایی شناسی کار به مخاطب ارایه شود.

داشتن درکی صحیح از عناصر داستانی که در ذیل به توضیح مختصری درباره ی آن ها خواهیم پرداخت برای پیش بردن حوادث و رویدادهای داستانی مفید بوده و به شما کمک خواهد کرد تا برای داستان های کوتاه خود طرح و پیرنگی منسجم و قابل تامل بسازید.

[]|[]حادثه : سعی کنید در طرح داستان خود از اتفاقاتی شگرف، []&[]متحورانه، هیجان آور، پرتحرک استفاده کنید تا خیلی سریع نظرات مخاطب را جلب کنید.

[]^[]درگیری: می توانید برای شخصیت های خود درگیری درونی و یا خارجی و یا با شخصیتی دیگر ایجاد نمایید.   

 

[];[]شرح ماوقع: پس زمینه ای از زندگی شخصیت داستان همانند زندگینامه اش می بایست به طور کامل برای شما مشخص باشد و قسمت هایی از آن را که برای پیشبرد داستان لازم می بینید ارایه دهید.

[]¦[]پیچیدگی در داستان: می توانید یک یا چند مشکل برای قهرمان داستانتان تدارک ببینید تا وی را از رسیدن به هدفش دور کنید.

فلش بک : یاداوری اتفاقاتی که قبل از شروع و وقوع داستان روی داده و ما آن ها را برای پیشبرد و بهبود بخشیدن داستان به مخاطب ارایه می دهیم.

اتصال دهنده ها: می توانید از تصویرسازی، گفتگوها، پرداختن به جزییات و … برای اتصال پاراگراف های داستانی استفاده کنید.

 

[]ْ[] نقطه ی اوج : زمانی که خط سیر حادثه ای داستان به اوج خود می رسد. مرحله ی بعدی، سقوط داستانی نامیده شده و در این زمان داستان کم کم به گره گشایی خواهد رسید. (البته می توانید در یک داستان گره گشایی صورت نگیرد. مترجم)

چنان چه شما در مورد شکل دهی طرح داستانی خود با مشکلاتی روبرو هستید می توانید از روند “طوفان مغزی” استفاده کنید. برای درک “طوفان مغزی” تصور کنید قهرمان شما مردی است که روزی به خانه می آید و به همسرش می گوید؛ دیگر دوستش ندارد و طلاق می خواهد. خب، این مساله می تواند به عنوان مثال پیامدهای زیر را به دنبال داشته باشد.

1- زن می تواند به دنبال کار برود و تمام زندگی اش را صرف شغلش کند.

۲- بچه ها بعد از این مساله می توانند دچار افسردگی و ناامیدی شده و اتفاقاتی برای آن ها روی بدهد.

۳- شاید بچه ها بخواهند با پدرشان زندگی کنند.

۴- شاید زن به شهر دیگری برود.

۵- شاید زن تغییر شغل بدهد.

۶- شاید آن ها خانه اشان را بفروشند.

۷- شاید او برای بهبود روحیه اش به سراغ یک روانشناس برود و عاشق او بشود

8_شاید مرد پشیمان شده و برگردد و زن ببخشدش.

۹- شاید مرد پشیمان شده و برگردد اما زن او را نبخشد.

۱۰- شاید زن خودکشی کند.

۱۱- شاید مرد خودکشی کند.

۱۲- شاید زن برگردد پیش والدینش.

حالا، کاری که باید انجام دهید انتخاب یکی از احتمالات فوق است و در مرحله ی بعد “طوفان مغزی” را ادامه دهید.

حالا هنرجویا و دانش آموزان عزیز لطفا اگه سوالی دارید مطرح کنید تا پاسخی براش پیدا کنیم ، فقط خواهشن دست بالا ببرید ، و از گفتن واژه هایی مثل ؛ آقا اجازه خودداری کنید . فکر کنید من جای داداشی بزرگتره شما و صدالبته شما هم جای خواهر کوچیکه ی بنده ، پس لطفا نه بگید ؛استاد! چون بنده حداقلش در این مکان استاد محسوب نمیشم چون سرکار خانم یوسفیان دبیر انشا و نگارش شما تشریف دارند ک بی شک با توجه به سابقه ی کاریشون استاد بنده هستند ................

[]•[]•[]ادامه مطلب و پرسش و پاسخ حذف گردیده«««««

[]¦[]¦[] پایان تدریس طرح رمان در جلسه یازدهم 

[]¦[]¦[] آموزش سطح مقدماتی پایه ، مبحث پیرنگ ، طرح رمان ، خط داستانی و.... کلاس آموزش فن نویسندگی ، رمان ، کانون طاها ، مدیر مسئول اقای جابران ، مدرس شهروز براری صیقلانی //آذر1396_لاهیجان _آمفی تاتر کانون پرورشی فکری کودک و نوجوانان استان گیلان.    

[]|[]بازنشر از سایت آموزش هنرهای نوشتاری 

[]|[]نام کاربری Forouzan/dabkani@yahoo

رمز ورود ********

   آیا رمزتان را فراموش کرده اید؟